برايم از سايت فيل تر شده اي اشعار نزار قبانی را گردآوردي و فرستادي... جز سپاس چيزي نمي گويم و اين يکي را که از همه بيشتر دوست دارم به تو هديه مي کنم...
هر چه موهات بلند تر عمر من بلند
موهايت كه روي شانه هات تابلويي با سياه قلم و مركب چيني
پرهاي چلچله ... كه به آن دعاهايي از اسماء الهي مي بندم
مي داني چرا ...
در دعاي موهات مي ميرم ؟
چون سر گذشتمان از اول تا آخر در آن است
دفتر خاطرات ماست
نگذار آنرا بدزدند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هميشه بار هاي نيمه تاريک را دوست داشته ام. يک مکان مقدس. لباس ها را مي بري لباس شويي و روحت را مي آوري اينجا...آها... اين يکي را مي پسندم. واردش مي شوي. سر يک ميز کوچک گرد مي نشيني. همين يکي خوب است. در کنج. آمد و رفت را هم مي تواني ديد بزني. ببخشيد. مزاحمتان که نيستم ، آقاي شاعر؟ ممنون...
نوش. سفارش من در راه است. ناتاشا با يک سيني گرد نقره اي از راه رسيد . قد بلند و خدنگ.سفيد پوست و عسل چشم... انعام ها روي سيني تلنبار بود . بيت به بيت...
تمام آنچه مي خواستم اينست بانوي من !
زياد در قلبم حركت نكن درد مي كشم !
در تنهايي مي نمي نوشم... بد است. مست هم نمي شوي... ولي وقتي همپياله مي شوي، متفاوت است. گپ مي زنيد. مي خنديد. گوش مي کنيد. با هم حرف مي زنيد. درد را تف مي کنيد. سيگار همديگر را روشن مي کنيد...آي ي ي ي که چه خوب است. مثل همخواب گي با کسي که دوستش داري و او هم...
بله؟ هاا... خوش طعم است. مي خواهيد از بغلي تان برايم يک پيک بريزيد؟....اوووووووم م م... عاليست.
خودتان کشيده ايد؟... تند است و آتشين...شاعري نمي دانم... مستي شعر را دوست دارم... شعر مستم مي کند... از هر شرابي سکرآور تر است....
شعر را هيچگاه نتوانستم تکه تکه بر ميز تشريح ببينم ... يا بر زمينم مي کوبد يا از کنارش بي اعتنا مي گذرم... شاعر هر چه عاشق تر، ديوانه تر و ... تر بيشتر دوست مي دارم ...
شما تازه نيآمده ايد؟ اوه!
چند سال؟... حسوديم شد... نه من نيستم...هميشه همينجاييد؟
شاعر حيوان غريبي است. مثل همه ما ناطق است. اما پاره آجر تف نمي کند. جويبار است يا درياي کف به لب...
ها؟ راستي خورشتتان چيست؟ شرابا طهورا؟من و سلوي؟.... نه!!؟ خورشت بلبل و قافيه؟!! هاهاهاها!!! ببخشيد ولي فکر مي کردم شما چيزي بهتري مي خوريد...
شاعر راه مي رود. زور نمي زند ولي شعر لبريز مي شود. ...
آها راستي داشتم مي آمدم ، پيرمردي را ديدم که از اتوبوس پياده شد. شبيه مازني ها بود... فکر کردم باران مي بارد... بعد ديدم نه، شعربود که از او مي ريخت...
آقاي شاعر؟راستي، ساعت چند است؟ از کي؟ آن آقا؟ همان که کت شلوار سپيد پوشيده؟ چشم و ابرو مشکي؟ با موي هاي شانه شده و صاف و براق...
مرد جذابي است...
ببخشيد، سنيور، ساعت چند است؟ پنج عصر؟! ممنون . اگر شما مي گوييد حتما پنج است...
درخت زيتون روي تپه، هوا تاريک است... يکي را مي دوانند. تفنگها با صداي خشکي سرفه مي کنند...
چرا مي خندند؟
تلفن روي ديوار زنگ مي خورد.آقاي شاعر گوشي را بر مي دارد....
دلم نمي خواهد مکالمات شان را گوش کنم... ولي خب...
صبح بخير بنفشت
در گوشي تلفن
مرا به جنگلي تبديل مي كند
چشمانم را مي بندم. عطر جنگل مي آيد...
چند ميز آن طرف تر چه شلوغي شده... يک روس قد بلند و پهن پيکر جوان با پيراهن روسي زرد رنگ که رويش مثل تي شرتهاي امروزي نوشته ( من يک مادرسگم) و يک آفريقايي تبار با موهاي مجعد ملبس به فراک قرن هيژده نشسته.بين شان يک تپانچه قديمي روي ميز مي چرخد... هنوز دود از دهانه اش مي زند بيرون...براي رولت روسي به درد نمي خورد. تنها يک گلوله در خود جاي مي دهد. مدام فحش مي دهد، آن يکي. جرعه جرعه ودکاي گندمي روسي با نقش تزار روس را قورت مي دهند... وه!! اين روس ها.... اينهمه مي نوشند و باز اخم کرده اند...
اگر بخواهي نرم تر از نرم مي شوم...
مرد نه
ابر شلوار پوش مي شوم...
يکي تلو تلو خوران رد شد... تنه مي زد و مي خواند، رکيک هم مي خواند...هيچ کس معترض نبود. مي بوسيدندش... تنها يکي اعتراض کرد که قيافه اش به .... ها مي خورد! گفت : آقاااااا! اينجا خانواده رد مي شه آقاااااااا!.... سه چهارم اش را حذف کن تا بتوانيم بخوانيم . اينطور حالمان بد ميشود آقااااااا!. بسکه رکيک است....
خواستم چيزي بگويم. ديدم شاعري نمي دانم. شيشکي هم ببندم بد است. که يکي از آن گوشه روي صندلي فنري نشسته بود، گفت:
باشد پدر جان ديگر نخوان تا حالت بد نشود ! سگ خوشگلي هم کنار پايش دراز کشيده بود. با غرغراش تاييد کرد... خود يارو هم از بار زد بيرون...
يکي به پيشخوان بار تکيه کرده بود . ناتاشا هر چند دقيقه يکبار ، چتورش را پر مي کرد و او هم هر بار قبل از نوشيدن ، نگاهش مي کرد و مي گفت:
نان را از من بگير، اگر مي خواهي ،
هوا را از من بگير ،اما
خنده ات را نه.
غريبه اي کنارش نشسته بود و با دقت نگاهش مي کرد. خط کشي از جيبش در آورد و کلمات را اندازه گرفت. پرسيد: آآآآآ.... ببخشيد شما هميشه اينطور حرف مي زنيد؟
مرد از گوشه چتور نگاهش کرد. ناتاشا لبخندي زد.
غريبه سوالش را تکرار کرد. ناتاشا بي حوصله با سر تاييد کرد. غريبه پرسيد : آآآآ...... ببخشيد .شما ، همديگر رو دوست دارين؟
هر دوشان پقي زدند زير خنده.
غريبه پرسيد: آها... مي تونم بپرسم چند درصد؟
مرد ابروهايش را بالا بردو به دقت به ته چتور خيره شده. ناتاشا به پيشخوان پشت کرد.
جوان تکيده اي که مثل مسلول ها سرفه مي کرد، نزديک شد. يقه غريبه را گرفت. با قدرتي که از جسمش بعيد بود ، او را بلند کرد و هل داد و به ديوار چسباند... مرد گفت: مي تونم دليل اين رفتارتون رو بپرسم؟ مي تونيم با هم...
جوان ، تپانچه را از روي ميز روس ها برداشت. لبخند تلخي زد. لوله را روي پيشاني غريبه گذاشت. شليک کرد. تف کرد روي غريبه که سر مي خورد و پايين مي رفت. بين سرفه هاي خش دارش گفت :
مرتيکه روان شناس....مرد زمختي با ريش حنايي و چشمان آبي و پالتويي با لکه هاي رنگ از روي جسد، پريد . به پيشخوان نزديک شد. به هلندي گفت:
ابسنتين... در جيبهاش گشت. يک تيغ ريش تراشي بيرون آورد . نرمه گوشش را بريد و روي پيشخوان گذاشت. ناتاشا لبخندي زد. يک ليوان کوچک را به سويش سراند. مرد بلعيدش. با پشت دست دهانش را پاک کرد . بيرون رفت.
وسط سالن سه پيرمرد با خرقه هاي لک شده از مي لميده بودند... عمامه ها و يقه هاشان باز شده بود ومي خنديدند و دسته گلي را به نوبت بو مي کردند. يکي شان گفت:
ساقي ناتاشا، ئي پياله ئو رو پر کن عاموو... آن يکي که مسن تر بود، گفت : يرره ، بايد بگي...
Hi, baby, Barmaid Come on و هر سه با هم از خنده ريسه رفتند...
بانويي با مو هاي مشکي از کنارشان رد شد. هر سه شان سلام کردند و نيم خيز شدند. بانو هم سري خم کرد و لبخندي زد.سراغ پيرمرد غول پيکري را مي گرفت .
حالم خيلي خوب است... از مستي خيلي بهتر بود. خستگيم رفت...
يکي روي شانه ام تکيه کرد و نفسي تازه کرد. با لبخند نگاهش کردم. گفت:
زود دير مي شود...
و رفت...
پاشدم... ژاپني ها هم که آن گوشه نشسته اند، با آن قورباغه شان. مهتاب هم از پنجره روي سرشان مي ريزد. همش به همه لبخند ميزنند... مثل بودا...
يکي با سه تار قراضه اي رفت روي سن.داد زد:
آهاي مردم، کلا به ت...!
سه پيرمرد که از خنده نفسشان بند آمده بود برايش دست زدند...
زدم بيرون...آقاي شاعر هم با من بيرون آمد.
باران نرمي مي باريد. صورتم را به آسمان گرفتم. نرمي س ينه ي زني را داشت... لبخند زدم. بوي بهار مي آمد. زني روي اسب عربي سفيدي نشسته بود. برهنه . موهاش از نم باران فر خورده بود. به آقاي شاعر لبخند زد....
روي ديوار ها پوستري پاره بال بال مي زد...
شب شعر در بار اينترناسيونال نزارقباني، لورکا، ماياکوفسکي، پوشکين، ايرج ميرزا، عادل ، جاني واکر، حافظ ،فروغ، فردوسي، خيام، قيصر، اسميرونوف ، باشو، ويلي، نامجو و ونسان و خيلي ها، خيلي ها...