سال نو ...

 شال و کلاه کردم برا تعطیلات دارم می رم... خانه پدری....
برای آخرین زخم ام... یا مرهم یا خونریزی مجدد....
هر چه پیش آید ...( نمی دانم) یا خوش یا ناخوش، هر چه آید...



بگذریم....
بهار هم رسید...
هنوز زنده ایم ... همه ... سال گذشته هم با هرچه خوب و بد رفت....
خیلی چیزها دست خودمون بود ، خیلی ها هم نه...
مهم نیست...
هنوز نفس می کشیم. روی پاهامون ایستادیم.می تونیم باز هم لبخند بزنیم. می تونیم دوباره عاشق باشیم....
پر رو تر از این حرفاییم!...
گردنکش و مغرور، سربلند و جنگی ... بازم می ریم تو دل این زندگی...این زخمهایی که نشمرده ایم...

دعا کردن بلد نیستم... بلد بودم قبلا. ولی حالا آرزو می کنم. با تمام توانم با تمام قلبم...

شاد باشیم. همین.

زخمی که نتونه منو بکشه. قویترم می کنه... و ما هنوز زنده ایم...



 

نوشتن       تنها چيزيست              كه برهنه ام مي كند

برايم از سايت فيل تر شده اي اشعار نزار قبانی را گردآوردي و فرستادي... جز سپاس چيزي نمي گويم و اين يکي را که از همه بيشتر دوست دارم به تو هديه مي کنم...

هر چه موهات بلند تر         عمر من بلند
موهايت كه روي شانه هات          تابلويي با سياه قلم       و مركب چيني
پرهاي چلچله ...          كه به آن دعاهايي از اسماء الهي مي بندم
مي داني چرا ...
در دعاي موهات مي ميرم ؟
چون سر گذشتمان از اول تا آخر در آن است
دفتر خاطرات ماست
نگذار آنرا بدزدند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هميشه بار هاي نيمه تاريک را دوست داشته ام. يک مکان مقدس. لباس ها را مي بري لباس شويي و روحت را مي آوري اينجا...آها... اين يکي را مي پسندم. واردش مي شوي. سر يک ميز کوچک گرد مي نشيني. همين يکي خوب است. در کنج. آمد و رفت را هم مي تواني ديد بزني. ببخشيد. مزاحمتان که نيستم ، آقاي شاعر؟ ممنون...
نوش. سفارش من در راه است.
ناتاشا با يک سيني گرد نقره اي از راه رسيد . قد بلند و خدنگ.سفيد پوست و عسل چشم... انعام ها روي سيني تلنبار بود . بيت به بيت...

تمام آنچه مي خواستم اينست           بانوي من !

زياد در قلبم حركت نكن                 درد مي كشم !

در تنهايي مي نمي نوشم... بد است. مست هم نمي شوي... ولي وقتي همپياله مي شوي، متفاوت است. گپ مي زنيد. مي خنديد. گوش مي کنيد. با هم حرف مي زنيد. درد را تف مي کنيد. سيگار همديگر را روشن مي کنيد...آي ي ي ي که چه خوب است. مثل همخواب گي با کسي که دوستش داري و او هم...
بله؟ هاا... خوش طعم است. مي خواهيد از بغلي تان برايم يک پيک بريزيد؟....اوووووووم م م... عاليست.
خودتان کشيده ايد؟... تند است و آتشين...

شاعري نمي دانم... مستي شعر را دوست دارم... شعر مستم مي کند... از هر شرابي سکرآور تر است....
شعر را  هيچگاه  نتوانستم  تکه  تکه بر ميز تشريح ببينم ... يا بر زمينم مي کوبد يا از کنارش بي اعتنا مي گذرم... شاعر هر چه عاشق تر، ديوانه تر و ... تر بيشتر دوست مي دارم ... شما تازه نيآمده ايد؟ اوه!
چند سال؟... حسوديم شد... نه من نيستم...هميشه همينجاييد؟
شاعر حيوان غريبي است. مثل همه ما ناطق است. اما پاره آجر تف نمي کند. جويبار است يا درياي کف به لب...
ها؟ راستي خورشتتان چيست؟ شرابا طهورا؟من و سلوي؟.... نه!!؟ خورشت بلبل و قافيه؟!! هاهاهاها!!! ببخشيد ولي فکر مي کردم شما چيزي بهتري مي خوريد...
شاعر راه مي رود. زور نمي زند ولي شعر لبريز مي شود. ... آها راستي داشتم مي آمدم ، پيرمردي را ديدم که از اتوبوس پياده شد. شبيه مازني ها بود... فکر کردم باران مي بارد... بعد ديدم نه، شعربود که از او مي ريخت...
آقاي شاعر؟راستي، ساعت چند است؟ از کي؟ آن آقا؟ همان که کت شلوار سپيد پوشيده؟ چشم و ابرو مشکي؟ با موي هاي شانه شده و صاف و براق...
مرد جذابي است... ببخشيد، سنيور، ساعت چند است؟ پنج عصر؟! ممنون . اگر شما مي گوييد حتما پنج است...
درخت زيتون روي تپه، هوا تاريک است... يکي را مي دوانند. تفنگها با صداي خشکي سرفه مي کنند...
چرا مي خندند؟
تلفن روي ديوار زنگ مي خورد.آقاي شاعر گوشي را بر مي دارد....
دلم نمي خواهد مکالمات شان را گوش کنم... ولي خب...

صبح بخير بنفشت
در گوشي تلفن           
مرا            به جنگلي تبديل مي كند


چشمانم را مي بندم. عطر جنگل مي آيد...

چند ميز آن طرف تر چه شلوغي شده... يک روس قد بلند و پهن پيکر جوان با پيراهن روسي زرد رنگ که رويش مثل تي شرتهاي امروزي نوشته ( من يک مادرسگم) و يک آفريقايي تبار با موهاي مجعد ملبس به فراک قرن هيژده نشسته.بين شان يک تپانچه قديمي روي ميز مي چرخد... هنوز دود از دهانه اش مي زند بيرون...براي رولت روسي به درد نمي خورد. تنها يک گلوله در خود جاي مي دهد. مدام فحش مي دهد، آن يکي. جرعه جرعه ودکاي گندمي روسي با نقش تزار روس را قورت مي دهند... وه!! اين روس ها.... اينهمه مي نوشند و باز اخم کرده اند...

اگر بخواهي نرم تر از نرم مي شوم...
مرد نه
ابر شلوار پوش مي شوم...


يکي تلو تلو خوران رد شد... تنه مي زد و مي خواند، رکيک هم مي خواند...هيچ کس معترض نبود. مي بوسيدندش... تنها يکي اعتراض کرد که قيافه اش به .... ها مي خورد! گفت : آقاااااا! اينجا خانواده رد مي شه آقاااااااا!.... سه چهارم اش را حذف کن تا بتوانيم بخوانيم . اينطور حالمان بد ميشود آقااااااا!. بسکه رکيک است....
خواستم چيزي بگويم. ديدم شاعري نمي دانم. شيشکي هم ببندم بد است. که يکي از آن گوشه روي صندلي فنري نشسته بود، گفت:
باشد پدر جان ديگر نخوان تا حالت بد نشود ! سگ خوشگلي هم کنار پايش دراز کشيده بود. با غرغراش تاييد کرد... خود يارو هم از بار زد بيرون...
يکي به پيشخوان بار تکيه کرده بود . ناتاشا هر چند دقيقه يکبار ، چتورش را پر مي کرد و او هم هر بار قبل از نوشيدن ، نگاهش مي کرد و مي گفت:


نان را از من بگير، اگر مي خواهي ،
هوا را از من بگير ،اما
خنده ات را نه.


غريبه اي کنارش نشسته بود و با دقت نگاهش مي کرد. خط کشي از جيبش در آورد و کلمات را اندازه گرفت. پرسيد: آآآآآ.... ببخشيد شما هميشه اينطور حرف مي زنيد؟
مرد از گوشه چتور نگاهش کرد. ناتاشا لبخندي زد.
غريبه سوالش را تکرار کرد. ناتاشا بي حوصله با سر تاييد کرد. غريبه پرسيد : آآآآ...... ببخشيد .شما ، همديگر رو دوست دارين؟
هر دوشان پقي زدند زير خنده.
غريبه پرسيد: آها... مي تونم بپرسم چند درصد؟
مرد ابروهايش را بالا بردو به دقت به ته چتور خيره شده. ناتاشا به پيشخوان پشت کرد.
جوان تکيده اي که مثل مسلول ها سرفه مي کرد، نزديک شد. يقه غريبه را گرفت. با قدرتي که از جسمش بعيد بود ، او را بلند کرد و هل داد و به ديوار چسباند... مرد گفت: مي تونم دليل اين رفتارتون رو بپرسم؟ مي تونيم با هم...
جوان ، تپانچه را از روي ميز روس ها برداشت. لبخند تلخي زد. لوله را روي پيشاني غريبه گذاشت. شليک کرد. تف کرد روي غريبه که سر مي خورد و پايين مي رفت. بين سرفه هاي خش دارش گفت : مرتيکه روان شناس....
مرد زمختي با ريش حنايي و چشمان آبي و پالتويي با لکه هاي رنگ از روي جسد، پريد . به پيشخوان نزديک شد. به هلندي گفت: ابسنتين... در جيبهاش گشت. يک تيغ ريش تراشي بيرون آورد . نرمه گوشش را بريد و روي پيشخوان گذاشت. ناتاشا لبخندي زد. يک ليوان کوچک را به سويش سراند. مرد بلعيدش. با پشت دست دهانش را پاک کرد . بيرون رفت.
وسط سالن سه پيرمرد با خرقه هاي لک شده از مي لميده بودند... عمامه ها و يقه هاشان باز شده بود ومي خنديدند و دسته گلي را به نوبت بو مي کردند. يکي شان گفت: ساقي ناتاشا، ئي پياله ئو رو پر کن عاموو... آن يکي که مسن تر بود، گفت : يرره ، بايد بگي...Hi, baby, Barmaid Come on   و هر سه با هم از خنده ريسه رفتند...
بانويي با مو هاي مشکي از کنارشان رد شد. هر سه شان سلام کردند و نيم خيز شدند. بانو هم سري خم کرد و لبخندي زد.سراغ پيرمرد غول پيکري را مي گرفت .
حالم خيلي خوب است... از مستي خيلي بهتر بود. خستگيم رفت...
يکي روي شانه ام تکيه کرد و نفسي تازه کرد. با لبخند نگاهش کردم. گفت:

 زود دير مي شود...

و رفت...
پاشدم... ژاپني ها هم که آن گوشه نشسته اند، با آن قورباغه شان. مهتاب هم از پنجره روي سرشان مي ريزد. همش به همه لبخند ميزنند... مثل بودا...
يکي با سه تار قراضه اي رفت روي سن.داد زد:

 آهاي مردم، کلا به ت...!

سه پيرمرد که از خنده نفسشان بند آمده بود برايش دست زدند...
زدم بيرون...آقاي شاعر هم با من بيرون آمد.
باران نرمي مي باريد. صورتم را به آسمان گرفتم. نرمي س ينه ي زني را داشت... لبخند زدم. بوي بهار مي آمد. زني روي اسب عربي سفيدي نشسته بود. برهنه . موهاش از نم باران فر خورده بود. به آقاي شاعر لبخند زد....


روي ديوار ها پوستري پاره بال بال مي زد...
                            شب شعر در بار اينترناسيونال                                            نزارقباني، لورکا، ماياکوفسکي، پوشکين، ايرج ميرزا، عادل ، جاني واکر، حافظ ،فروغ، فردوسي، خيام، قيصر، اسميرونوف ، باشو، ويلي، نامجو و ونسان و خيلي ها، خيلي ها...

 

 


 

کفش روی سر

روزی شاگردان دو خوابگاه بر سر تصاحب گربه ای جنگیدند. راهب اعظم پرسید، هر که کوآن مرا پاسخ گوید. گربه را به آن خوابگاه می دهم. کسی پاسخ نداد. گربه با ساطور به دو نیم شد...
نانسن راهب سر رسید. داستان را پرسید...
صندل هایش را روی سر ش گذاشت و به راه افتاد...
راهب اعظم گفت: اگر اینجا بودی جان گربه را نجات می دادی...

همیشه راه حل درست را نمی توان با خط کش و متر سنجید. گاهی لازمه کفش ها را روی سر گذاشت....

حنظل گاز زده ای تا به حال...؟

این یک پست نیست.... یکی از مزخزفات من هم نیست.... دیشب چندتایی تماس بد داشتم.... الان هم گیجم.... ساعت چنده؟

همینی که این پایین هست...ساعتو می گم....

شده گاهی بگی گ...بگیرن کل هستی رو از بالا تا پایین؟ امشب از اون شبهاست... هر کاری کردم بگم کلا به ت... نشد....

خودم هیچ مرگم نیست... داشتم می پکیدم . اومدم اینجا....

هیچ هم نپرسین که چیه.... خواهشا....

ببخشید... خیلی عوضیه این کارم...

پ.ن : یاد یه روزی افتادم که داشتم برای نازنینی، ناله می زدم و از دردم می گفتم.... گوش کرد... بعد از خودش گفت...از دردهاش...
هنوز که هنوزه گیج دردای اونم... اینم اونجوریه.... چی باید بگم؟ از اینکه کفش ندارم، باید شاکر باشم که پا دارم؟؟ باید بگم شکرت بابا خان.... ما که از این مشکلات نداریم؟؟ صدقه بدم؟؟؟چی باید بگم....
به قول رومن گاری که می گفت: می دونی جذام پوستی چیه؟ اینکه درد بقیه رو رو پوست خودت حس کنی...
الآن من هم جذام پوستی دارم....

 

کته کول ویتس

 

گفته بودم به هر زنی بانو نمی گویم. او جزو معدود زنانی است که برای من شایسته این نام است....

 

 با کارهایش از دورترها  آشنا شدم . دنبال کتاب طراحی می گشتم بین آنهمه کتاب مدل نقاشی  جینگول  وینگول ، که دیدمش. یک طراح کامل،چنان کامل که هیچ نیازی به رنگ را حس نمی کنی. مسلط به چاپ سنگی و گراورها و پیکره ساز. یک اکسپرسونیست کامل. مکتب اکسپرسیونسیم همانگونه که خود اروپایی ها می گویند، زبانی برای بیان شیوه هنر انسان شمالی (ساکنان شمال اروپا نه نژاد  لاتین و اسلاو) است که در ذات خود با درد آغشته است.  تا امروز هم نتوانسته ام از جادویش رها شوم . از قدرت قلم و بیان نیرومندش چیزی یاد نگرفتم. از غرقه شدن اش در درد انسانی و شهامت و پایبندی اش به عقاید ستیزه گرش هم . در دوره ای  بسیار سخت زندگی می کرد. در کارهاش می بینی . اروپایی که انسان، شان خود را ازدست داده بود. سرمایه داری به کثیف ترین و حیوانی ترین شکل تنها به منفعت خود فکر می کرد. اروپا همچون چرخ گوشتی شده بود که آدمیزاده جویده می شد و تفاله اش به هر گوشه تف می شد . از لحاظ موضوعی، کارهایش شاید محدود به چند سوژه باشد:کارگران غم هاشان و شادی هاشان ، مرگ ، مردن از گرسنگی و بیماری ، فقر، قیام و اعتراض مردمی و خودنگاره ها....

اما چیزی که او را برایم متفاوت ساخته ، نه تنها پرداختن به موضوعاتی است که بعد ها دستمایه رئالیسم سوسیالیستی شد، بلکه تفاوت نگاه به انسان است. انسانی که درد می کشد . له شده . تحقیر شده . و راه نجاتی ندارد. بی هیچ امیدی به آینده. آدم هایی که می بینی از گرسنگی فراتر رفته اند. فقر نام بی معنایی است. بیماری و مرگ عزیز تنها یک درد نیست. ناتوانی مطلق توست در برابر مرگ . صحبت از کمبود بنزین و شامپو و شوینده و در گیری روز والنتاین و شلوار کوتاه نیست. مرگ است . یک کلمه سه حرفی. نه مرگی طبیعی. از نبود نان . کودک ات پفک نمکی نمی خواهد، نان می خواهد. و تو روزهاست نتوانستی سیرش کنی و نمی دانی کی می توانی برایش لقمه ای بیآوری...آدمی را خواهی دید از فرط یاس و ناتوانی به جنون و عصیان کشیده شده. منطق بر نمی دارد. خشم دارد...

 شاید کارهای او را ناامید کننده و یاس آوری ببینی . ولی دوباره نگاه کن . چیزهایی خواهی دید که نقیض این مدعاست. انسان چنان حرمتی در کارهایش دارد که یاد می گیری هر چقدر هم این موجود را له کنی و به جنون بکشانی باز باید بر آستانش بر خاک بیفتند. انسان را نه در آسمان ، در زمین می جوید. انسان او با مرگ می جنگد. ناتوان ، بی قدرت . اما می جنگد . مرگ را پذیرفته اما مردن را نه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرد جان به لب رسیده ای مرگ را همچون عزیزی در آغوش می کشد...چه بر سرت آمده مرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ به چهره زنی می نگرد. من یا کودکم... یا هر دو؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میکل آنجلو، پی یتا ( عنوان عمومی تصاویر زاری مریم بر پیکره عیسی) خود را آفرید . سنگ را به سخن گفتن واداشت.... اما این کار، نه آن شکوه و جلال را دارد و نه آن قداست.... مادری بر مرگ فرزند می موید... چنان که ازدرد چهره اش به حیوانی می ماند... تحمل این تصویر سخت است....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شادی مادری را که دیده ای؟ کودکش رامی ستاید...

 

داس... تیز می شود، به چه می اندیشی... برای درو؟ منطقی باش. گفتمان؟

 

 

هااای ، مرگ می خواندت... چه بی اعتنایی بانو...

 

برای بهتر دیدن کار ها می توانید آنها را کپی کنید و در سیستم خود ببینید...