شب بخیر

 

دوست نادیده من گرگ

( بخدا اسمشو نمی دونم! ایراد نگیرین چرا اینجوری صداش می کنم این گل پسر را.شاید با هرمان هسه فامیل باشه)

برایم نوشتی و ممنون که با تمام درگیری و مشغله ات برایم نوشتی. بهشان خیلی فکر کردم. کنار فکرهای دیگر که سرم آوار میشود .از زندگی خودم و...

ذهن همه مان پراکنده است و پرکنده! این یکی را همه مان مشترک داریم.درسته، ما همه گره های ذهنی حل نشده ای داریم که فی الواقع دهانمان را ( بلانسبت همه، خودم را می گویم) .... .باز هم نمی شود و با تمام این احوال از تن دادن به جبر و تحمیل ابا داریم و جفتک می اندازیم و رام نمی شویم و به آخور نمی رویم...

دربست حرفت را درباره گره اول قبول دارم. حرف درستی است. تا بحال اینطور به وسوسه نگاه نکرده بودم. نشان آدم بودن ماست. از همان سیب و گندمی که به خوردمان دادند برپایه وسوسه بود تا ...

اما جایی دوباره سوالهای من شروع می شود. نه از تو ، از خودم...از شکی که درگیرش هستم...

از شخصیت. چه چیزی است این شخصیت؟ همان بزرگ شدن سر سفره پدر و مادر است وخوردن نان حلال؟همانی است در دوره بلوغ رشدش می دهیم و باور می کنیم و شیفته اش می شویم؟در جوانی برایش می جنگیم؟در میان سالی با افتخار به آن می نگریم؟...

بعد چه؟ این قوانین پیچیده با ضمانت اجرایی مطلق که شخصیت مان با آن رودررو می شود کو؟ جدی می گویم .من هم به کارما می اندیشم که هر نفس و هر قدم بازگشتی دارد. اما چرا یکطرفه؟ چرا فقط برای کسانی که به آن باور دارند؟ نه برای کسانی که به آن بی اعتقادند. منهم به زیارت همان موجودات نائل شدم. خیلی هاشان هم هیچ دردی ندارند. سبک و شیرین زندگی می کنند. لابد جایی حسنه ای انجام داده اند که حالا بهره اش زا می برند.دخترکانی را هم دیده ام که بصورت قراردادی دو سه سال کار می کنند صاحب خانه و ماشین می شوند و بعد از عمل ترمیمی به خانه بخت هم میروند! دل خلقی را شاد کردن هنر است. تو که نمی تونی. آدمهایی که با تلطیف رشوه به هدیه و شیرینی و پول خورد سفارش کاری می گیرند. زندگی هم، راحت می گذرانند. درگیری و کلنجارکارشان هم اندازه کار من است.اشتغال زایی و نون به چند تا کارگر رسوندن ثواب داره

می دانی؟ درد من عوضی چیست؟ همان سرکشی و کنجکاوی موسی است که با خضر دارد و آن مراحل سلوک را برنمیتابد... و چون خضر تاکیید دارد بر صحت عمل اش موسی نباید کلامی بپرسد. و اما موسی نمی تواند...

قضیه را پیچیده نمی کنم . نه من موسی خلیل هستم نه خضری در برابرم ایستاده...زندگی حقیر خودم را می گویم.بارها گفته شده که انسان بقدر طاقت اش آزموده می شود. حد آنرا چه چیزی تعیین می کند؟ ویا که؟

بار گناهانمان در چه حدی است که باید تقاص بدهیم؟ واصلا چرا؟ بری از اشتباه نیستم. خودم بهتر از هرکس دیگر کثافت وجود خودم را میشناسم.اشتباهات، ضعف و خطا ها و گ. خوری هایم را بهتر از هر روانشناس...(آرام م م م م )می توانم متر کنم و درصد بزنم. ولی چه گناهی؟ چه خطای بی بخشش و توبه ای؟حد ومرز گناه چیست؟ میخواره گشاده دست و پاکباز توبه ندارد و ......( آرام م م م م م) عذر خطایش پذیرفته است؟

میدانی گاهی فکر می کنم کهن الگو های اخلاقی و اعتقادی بقدری در جانم رسوخ کرده که این من هستم که تقاص خودم را می دهم نه جهان هستی.که اگر خطایی کردم آنقدر انرژی می فرستم تاخودم را تنبیه کنم.و تمام این قصه برای رام کردن من و به راه نگه داشتنم سروده شده. مثل کودکی ام که یادم داده بودند رنگ قرمز را با مناسک دینی مغایر است و در حرم امام هشتم از شرم سرخ شده بودم برای کفش قرمز خواهر دوساله ام!و تمام لذت اولین زیارت کوفتم شد و شرمنده که چرا من باید اینطور آبرویم پیش آقا برود ؟ الآن کودک نیستم ولی حماقتم تغیییری نکرده.

این اواخر با گل باغ بهشتم ، بیرون رفتیم. سر چراغ قرمزی، مفلوکی آمد شیشه ماشین را پاک کندو من هم شاکی با زدن برف پاکن مانع اش شدم و دادی زدم... تمام راه قر زدم و از کوتاه ترین مسیر برگشتم و هزینه تف مالی شیشه را دادم و کلی عذر خواهی.

چراکه پیشاپیش جیره خواب آشفته آن شب و بهم ریختگی چند روز را آماده تحویل داشتم!

چرا؟ من حق داشتم شیشه تف مالی نشود. چرا باید عذر می خواستم از مفلوکی که در خیابان از من عوارضی می گیرد؟ و خیلی کارها و گ. خورهای  دیگر که بدون هیچ محتسبی خودم ،خودم را تمشیت کردم و پوست کندم...

حالا هم دوست دارم . به تمام وسوسه های دنیا جواب مثبت بدهم و از مرز رد شوم. عرضه اش را دارم؟ اگر انجام نمی دهم از دلهره مجازات دنیوی و اخروی اش است یا بی عرضگی و چلمنی خودم؟دوست دارم.اعتراف می کنم دوست دارم. اینهم وسوسه است؟این تمایل شدید من برای رد کردن هر حد و مرز قواعد...

 

ناله نمی زنم.فقط شکل علامت سوال شده ام ...

 

زندگی را دوست دارم با تمام تلخی ها و زجرهایش.انسان هایی که در اطرافم هستند.صحبت می کنیم .یاد میگیریم...

اینها خوبند ولی یک جایی در تقابل با چیزی که جامعه می نامندش. کم می آورم. از رو نمی روم. ولی خودم میدانم که کم میآورم.هر چقدر هم که به فردین اقتدا کنم و کنار سفره ننه اش پیاز مشت کنم و همآواز شوم: گنج قارون نمی خوام/ مال فراوون نمی خوام....روح ات شاد دآش فردین.ولی ما داریم کم میآریم ،دآش.

...

الآن که نگاه کردم .می بینم چه پراکنده و مشوش هذیان گفته ام با این ذهن پکیده و پراکنده... یکی گفت: اگه راست بگی.( چیزایی که می نویسم). نمی دانم .راست گفتم؟( درست نه، راست؟) .فقط می دانم می نویسم تا نفس بکشم. همین.اسمش مازوخیسم است؟ شیزوفرنی. جنون ادواری.سرخوردگی. افسردگی بعد از...؟

فقظ می نویسم. خودشیفتگی؟ معرکه گیری؟ زوال عقل؟ اگر راست بگی.راست می گم؟ نمی دانم.شاید پاک کردم همه اینها را. شاید هم نه...

 

صبح بخیر

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط افشین |

مدتيه، آروم شدم. البته اين آروم شدن دليل آرامش نيست . به هيچ وجه.
مثل يه حيوون بد زخم خورده ، که يه گوشه ميشينه و زخماشو مي ليسه...


به خاطر تمرين ذن ، که دارم سعي ميکنم جدي بگيرم يا شايد این نوشتن ها و يا يه روند طبيعيه که جسم و روانم داره خودشو جمع و جور مي کنه... نمي دونم .
در عوض افتادم به فکر کردن . به خودم ، به تو ، به زندگي مان . چه در حال و يا گذشته. مدام دارم مرور مي کنم. سعي ميکنم ياد بگيرم ، قضاوت نکنم . فقط نظاره کنم اين چهل سال رو و علي الخصوص سيزده سال گذشته...
شب و روزم با هجوم افکار مي گذره . خيلي سخت بود . الآن دارم سعي ميکنم ياد بگيرم ، نجنگم باهاشون.
گذاشتم سرازير بشن سرم . مثل يه تخته سنگ نشستم و اجازه مي دم اونا مثل جريان آب از اطرافم بگذرن.
راحت تره. خيلي . حالا ميتونم کمي ببينمشون . و اين خيلي متفاوته با چيزي که قبلا بودم .
يه بار گفتم هيچ اتفاقي نيفتاده . هيچ معجزه اي هم از آسمون نازل نشده . تمرينات ذن را هم چون نويد هيچ معجزه اي رو نمي ده ، دارم انجام مي دم . و گرنه مي رفتم سراغ اين جنگولک بازيهاي سوسولي شده تو ايران که ادعاي پاره کردن ..ن دنيا رو دارن ، که قبلا هم تجربه کرده بودم اين مسخره ها رو که ال مي کنيم وبل مي کنيم و ماورا را حواله مي کنن تو ... و زندگيت از اين رو به اون رو مي شه و ...
( آدم نمي شم ! مثلا قراره که خودمو کنترل کنم دري وري نگم )
خيلي چيزها رو دارم تو خودم مرور ميکنم مثل خشم . روابطم با ديگران...
گاهي اينقده به کارما گير ميدم که واقعا مي ترسم طوفان کاترينا با بال زدن يه پروانه تو چين شروع شد...
نه که خرافاتي شده باشم . ديدن وقايع از يه منظر ديگه است . و آيا اينکه ، براي مثال ، اگر اين کارو انجام بدم تبعات اون تا کجا ممکنه بره ...
خودمو ملزم ميکنم به اينکه به همه سلام کنم . لبخند بزنم ، خوب باشم . تحميل نکنم . اداي خوب بودن و مهرباني رو در نيارم . از خشم منفجر نشم. زخم زبون نزنم و هرچي نابدتر آدما رو نسوزونم وانجام هرچي کار اند مثبت تو دنيا و يا حداقل آزار نرسوندن به کسي يا چيزي...
البته نه که پاک گوسفند بشم ! بذارم هر کي از گرد راه رسيد بچپونه بهم . اينو هم سعي ميکنم با ملايمت حالي اون آدم کنم ، که فکر نکنه داره آقاي هالو رو ميبينه .
داشتم اين پست دوست نديده ام، گرگ رو مي خوندم ، نسبیت گرایی فردینی .
راجع بهش فکر کردم . خوب که نه ، رو راست نوشته بود...
واقعا اين همه سعي و تلاش از خوب بودن و ذات فرديني من نشات گرفته؟ واقعا من عرضه انجام دادن کار بد رو ندارم يا هوش و ذکاوت لازم رو ؟ يا ته دلم، کهن الگوهاي مذهبي وادارم مي کنن عوضي نباشم ؟ يا واقعا دقيقه نود يه دستي مي آد و پس يقه مونو مي گيره؟خيلي مشکله اينجوري بودن؟ براي مثال نمي تونستم کاري بکنم که ، تو نازنينم ، حين و بعد داستان پيش اومده بين ما، پشيمون بشي از زندگي؟... خيلي مشکله انگولک کردن و کرم ريختن ؟ خيلي سخته يه آدمو به مرز جنون بکشوني ؟ کلاهبرداري که سهله . از بليط اتوبوس و کرايه تاکسي گرفته تا کاراي ديگه. يکي رو مي شناختم تو محل کار از همکارا، برا صدقه پول جمع مي کرد و بعد ريلکس مي ذاشت جيبش!نه تقاص پس داد، نه زندگيش بهم ريخت و نه... ( لابد صدقه جاي درست داشته ميرفته!)
اين که حقيره ، کلاهبرداري هاي گنده تر و اساسي ترشم بالاخره توسط آدمهايي انجام مي شه که از من و تو با هوش تر نيستن که هيچ ، گاهي خنگ ترن .
حالا من و تو هي بزنيم تو سر و کله خودمون ، هي اين مغز وامونده رو جرواجر کنيم ، دليل و برهان و ماورا و هستي و اعتقاد و .... که چرا (زن همسايه رو نمي کوبيم زمين يا سر فلاني کلاه نميزاريم ). مثلا من .خودمو دارم هلاک مي کنم ، که مبادا کارماي خودم رو اشتباه انجام بدم و مبادا باعث آسيبي به کسي بشم و کسي ازم نرنجه و جبران کنم تموم گناههاي کرده ونکردمو...هر شب براي ازدست دادن گل باغ بهشتم زار بزنم و سرمو بکوبم به تيراي سيماني اداره برق...بعد هم عين بز نگاه کنم که دسته ، دسته عين چي ، هر کار حروم ، هر خلاف عرف و اخلاق و نسبيتي رو که دلشون مي خواد انجام مي دن و هر گهي که دلشون و زير دلشون هوس کرده مي خورن و ب....شن تو هر چي کارما و تقدير و بال زدن پروانه کوچولوي ما تو چين. آب از آبم تکون نمي خوره . هيچ برگشت و تقاص هم تو زندگيشون نيست . شب ها هم خيلي راحتتر از من و تو سرشونو رو بالش گرم و نرم ، کنار حوري زميني شون مي ذارن و به خواب مي رن .آسوده و راحت .... سرکوفتم نمي شنون که ببين فلاني چجوري تونسته زندگيشو مرتب و منظم حفظ کنه و به سامان برسونه و تو عرضه نداشتي . اونيم که داشتي از دست دادي.
جدي ، مشکل ما هاست ؟ ( محسن نامجو تو فيلم سامان سالور با طنز مي گه : علت اين نقد ها و ايرادهايي که مي گيريم مال اينه که معروف نيستيم و آلبوم مون بيرون نيومده!!) آررره ؟ از زور سوزش يه جاييمون مي گيم اين حرفا رو ؟چون کيسه مون خاليه و تو راس هرم واينساديم؟ تو اون هرمتون.
....دم اون هرم اجتماعي واقتصاديتونو ...
( باز يابو ورم داشت . آروووووم )
فکر مي کنم . فکر ميکنم مشکل مال اينه که اون روز که اون آقاهه جمعمون کرد تو اون صحرا بهمون گفت : يادتون باشه حرفايي رو که زدم. ما جزو گوسفندايي بوديم که باور کرديم .( فيلم مرد باراني يادته؟ اونجايي که داستين هافمن براي عبور از عرض خيابون دچار تعارض فکري شده بود و نمي دونست چکار کنه با اون تابلوي چراغ راهنما ... چون باور داشت وقتي کلمه اي نوشته مي شه يعني که حکم لازم ، و نمي توني از اون تخطي کني ) مشکلمون ، همونه که تو دوره پسربچه گي مثل هولدن ( ناطور دشت - سلينجر) گير کرديم . فقط مي خوايم دستامونو به اطراف باز کنيم تا کسي تو دره نيفته و به همه هشدار بديم ...
کلمه رو باور کرديم . اينه گناه، بدبختي ، مکافات يا هرچي که اسمشه .
مثل شکسپير اسکولمون کردن ، اساسي!.تاريخ رو بخوني مي بيني که کينگ مکبث چه حالي کرده و چه زندگي و کيا وبيايي داشته ..ن لق مکداف و بچه ها و زنش... .
( ديگه دارم قر ميزنم)
ولي با تمام اين حرفا، شايد به قول تو دوست عزيز، داريم لج ميکنيم . درست يا غلط .و اقتدا مي کنيم به همون فردين . با تموم اين حرفا يک کيفي مي ده! اينجوري بودن و اونجوري نبودن. هميشه عاشق اين بودم تو يه اتوبان شلوغ ،خلاف جهت همه حرکت کنم و بزنم به يه مهندس مورفي!
آدم نمي شم !
چوب مي خواد تنم !کمه، خيلي کمه اينهمه اي که خوردم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط افشین |

 

 


نخواهم بود آيا

 يا به ياد خواهم آورد در آن جهان

آخرين ديدار مان را ؟


بانو ايزومي شيكيبو ( Lady Izumi Shikibu )

 


خيلي جالبه ! داشتم نظر ها رو مي خوندم . ديدم یکی جدید اومده. از آقاي علي فرحبخش .
سايت ذن ایران( ذنايران ) رو معرفي کرده بود . در سکوت کامل .
عجيبه . مدتي بود داشتم دنبال سايتي ميگشتم که در اين باره باشه . ناگهان ...
سايت متين و خوبيه . بي هيچ ادعا و ادا اطواري . مثل خود ذن . با مطالب جالب و آموزشهاي خوب .
هفته بسيار بدي را گذرونده بودم . خيلي بد ... خبرای بد . اتفاقات بد . دیدارهای بد. رفتارای بد .
بعد ، اين سايت ؟! نه که معجزه ای اتفاق افتاده باشه. یا کار ها اونجوری بشه که من دوست دارم.
...
چيزي نمي گم .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط افشین |

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی ،

هوا را ازمن بگیر ،امّا

خنده ات را نه .

 

گل سرخ را ازمن مگیر

سوسنی را که می کاری ،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو لبریز می کند ،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

 

از پس نبردی سخت بازمی گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی ،

امّا خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی در های زندگی را

به رویم می گشاید.

 

عشق من ، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،

بخند ، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته .

 

خنده تو ، در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش زا

باید برفرازد ،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم ،

گل آبی ، گل سرخ

کشورم که مرا می خواند.

 

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه ،

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره بر این پسر بچه کمرو

که دوستت می دارد ،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،

آنگاه که پاهایم می روند و بازمی گردند ،

نان را، هوا را،

روشنی را ، بهار را ،

ازمن بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

 

شعری است از پابلو نرودا ،شاعر شیلیایی .

از کتابی به همین نام ، که گزینه اشعارعاشقانه اوست .

به ترجمه احمد پوری

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط افشین |

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

.

.

.

نمی دانم ، شکل نوشتن اصوات ش این است یا این ؟

بووم ، بووم…

بووم ، بووم…

 

سخت است نوشتن صداها و اصوات…آنهم در این حالت .زبان فارسی به گمانم در زمینه اصوات کم دارد.یادم باشد از عادل بپرسم . ولی باید همان اولی باشد .

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

آره . این بیشتر بهش می خورد .

به آقای رضایی قول داده ام. رادیکال عمل نمی کنم .

آرامش، دم آرام و کوتاه ، بازدم آرام و طولانی… همانند ماق کشیدن گاو. دم آرام و کوتاه ، بازدم آرام و طولانی.

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

آرامش در رگهایم جاری می شود . با چشمان نیم بسته به روبرو خیره ام .جریان پرآشوب افکار می آیند.کاریشان ندارم. من هیچ ام . من نا – بودم . من تهی ام . دم آرام و کوتاه ، بازدم آرام و طولانی…

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

رادیکال عمل نمی کنم . قول دادم .هیچ. زیر قولم نمی زنم . مثل یک پسر بچه .نه قول مردانه.

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

گرومپ ، گرومپ…

سیمان عجیب سطح ناصافی دارد. کاش همان تیر برق های چوبی قیراندود را می داشتیم. به همین زودی خون از پیشانی ام سرازیر شده…

حالا این صدا را چطور بنویسم.به گرومپ باید صدای شلپ،شلپ اضافه کنم یا چلپ،چلپ؟ از عادل بپرسم .

حیف که به آقای رضایی قول دادم که رادیکال عمل نکنم .قول دادم .

 

وگرنه ،… درب خانه ات آهنی است.با شیشه های شطرنجی مات. به رنگ بژ. سطح ش هم صاف است.صدایش را هم از برم…

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط افشین |

وسط اینهمه کار. دانلودش کردم. (مثل همه کلیشه های کلاسیک) اول با بی میلی و بعد برگ به برگ (ببخشید PAGE TO PAGE!) بلعیدم...

بد جور می سوزه... دل و چند جای دیگه! ... این پیر مرد نمی خواد پیر بشه؟ نمی خواد گول و خرفت بشه؟ ... می سوزه! بد جور! ای جووووونم! تا صد سالگی که هیچ، هزار سالگی هم عاشقی، مرد. پیر مرد . گابو...

بقول دوستی: ما ها مرضمون عاشقیه، نه عشق!

عاشقی ام دوباره زده بالا، عین کوه آتشفشان. منو بگو که فکر می کردم دارم خلاف می کنم و به عنوان کار خلاف حال می کنم... نه عزیز، نه گلم ، نه نازک اندامم... عین ثوابه کارام... عین نه ، خود جنسه...    فتحی رو یادته؟ تو آدم برفی؟ با اون قیافه لجن درمال معرکه اش؟ وقتی اونجوری دست می کشید رو زلف کم پشتش و می گفت : خانم محترم! مگه عاشقی جورمه؟! مگه خواستگاری گوناهه؟! ( روحش شاد)

اصلن به همون لجنی ام! از اونم بدتر! همون حرفای فتحی رو هم میزنم! گوناهه؟!

گابو. دست بردار! تو قلبت گروپ گروپ عین طبل سامبا می زنه و بولرو می خونه! فکر ماهم باش... بچه سوسولیم به خدا! الآن قلبمون می پکه ها!! ...ها؟ چی؟ نمی پکه؟... جمع اش کنیم؟...آهاا!

چشم گابو! هر چی شما بگین . امر، امر شمااست، ارباب!

ارباب گابو؟ می شه کنارتون باشیم و از رو دستتون تقلب کنیم؟ می شه هرچی شما می گید و میکنید تقلید کنیم؟...

بلکم اینجوری آدم شدیم. دوباره سیب بدن دستمون و دوباره بندازنمون (دو تایی) رو زمین.حالا عدن هم نشد، نشد. همون میدون پونکم قبوله...

ارباب گابو؟ راستی. هنوز تو کف این جمله آخرتم.اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید.یعنی چی؟ کرک و پرم ریخت... نترسون دیگه. گفتم که ماها بچه سوسولیم...

هر چند، کنار تو نمی ترسیم...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط افشین |

 

دانلود رایگان کتاب (دلبرکان!!!) سودا زده من

 { دلبرک از اون لحاظ در نظر گرفته شود!}                                                

نوشته گابو دوست داشتنی و سودایی و عاشق و همچنان نویسنده....
دوستت داریم پیرمرد
خواهش می کنیم بنویس، جهان را برایمان...
بنویس
از چشم تو بهتر می بینیم...
این جهان را

لینک دانلود کتاب تا فیل تر نشده . . .

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط افشین |

 

 یک

 

روزی جماعتی سرآسیمه و خشمگین به خانه زنی آمدند و گفتند :پسرت شخصی را به قتل رسانده .

زن لبخندی زد و گفت : کار او نیست.

کمی بعد ، عده دیگری آمدند و همین را گفتند و زن باز هم باور نکرد.

غروب ، یکی از همسایه ها آمد و گفت : پسرت قاتل است.

زن لبخند زد و گفت : نه ، اشتباه شده است.

.

.

.

شب . پسر به خانه میآید و می گوید که تمام ماجرای سوتفاهم بود.

و زن گفت : من هرگز باور نکردم .

 

این کوآن و کوآن بعدی همیشه برایم مشکل بودند. نمی توانستم این ایمان را که به بلاهت پهلو می زند، بپذیرم.

هیچ حرکت و یا واکنشی . تنها با لبخند و باور نکردن...

هضم این قضیه برایم ثقیل بود.

ولی الآن نه.

نه که بخواهم بگویم به آن وقوف کامل یافته ام . ولی چیزهای برایم می درخشد . کد هایی مثل لبخند دایمی زن.

اصرار مبرم اش بر بیگناهی پسر.

بودا هم لبخند بر لب به ذهن متبادر می شود .

لبخند آرام بودا را که یادت هست؟

حتی با لبخندی جانشین اش را انتخاب کرد. سایه یک شک است که بنیان روابط انسانی را از هم می پاشد. چون شناخت درستی بهم نداریم می توانیم همدیگر را زیر سوال ببریم . ولی اگر به هم مومن باشیم ، شاید نیازی به شناخت هم نباشد.شاید خیلی از درگیری ها و تنفرهای انسانی از بین برود. شاید ایمان به خوب بودن آنهایی که در کنارشان زندگی می کنیم  و پذیرفتن شان ( نه تحمل کردنشان ) بسیاری از درگیری های روزمره مان را از بین ببرد.

یاد فیلم ایثار تارکوفسکی افتادم. ایمان یک فرد در جهان بی ایمانی  باعث  نجات دنیا از جنگ جهانی سوم  می شود. همانند سبز شدن درختی خشکیده و یا زبان باز کردن کودکی گنگ ...

هر چند به گولی و بلاهت متهم می شوی . تمسخر می شوی ...انتخاب با تو است .

 

دو

 

در روزگارقدیم ، پیرزنی در همان شهری می زیست که بودا نیز. از کودکی بودا برایش هراس آور بود . و هر چه به او می گفتند که مرد مهربان و دوست داشتنی است ، از هراس اش کاسته نمی شد ...

و حتی اجازه نمی داد کسی او را به دیدن بودا ببرد. اگر می شنید بودا در خیابانی است، به مسیری دیگر می گریخت.

تا اینکه روزی درجایی مردی متبسم  را با کسای نارنجی دید.

و فهمید که او بودا ست.

جایی برای گریختن نداشت. تنها دستانش را روی چشمانش گذاشت تا اینکه او نبیند . اما هرچه بیشتر دستانش را می فشرد بودا را واضح تر و نزدیکتر می دید... تا جاییکه جز او چیزی نمی دید.

 

پیر زن که بود؟ چرا از بودا می هراسید؟ چرا سرانجام جز او نمی دید؟...

پیرزن میتواند کهن الگو ها و والد ما باشد؟

آیا بودا همان روشنگریی است که سرانجام از دیدنش رهایی نیست؟

یا از هرچه که می هراسیم گریزی جز رویارویی نداریم تا درکش کنیم و نهراسیم؟

تشویش و هراس در حقیقت خود ماییم ، نه عامل بیرونی ؟

چاره ایی جز دیدن و رویا رویی نیست ؟

پذیرفتن خشم و عصبانیت و نه رو در رو شدن، تنها گریزی ساده انگارانه  از واقعیت مسلم است؟

 

الزامی نیست که برداشتهای من درست باشد. شاید من این کوآن ها را اشتباه فهمیده ام .برداشت ها می تواند به تعداد آدمیان متفاوت باشد... این برداشت  را هم از یک کوآن دیگر داشته باشید:

شاگرد: استاد، بودا کیست ؟

استاد : هر جا بودا را دیدی ، او را بکش !!

 

 

راستی این لینکها اینجا ممکنه بی معنی به نظر بیآد. از وبلاگ heidariam . ولی نمی دونم چرا حس کردم یه جورایی به مطلبم می خوره .

فقط پیشاپیش بگم ، اگر ضعف رفتین و نشستین تا یه هفته گریه کردین و حالتون خراب شد،گناه حال خرابیتون گردن من نیست. ببینین می تونین با واقعیت روبرو شین یا نه؟ به همین راحتی . مثل کوآن دوم .بعد برین دیدن وبلاگ آقای حیدر رضایی .

لینک بالاتر از عشق و بالاتر از عشق+1

یکی دیگه هم هست :حراج . . .

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط افشین |