کفش نوزاد،
فروشی،
هرگز پوشیده نشده.
این داستانک را مدتی است در وب می خوانم. با ضمیمه هایی مانند این که :
واااااای. .وقتی خواندمش سر جایم خشکم زد. متحیر شدم . تکان خوردم. تا صبح خوابم نبرد و این یعنی داستان یعنی استادی یک نویسنده این یعنی ارنست همینگوی.... یعنی خدا، یعنی باقلوا....
تشک و لحاف جهیزیه عروس
فروشی
استفاده نشده
اینهم یک داستان کوتاه دیگر متعلق به یک ایرانی که چندین بار در تیراژبالا تجدید چاپ شده . بدون الهام از همینگوی. بی هیچ ادعایی و هیچ جایزه ای و تقدیر نشده در هیچ جشنواره و مسابقه ای.(۱)
برای این چرا غش و ضعف نرویم؟ داستانک بالایی چرا اینقدر جلب نظر کرده؟ چون نام همینگوی همچون قادری مطلق بالای سرش می درخشد؟ یا اینکه کفش نوزاد هرگز پوشیده نشده ته دلمان را قلقلک می دهد و گوشه چشم را مرطوب می کند اما لحاف و تشک عروسی استفاده نشده، نیشمان را باز می کند و تیزی طنز از کنج زبان نیش می زند...
می دانی، یاد پیکاسو می افتم. روزی سر گاوی را به نمایش گذاشت. همگی ضعف رفتند در زیر نور آفتاب صبحگاهی و سجده کردند و نماز بردند و ستوند جلالت هنر پابلو روییز پیکاسو را. تا اینکه استاد با لفظ مبارک فرمودند: همانا اینست دسته و زین دوچرخه ای که بهم جوش دادم و قالب گرفتم و از برنز ریختمش و آفریده شد سردیس ورزا.... و دوباره همگان ضعف رفتند....
روبربرسون فیلم ساز فرانسوی روزی گفت: نگاه نقاش را داشته باش، نقاش با نگاه کردن می آفریند...
ارزش قلم پاپا را کم نمی کنم. مجموعه مردان بدون زنان او برایم یکی از پرقدرت ترین داستانک های دنیاست ولی گمان می برم قضیه این داستانک داستان دیگری باشد. همان آفریدن با نگاه. یاد دادن اینکه می توان به ذهن یاد داد که با دیدن بیافریند. کاری که گاه عاجز می شویم از آن. یک شیطنت هنرمندانه . خستگی گاه به گاه از حمل بار عنوان هنرمند. خسته از یکنواخت شدن مخاطب. از عاصی نشدن مخاطب . از اینکه فقط به به و چه چه تحویل میدهیم به هنرمند. از این که نگاه نمی کنیم...
حق دارد شیطنت کند. نیشخند بزند. سر به سرمان بگذارد. آندره برتون را یادت هست که. برای نمایشگاه سوررئالیست ها کاری را با اسم مستعار فرستاد که رد شد! فکر کن! صاحب مانیفست سوررئالیسم... لج آدم در می آید دیگر! آن وقت است که باید انگشت فرو کرد به یکجاهایی از مخاطب. بلکه تکانی بخودش بدهد و از این بی تفاوتی در بیاید...
ببخشیدها ولی کاری که انگولکت نکند و تو هم خوش خوشانت نشود کار نیست... نگاه کردن و دیدن یک کار هنری کار ساده ای نیست. فرآیندی است آمیخته درد و لذت. بدون ادا و اطوار... اتفاقی است که در ذهن و گاه در جان رسوب می کند. حمل اش می کنی با خود. راستی وقت کردی رمان کافکا در کرانه را بخوان، بخش ملاقات تاناکا با جانی واکر گربه کش... متوجه می شوی منظورم چه بوده....
(۱) . چاپ شده در ضمیمه جمعه بازار همشهری.
چند روزی بود که می دیدم او را. سه راه پارس خودرو. چراغ که قرمز بود می آمد بین ماشین ها راه می رفت و چیزی می گفت. همیشه تا به من برسد، چراغ سبز می شد و حرکت می کردم با بقیه ...
دیروزهم ، دیدمش. به ماشین جلویی که رسید خم شد و صحبتی کرد که شیشه بالا رفت و راننده کمی ماشین اش را جلو برد. شانه اش را بالا انداخت و به سمت من آمد. چارشانه بود. به سن و سالش نمی خورد. ریش پهن و سفیدی داشت. خم شد . نگاهش کردم. اسکناس مچاله ای را به سمتش دراز کردم. دستم را پس زد. زیر لب چیزی می گفت. ذکر بود شاید...
- ذکر می گی درویش؟
- درویش نیستم...
- پس چی؟
- والذین، والذین، والذین، والذین....
خندیدم.
- نخند... غضبش بیشتر میشه.... ملخ می باره از آسمون.... عذاب قوم موسی رو می دونی؟...
- این الآن یعنی داری ذکر میگی؟... یا می خوای بگی توبه کنیم؟....
- نمی فهمی... فقط بترس....
- یه عمره که دارم می ترسم....
- بترس و آدم باش....
-از کی بترسم؟ از خدا، درویش؟
- درویش نیستم... والذین، والذین...
چراغ سبز شد. بوق ماشینهای عقبی، هلم داد به جلو... به چاپخانه که رسیدم . فراموشش کردم. این شهر دیوانه کم ندارد. یکی اش خودم...بعد از سر کله زدن با مشتری ها، مدیر مالی تماس گرفت و خواست که چند فرم را برایش به سوله شماره دو ببرم و آمار بگیرم. از سینه کش دیوار ها می رفتم که کمتر زیر تیغ آفتاب باشم. بد می سوزاند این آفتاب تیر ماه.
چیزی روی سرم افتاد. فکر کردم فضله کبوتر است. با چندش به سرم دست کشیدم. زبر بود. گرفتمش. ملخ بود. سیاه. به آسمان نگاه کردم. ابری نبود. ولی سیاه بود. از حجم ملخ ها. به جای باران می باریدند. سرم را بالا گرفتم. می افتادند روی صورتم...