عاشق ها حال و هوایی دارند که مال خودشان است... بار اول که خاکستر های زمان را دیدم نفسم برید...
خواستم چیزی بنویسم برای این که بگویم مثلاً من یکی خیلی ونگ کاروای را دوست دارم، دیدم...

در حال و هوای عاشقی بودن سخت است...

چقدر خطوط chung-king-express سریع السیر هستند...

فقط گاهی یک آه ممتد...
...
هر بار که کمپوت آناناس می خورم، به تاریخش نگاه می کنم و غر می زنم چرا تاریخش گذشته نیست.
پس در باران بدو تا عرق کنی و دیگر اشکی برای گریه نداشته باشی....
فیلم map of the sounds of tokyo یا نقشه صداهای توکیو را ببینید. فیلم خوب و ساده ای است.کارگردانش نام آشنا نیست. ایزابل کوی خت. فیلم قصه سرراستی دارد. قاتلی اجاره ای عاشق قربانی اش می شود در جایی که خورشید طلوع می کند، امپراتوری آفتاب تابان، دنیای خودش را دارد. روابط انسانی، کلام، عشق و خیلی چیزهای دیگر . درکش برای انسانی غربی ناممکن است. هرچند اندوه و عشق کلام مشترک بشری است اما معنا کردنشان ممکن نیست... فیلم را باید دید و باردیگر فقط گوش کرد... راستی بازیگر اصلی فیلم هم رینکو کیکوچی است. همان دخترک ناشنوای فیلم بابل.

آلخاندرو گونزالس ایناریتو را نمی شود دوست نداشت. از عشق سگی،21گرم و بابل تا همین Biutiful. هرچند دیگر گیلرمو آریه گا فیلمنامه نویس اش را درکنار خود ندارد و این فیلم اولین پرفورمنس شخصی خودش است. خیلی ها به این دلیل کاررا نپسندیدند، اما دنیای ایناریتو آزاد است. می توان دوست داشت یا...
ا

این خاویر باردم را هم نمی دانم چه می شود کرد! کشت،سوزاند،ستود، نفرین کرد...!؟ بازیهای فیلم دیوانه کننده بود.خانواده از هم پاشیده چهارنفره اوکسبال، با چنان قدرت بازیگری به نمایش درآمده که نفس کشیدن غیر ممکن می شد. از دو فرزند اوکسبال تا همسرش مارامبا (ماری سل آلوارز )...
پ.ن: کماکان مشکل من با باردم حل نشده! فیلم را دیدید، حق می دهید.
پ.ن1: ماری سل آلوراز هم گواهی خوبی است که الزاما آکتریس ها نباید بینی تراشیده و عروسکی داشته باشند. بینی اینگرید برگمن برای خودش بود و بازیگر بزرگی هم بود. بازیگر بودن به بینی نیست.