تبليغاتX
.

این چند روزه که هوا گرفته است و مدام بغض می کند و هی می ترکد بغض ش، بیشتر خیابان ها خیس است از باران و دوده و روغن و ذرات لاستیک و اخ وتف و ...

صبح خواستم سوار غرورم(1) بشوم و از خانه بزنم بیرون، باز هم بغض ش را خالی می کرد(۲). آسمان و زمین خاکستری بود و اشیا بدون هیچ قابلیت تشخیصی از همدیگر. یادم آمد همه جای دنیا در همچون شرایطی چه می کنند.چراغ ها را روشن کردم. انگار کردم که شب است...

دم در پیرمرد سحر خیز همسایه را دیدم که از صف شیر، یا سبزی ، یا نان یا هر چیزی بر می گشت. سلام کردم. با دست اشاره کرد که: روشنه... لبخندی زدم و سرم را تکان دادم... سر پیچ کوچه مردی دست تکان داد. ایستادم که سوارش کنم. سوار نشد. فقط گفت : روشنه...

به جاده اصلی وارد شدم . شلپ شلپ کنان قاطی ماشین های دیگر شدم. یکسره برف پاکن می زدم تا روبرویم راببینم. هر که هم از کنارم سبقت می گرفت و رد می شد ، بوقی می زد که : روشنه...

سر تقاطع بزرگ و چراغ قرمز طولانی اش ایستادم. هیبت گل آلودی که فقط فهمیدم چهار تا چرخ دارد کنارم ایستاد. شیشه اش را پایین داد و برایم بوق زد و گفت: بالام جان این چیراغای شوما روشنه ، دینامیش می سوزه هاا...

به چاپخانه رسیدم. داشتم پارک می کردم. یکی از چاپچی های خودمان و سه تا از همسایه ها و دو تا و نصفی از منشی ها ی همسایه ها و پنج تا از وانت بار های آشنا و ... گفتند : روشنه...

حوالی ظهر چند جایی کارداشتم، گفتم سری هم به هومن و سعید بزنم. خیابان ها شلوغ بود. بزن و بکوب و بگیر و ببند. چند نفری چپ چپ نگاهم کردند و گفتند : روشنه...

کوچه خلوتی را گیر آوردم که ورود ممنوع بود. پیچیدم داخل. شاخ به شاخ ماشین پلیس شدم. لبخند ملیحی زدم که یعنی : سلام علیکم! عجب؟! ورود ممنوع اومدم؟! که بلندگو داد زد: کجا میآیی؟ ورود ممنوعه... تا دنده عقب را چاق کردم دوباره داد زد: حالا چرا چراغات روشنه؟!...

از خیر دیدن بچه ها گذشتم. از مرکز درگیری ها که در می رفتم هر کدام از طرفین، به خیال اینکه هوادار طرف مقابل هستم داد می زدند که : روشنه... بی ....! ک ...! خ...! م ...!

به خانه که رسیدم. پریدم پشت کامپیوتر که ببینم چی به چی بود. مسنجر را هم روشن کردم . یکهو دیدم وسط چند تا چت روم هستم. هاوار نفر ریختن سرم. پرسیدم: چطور فهمیدید من تو نتم؟ همه گفتند: D: (; گفتم : یعنی چی؟ همه گفتند : یعنی گاگول با چراغ روشن اومدی تو نت!...

دیر وقت تصمیم گرفتم بخوابم. چشم بند زدم که بخوابم. خوابم برد. خواب دیدم . وسط یک سوله عظیم تولید لامپ هستم . همه کارگر ها هم انگار سر خزینه حمام بودند. کم و بیش فقط لنگ تن شان بود. شعر فروغ را هم زمزمه می کردند: چراغ های رابطه خاموشند، چراغ های رابطه خاموشند...

با زنگ ممتد در از خواب پریدم. در را باز کردم. سریدار آپارتمان بود. گفت: خوبی؟ چراغای ماشینت روشن مونده...


پ.ن1: این غرور معنی عرفانی ندارد. همان تولید یکی از دو کارخانه خودروسازی خودمان است.

پ.ن۲: این خالی شدن بغض ش هیچ ربطی به غرور فوق الذکر ندارد. مربوط به آسمان می باشد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط افشین |

آهای مو بلوند تقلبی..

لنز سبز عسلی...

می دونی دوس ات دارم؟...

دخترک، لبخندی زد و سرش را خم کرد و دندان مصنوعی اش را در آورد و لبش را غنچه کرد و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط افشین |