به تو نامه می نویسم ای عزیز نرفته از یاد...

 

بچه تر که بودم، همیشه سر کلاس انشاء ، این موضوع می آمد که: خاطره یک مسافرت را که با خانواده خود داشتید، بصورت نامه ای  برای یکی از آشنایان خود بنویسید. من هم همیشه توالی سفر و انشاء نگاری ام بهم می خورد. در نتیجه راجع به فواید درختکاری می نوشتم و ماحصل هم ، بهتر از من می دانید چه بود!ولی اینبار همزمانی به وجود آمد!...

 

سلام مهیار جان

امیدوارم که حالت خوب باشد. از احوالات ما پرسیده باشی. شکر. بد نیستیم. نفسی می آید و می رود. با سرمای آن سر دنیا چه می کنی؟ می گفتی که خیلی سرد است. خودت را خوب بپوشان که بیرون می روی سرما نخوری. کمبود نفت و گازوییل که ندارید؟ شال گردنت را خوب دور گردنت بپیچ. گلو درد می شوی.

خانواده که خوب هستند؟ سر کار که می روی؟ زیاد با صاحب کارت بحث نکن. اگر زور نمی گوید بیخود وارد بحث نشو. بچسب به کارت . هر چه گفتند بگو چشم. چه کار داری به کارشان. زیاد هم ولخرجی نکن. رفیق بازی را هم ( نمی گویم تعطیل کن) کم کن. زهرماری هم کمتر بخور. به فکر کبدت باش. پس انداز کن. اگر توانستی خانه بخر. برای این دختر فرنگی ها هم خرج نکن. قدر تو را نمی دانند این کاس چومان...

آخر هفته گذشته تصمیم گرفتم که سری به بندر بزنم. جایت خالی . دلم دریا می خواست . عادل هم همسفر شد. البته با کمی غرغر! چون گفتم که ساعت چهار و پنج صبح برویم که جاده خلوتتر باشد. از آیدا بانو هم اجازه اش را گرفتم و مجردی زدیم به جعده...

دم در ، در ماشین را که باز کرد دق دلی بیداری سر صبح را سرم خالی کرد! گفت: شخص، تا حالا جاده شمال رانندگی کردی؟! داشتم پیاده اش می کردم که ترسیدم آیدا بانو جفتمان را به خاطر بیخواب کردن به قتل برساند! پس ، منطقی فکر کردم و کوتاه آمدم! گذاشتم سر پیچی ، سبقت بین تریلی ای ، همچو جاهایی حالش را بگیرم!( که البته پیش نیامد. زبانباز، اینقدر هم از رانندگی ام تعریف کرد که  دادم پشت شیشه برچسب زدند: End of Driver! خود شیفتگی است دیگر).

شش ساعت با هم داخل قوطی بودیم. خوش گذشت . از گذشته و حال و آینده ودوستان و ناآشنایان و سیاست و فلسفه و زمین و زمان و وزارت راه صحبت کردیم تا گذشته و حال و آینده و.... . عادل کمی برای حفظ جان خودش و بیشتر هم برای حفظ جان من ، مدام خاطره تعریف می کرد تا خوابم نبرد!سمت نقشه خوان را هم به عهده گرفت. مخصوصا با این سرعت گیرهایی که ناغافل ظاهر می شدند. تابلوهایشان را زودتر از من می دید. البته بجز آنهایی که فقط وقتی بالا و پایین می پریدیم و با جان کندن ماشین را از چپ شدن مهار می کردم می دیدیم که نوشته بود : زکی!! سرعت گیر را رد کردید!

هر گوشه مسیر برای جفتمان خاطراتی داشت. مخصوصاً  برای من ، راهی که از کنار سد منجیل می گذرد و به پشت شهرمی رسد....

بالاخره با سلام و صلوات و نذر، رسیدیم به بندر...

به وقت دم کردن قهوه ترک همیشگی صبح مادرم هم به موقع رسیدم.دیدار خانواده و  قیلوله و نهار و زدم بیرون...

یادت می آید یکبار گفتم بندر برایم شبیه ماکوندو صد سال تنهایی است؟ خودش است. شکل عوض می کند. جایی که خیابان بود حالا بن بست است و بن بست ها دیگر نیستند. جاده ی خاکی دیروز، حالا بلواری است با دو میدان. مغازه ها و آدمهاشان عوض شده اند. ممکن است نشناسی شان ولی مهم نیست . تعجب نمی کنی...

شهر هنوز همان است مهیار.

همان هوای سکر آور، همان جو اعصاب خراش، همان بیخیالی و خونسردی خاص مردمانش... و البته واکف بودنشان! ( دو- سه بار بخاطر پلاک ماشین فکر کردند مسافرم! جواب لازم را که دادم! قانع شدند!!).

از خاطرات دوران خودمان ، چند نفری را دیدم...

نوید عکاس. هنوز همان ریخت و قیافه را دارد! با همان دوربین و فلاش که آویزان گردنش است. البته می خواهد دوربین دیجیتال بخرد! می گفت: ایتا دووربین بیدم، یک میلییوون توومان ، بوگوفتیدی ، دووزاده

می گا په کسله. خوایم بیهینم... دانی، فقط نآنم اونی فلم چوطو عوضه به!

قهوه خانه موسی، که با خاک صاف شده . خودش هم ، زمینگیر است و ویلچر نشین. مش غلام را هم نمی دانم چه می کند. کامبیز، پسر موسی، کافی شاپ زده. سمت چراغ برق. کاپوچینو هم می دهد. نمی دانم البته قدرت چای پدرش را دارد؟ ولی احتمالا کمابیش بی تاثیر نیست. چون ساعت یازده شب به بعد، جماعت سرگردان هنری آنجا پاتوق می کنند...

راستی ، یک کافی شاپ فوق العاده هم پیدا کردیم. هر زوجی که می خواهند بروند آنجا،بفرموده، باید عقدنامه نشان دهند!فکر کن! 

آقای فتحی نازنین را هم دیدیم. بعد روبوسی و سلام علیک، مثل همیشه جملات خاص خودش را تحویمان داد!

پرسیدیم : چی خابر؟ گفت:هیچی، هئچین پلا ، هئچین گوشت!... از معدود کسانی است که دلم برایش تنگ می شود... همانطور دلزنده و شاد، درد عالم را هم که داشته باشد، با طنز خاص خودش تف می کند به صورت دنیا...

آقای بارور را هم در مغازه اش دیدیم. تا ما را دید: شومانه که دینم ، گولاز کوونم... گوشه ای از تاریخ و شعرشهراست...

آقای رضایی را هم ، از دور دیدم، سرنبش شنبه بازار. بین آبرنگهای لطیفش. با دوستان نقاشش جلسه ای داشت که نشد بروم و دیداری تازه کنم...

دیداری سیزیف وار! هم داشتم با اصغر کهن! همان هیبت پشمالود. فقط موهای گرینجی ویرنجی اش را از پشت می بندد...

بلوار، هنوز همان است... همان بالا و پایین رفتن ها و گپ ها و آدمها و دید زدنها...

موجشکن هم کمی شکلش عوض شده، ولی باز همان است... نرینگی شهر، فرو رفته در دریا...

دخترها هنوزکه هنوز است، زیبایند و دلربا. کبودی دور چشم و نوار چسب روی بینی هم زیادتر شده... پسرها هم گردنکش و جنگی و تخس...

اعتیاد هم جایی باز کرده برای خود...احمقانه و دردآور...بیکاری...ملال زندگی

کمال، برادرکم، پای ثابت کوهپیمایی های آخر هفته است در همه جای گیلان. تعریف می کرد: بار آخر، پسری در اکیپ همه را نصفه عمر کرد. سنکوپ کرده بود. کمی که ماساژ قلب دادند و کمکهای اولیه. بهوش آمد...

ترامادون.

ارزانتر از الکل است و دردسترس تر، آلودگی سایر مخدرها را هم ندارد...

نسل سومی ها هم ، بعضی هاشان، دنبال ریشه ها هستند و می خواهند که بسازند...

با دوتاشان به واسطه عادل آشنا شدم...آروین ایلبیگی ( سردبیر نشریه موج که تعطیل شد) و رضا بهرامی (فیلم ساز که داشت فیلم بلندش را می ساخت...)

کمی احساس پیری به آدم دست می دهد... انگار مسیری را می بینی که پیشتر ها گذر کرده بودی، حالا کسانی دیگر، همان مسیر را طی می کنند... موفق تر و جدی تر...

بگذریم... تلخ شد، نامه...

برگشت، باز همان ساعت . اینبار پدرم هم با ما آمد. هر چند که بار اول، من را پشت فرمان نشاند در همین جاده. ولی خوب. کمی شیطنت کردم و نشاندمش عقب! تا مدام ترمز نگیرد و زیر لبی غر نزند که : سمت چپ رو بپا! تو شونه خاکی نرو! معکوس بکش! راهنما بزن!... ولی سریع راندن را خودش یادم داد و اعتماد به نفس را درجاده...اینکه ترس، مرگ است. بی کله گی هم ...

عادل هم ، عینک جیگرآفتابی خارجیش را گذاشته بود . ( فکر نکن باور کردم که وقتی ساکت بودی، داشتی فکر می کردی! ریز می خوابیدی ، شخص! حواسم بود! باز هم از گذشته و حال و آینده و... اینها حرف زدیم.موزیک هم بود. انریکه ایگلسیاس، جی لو ، حتی محمد زائرافغانی! خیلی هم که علاقه داشت ، از این افشین آس و پاس هم یک آلبوم برایش پخش کردم!...

پدر مهمان من است چند روزی. صبح با هم آمدیم چاپخانه و بردمش جاهایی که کار داشت. وقتی از دفتری که کار داشت بیرون می آمدیم. پای پله ها پیرمرد فرتوتی با پسرش از پله ها بالا می آمد. خودش را کنار کشید تا آنها بالا بیایند. دم در، همان داستان آشنایی سیذاترا را با پیری و مرگ و بیماری برایم گفت. نتیجه هم گرفت: خب، اینم نشونم می ده که آینده ما چیه... خندیدم و گفتم: ولی بودیدارما هم گفته: هر جا بودا را دیدی بکش! با هم خندیدیم...

فعلا، با هم در کلنجاریم، همان فاصله های جاودانه پدرها و پسرها و سعی کمر شکن برای عبور از سد های کلامی. عادتهای نا آشنا . رفتارها و آموخته های نسلی و حفظ حرمتها . سفر به دنیاهای همدیگر. پیدا کردن نقاط مشترک . از رژیم غذایی تا سیاست و عرق کشمش سیمون و خاطره آدمها... فقط خط قرمزی است ، داستان زندگیم که هیچکدام نزدیکش نمی شویم. برایم خیلی مردانه است این حرکتش... رفتاری که باید یاد بگیرمش. شاید هم ، گذر عمر یادم بدهد....

 

مایار جان...آئووو! چئقده گپ بزم تره، آبای!هئچین می دیل پور بو، ترا آوسنه بووئتم . تی سره درد بآوردم آبای. آونگاره داشتم کی، ایا زاما بیبی، شاباش فاگیریم!! نوبوسته ! بوشویی اویا . ترا بئپا . نوقولدان هوایم بدار!ولی... نوا آموون، هویا بئاس... می دیل تره تنگه... تی قووربان بشم من...

تی شادیه نآجئه دارم...

 

پ. ن۱:نوشته های بولد ایرانیک شده به گویش گیلکی است. ترجمه هم نکردم! اگه دوست داشتید. از دوستای گیلکتون بپرسین!

سرقت ادبی

 

قبل از هر چیز خودم اعتراف می کنم که دزدم. لازم نیست که زحمت بکشین اینو کشف کنید. قلنبه از یادداشتهای یک دیوانه گوگول کش رفتم... البته ادعا هم دارم که کارم از نیکولای بهتره.... اون فقط پادشاه اسپانیا بود... اما من شاه شاهان  پادشاه  ایران و انیران و کوچه سیزدهم و خیابان امید هم هستم.... تازه پلاک ماشینم  هم آخرش سیصد و سیزده است...تاریخ تولدم هم اولش سیزده داره....

شب ساعت ده ، جنازه ام رسید خونه... یه لیوان آب گوجه فرنگی خورم ( حال جویدن نداشتم) آخرین سیگار رو هم کشیدم. جیش و مسواک ( بدون بوس) و لالا....

ساعت شش، کور مال دنبال موبایل گشتم که بزنمش به دیوار. مثل همیشه دور از دسترس بود. ولی بطری آب دم دستم بود. آب خوردم. دوش صبح تنمو بیدار کرد و قهوه صبح مغزمو... این نمایشگاه یه عادت خوب برام گذاشته. عادت کردم به اصلاح هر روزه. از تمیزی پوست صورتم حال می کنم...

صدای همسایه ها هم می آد. شرشر سیفون ها و برنامه صبح تلوزیون و غرغر بچه های مدرسه رو....

از پارکینگ هم صدای غیژغیژ لاستیک ماشینها و سرفه های صبحگاهی موتورشون می آد...

از طبقه بالا صدای در اومد. این یکی شیفت شب کار می کنه. نمی دونم کجا. سعی کردم بفهمم ولی نشد. فضول که نیستم. اونم مثل من تنها ست. صدای زنانه خشداری رو شنیدم که به استقبالش رفت...

سلام عزیزم... قربونت برم.... بیا بغلم کن.... زود، زود ، زود..... مردم از تنهایی....

جا خوردم. مرتیکه که تنها بود؟ این کیه الآن؟ اینقدم عشوه و عور و اطوار؟....

عزیزم.... جووووووون.... بذار بلیسمت.....( اه!!! سر صبح؟ بذار یه دوش بگیره بعد. اینجوری که بو عرق می ده).... آها.... بشین رو مبل می خوام بو کنمت....( کم آوردم!!)

مرتیکه خر شانس!... چقدم تحویلش می گیره....

می زنم بیرون. وارد جاده مخصوص  می شم  ( آخرشم نفهمیدم کجاش مخصوصه؟ برام هیچ فرقی با اتوبان و جاده قدیم نداره ... اوووووه ، شت. مادر...ه.... احمق از لاین سه بدون راهنما می ری لاین یک برا مسافر؟... ولی عجب تیکه ای!!! حق داشت اونجوری پیچید!! از فردا منم می رم تو لاین یک! آب و هواش بهتره!....)....

سه راه پارس خودرو ، مثل بچه آدم سرعتمو کم می کنم و می رم پشت ماشینای دیگه.... این چند دقیقه معمولا ور می رم با کیف و پرونده ها و آینه و ضبط و.... به به! چه  Gen Two آلبالویی جیگری!... ترمز رو ول می کنم. می رم کنارش... سلام علکم!... امروز مسیر خوش آب و هوا شده!!! چه ماشین نازی، چه راننده نازتری! چه هاپوی گوگوللی!... به به ! چه دماغی!!! این یکی دکتره انصافا کارش خوب بوده....

مامانی.... این مرتیکه حیز رو نیگاه کن... با اون ماشین لگن اش.... محلش نذار... هی داره لبخند می زنه بهت.... چه ژلی ام به موهاش زده.... سبز شد ... برو....

تا بیام بفهمم دیگه کی تو ماشین بوده، از Gen Two آلبالوویی فقط یه نوار رنگی موند. سنی نداشت آخه... لابد زود ازدواج کرده بود...

پیچیدم تو کوچه ، پارک کردم و رفتم دفتر. سریع برنامه ها رو مرور کردم. راستین هم یه سری کار بهم گفت و شروع کردم به پیگیری...

بعد نیم ساعت بحث راجع به نحوه اجرای یه کار ، گفتم : پس خودم ، این فایلو می برم برا خروجی. همونجا با بچه های لیتوگرافی می بندیمش... و زدم بیرون...

وارد کوچه شون شدم .

: سلام... سلام آقاهه... آقاهه، نازم نمی کنی؟... آقاهه؟...

جز من و سگ دو رگه یا سه رگه سوله روبروی لیتوگرافی ، هیچ کس نبود...

رد شدم...

: اوهوی ، مرتیکه!!! چیه؟ نجس می شی نازش کنی؟ نازش کن دیگه...

کله ترس آور دورگه بولداگ – دوبرمن نگهبان سوله نیمه کاره بغلی از لای میله ها بیرون بود... وقتی رو پاهاش بلند میشه از من هم گنده تره....

می چپم توی لیتوگرافی.... کنار داوود می شینم.... فایل خروجی رو با هم چک می کنیم. ابعاد کار رو درست می کنیم. چای . با هم  سیگار می کشیم و بر می گردم...

....

هنوز کمی گیجم... توی آینه دستشویی ، به خودم نگاه می کنم. بجز خل مشنگی همیشگی ، چیز خاصی تو چهره ام نیست....

خودمو در گیر کارا می کنم. اینطرف و اونطرف تماس می گیرم. بین دفتر مالی و سفارشات و سالن بالا و پایین می رم....

عصر یادم می آد که باید با عادل تماس بگبرم. موبایلش تو دسترس نیست. زنگ می زنم خونه که پیغام بذارم... : آلووو؟ بفرمایید؟

(این کیه؟) ببخشید ، آقا عادل؟

: بله... ولی هیچکس نیست. تو راه هستن. یه ساعت دیگه می رسن. تتق... بوق ممتد....

این کی بود؟ حتی نتونستم جنسیتشو تشخیص بدم....

یه قهوه غلیظ می خورم... شاید خستگی و کم خوابی منگم کرده.... امیر صدام می کنه: یه فکس داری...

: از کجاست؟

کمی عجیب نگاهم می کنه... : معلومه. سفارت اسپانیا. برای تعیین زمان تاجگذاری....

می خندم... خوبی امیر اینه که تو بدترین شرایط کاری همیشه شوخی می کنه.

موبایل  قار قار می کنه. پیام پشت خطه...

: سلام جیگر! این سایتتون آماده است... چیکارش کنم؟ آپ لود کنم دیگه؟...

: اااا... کدوم یکی سایتو می گی ؟ سه تا کار دستت داریم...

: مشنگ!!!! سایت پادشاهی اسپانیا رو می گم....

قطع می کنم. قرار می ذارم این دفعه که دیدمش ، حالشو بگیرم. مسخره...

دیگه غروب شده.... می رم تو کوچه ، قدم بزنم... تصمیم می گیرم برم خونه...

 سر سوپر ترمز می کنم. خرت و پرت می خرم. دیگه تاریک شده.وسایل رو که دارم می چپونم تو ماشین، یکی صدام می کنم...: جیگررر... منو با خودت می بری خونه؟... گشنمه....

همیشه از ج...ده ها بدم می اومد، مخصوصا از این پسمونده آخر شبی های داغون گشنه....

یه چیزی به پاهام مالیده می شه... خودمو کنار می کشم... دیگه همینم مونده بود. تو محل اینطور تابلو دستمالی  بشم...

بر می گردم یه چیزی بگم... کسی نیست... جز یه ماچه سگ گر، که زیر پاهامه ....

چنان تو سری خورده نگاهم می کنه ، که دلم نمی آد با لگد پرتش کنم... از ساک خرید ، یکی  دو پر کالباس در می آرم، می ندازم جلوش... بو نکرده ، با ولع می خوره... جلوش چمباتمه می زنم... بقیه کالباس ها رو بهش میدم....صورتمو می برم جلو... منو می لیسه... سرشو ناز می کنم... بلند می شم که برم...

: خدا خیرت بده... ثواب داشت...

پیرمردی که از مسجد محل بیرون اومده بود اینو بهم گفت...یعنی فکر می کنم اون بود....

سری تکون می دم و میرم...

قاعدتاً ، اینجای نوشته، باید وایسم کنار جوب  و عق بزنم... اما اینکارو نمی کنم. رو به آسمون هم نمی کنم و داد هم نمی زنم... می رم خونه. خیلی عادی...

باز هم حال جویدن ندارم... آب گوجه فرنگی رو تیار می کنم...

تلفن زنگ می زنه، به شماره اش که نگاه می کنم کد 0034 رو می بینم... از اسپانیا؟؟ مهیار که نروژه، سرور که سوئد زندگی می کنه ، هومن هم هلند و ....

سیم تلفن رو می کشم... صدای زنانه خشدار توی پاسیو می پیچه... : یکم دیگه بمون... زود داری می ری.... بیا یکم دیگه با هام بازی کن... تو حموم کم با هام بازی کردی.... فقط منو شستی.... ماساژم ندادی که....

اینام دیگه گندشو در آوردن!!! زنیکه ... ی.

می شینم یه گوشه... از تو کتابخونه، نیکولای نگاهم می کنه...: چیه ؟؟ کم آوردی؟ ت...م شو نداری تا ته بری؟ تاجگذاری وجود می خواد... تشریفات دربار رو نمی تونی تحمل کنی؟...ها ها ها!!!!

توپ شیطونکی رو که کنار دستمه ، پرت می کنم طرفش... پرت می شه پایین... یه وری از پایین داره بهم نیشخند می زنه... مرتیکه اروس...بیمار روانی....

...........

چند تا تیکه ظرف می شورم ... از توی آبچکون ظرفشویی یه قابلمه بر می دارم می ذارم رو سرم... تو شیشه پنجره خودمو می بینم... خیلی ، خیلی احمقانه است... خیلی....

باید تمومش  کنم. اول از همسایه ها شروع می کنم....

لباس می پوشم . می رم طبقه چهار. در می زنم . مدیر ساختمان در رو نیم باز می کنه

: به ! مهندس سلام! بفرمایید....

: سلام ، ممنون مزاحم نمی شم... می خواستم راجع به....

: دم در بده که، بفرمایید ، بچه هام نیستن، مسافرتن.... ( صدای خماری می پرسه کیه؟... یه پودل کوچولوی سفید هم روی کاناپه لم داده)

: خواهش می کنم، مزاحم نمی شم... اووووم ، راجع به ، این ، این چراغ ورودی می خواستم بگم....

............

فردا شب ، زودتر بر می گردم خونه...

سر راه ، می رم قصابی .

سلام ، دو تا قلم کوچک می خواستم...پای مرغ هم دارین؟

روی نیمکت پارک می شینم. با لذت شروع به جویدن استخونا می کنم... ریز ریز گاز می گیرم و با حوصله می جوم... بی خیال جماعت مبهوت پارک.... می جوم.... به چراغهای چشمک زن قرمز هم که دارند نزدیک می شوند، محل سگ نمی ذارم.....

 

 

 

 

خاطرات وخطرات نثرمفخم قجری و دیالوگهای جلف معاصر

 

 

1- کنیز گرجی تاجر پسند، یک راس

 

2- چشممان را گرفت به جهت غلامی دربار....

 

3- خیابان مطهری، ساعت 9 شب، قبل از تقاطع میرزای شیرازی. دسته گل و شیرینی.ساعت. دیر رسیدن به مهمانی.

ترافیک.تجمع چند ماشین، کنار پیاده رو. چانه زنی  و مزایده. ترافیک روان می شود.

راننده تاکسی : داداش، گفت چند؟

من:گفت چل تومن...

راننده تاکسی : من روزی 35 در می آرم!!!

 

4-تقاطع خیابان ولیعصر، انقلاب. پارک دانشجو.ساعت 9:45شب.

نیمکت. سیگار. چای. تاتر. بحث .خنده. بیضایی. میرهولد. رادی. دخترهای بازیگرجدید. بلوتوث.

نیمکت روبرو...

1: پاشو بریم.

2: زود نیست؟

1: نه دیگه، الآنه پرنسس می آد.

2: ای ول!هلاکشم. امشبه رو ردیفش کن برام. هواشو کردم...

1: دارمت. فقط چونه نمیزنی ها، ضایع.

2: لال می شم. با تو. هر چی گفت قبول...

 

5- ظهر. چمدان ها. خانواده. مسافرت شمال.

نصیحت مادرانه به سیم کارت ایرانسل1: می ری بیرون، شیر گازو ببند. شب آشغالا رو بذار دم در. غذا تو فریزر هست...

نصیحت پدرانه به سیم کارت ایرانسل1: خونه دست تو سپرده ، حرمتشو نیگه دار...

 

سیم کارت ایرانسل1 به سیم کارت ایرانسل2: ناناز جوونم. تنهام. میایی؟

سیم کارت ایرانسل2:......

سیم کارت ایرانسل1: بیاا دیگه، ناز نکن. هیچکی نیست.

سیم کارت ایرانسل2:......

سیم کارت ایرانسل2: به جووون تو. خودمو و خودت...

سیم کارت ایرانسل1:.....

45 دقیقه بعد.

سیم کارت ایرانسل1: جیگرتوووو. پس منتظرم...

پیامک سیم کارت ایرانسل1 به سیم کارت های ایرانسل 3- 4- 5- 6- 7- 8-9: Radifeh, biaeen!

ساعت 3 عصر:......!G-a-n-g .B-a-n-g!!

 

6-عصر. دفتر مدرسه. معلم. شاگرد. افت تحصیلی . نامه برای والدین محترم.

شاگرد: اجازه خانم. والدین یعنی چی؟

معلم : یعنی ، پدر و مادر

شاگرد: من،من... اجازه خانم.... پدر ندارم...

بهت. نم اشک. گر گرفتگی. هجوم خاطرات. نفس عمیق...

معلم : اشکال نداره گلم، بگو مامان بیاد... هر موقع که وقت داشت...

شاگرد:اجازه... کدوم یکیشون؟ من دو تا مامان دارم....

 

7- کرمان. ارگ بم. غروب. انتقال رسمی حکومت از زندیه به قاجار.حکم اولین شاه قجر. طویله . آخرین شاه زندیه. قل و زنجیر. زخم تازه شمشیر. چند قاطرچی. اجرای حکم. قاطرچی های آموخته به قاطر و مادیان و ماچه خر... شب طولانی می شود.

 

8- دلسوزی هم ممنوع. دادبزن. فحش بده. بخند. حرص بخور.هر چی عشقته بگو.ولی دلسوزی ممنوع.

 

 

 

 

1-     مندرج در سند ازدواج مورخ 1330 هجری قمری، جزو اقلام مهریه از آرشیو دکتر روح الامینی. روزنامه جام جم، 4/2/87 . مصاحبه با دکتر محمود روح الامینی

2-     دیالوگ فیلم کمال الملک، علی حاتمی. سکانس بازدید شاه از مدرسه صنایع مستظرفه و نقاشی های شاگردان.

3-     علت ترافیک توضیح می خواد؟

4-     اینم توضیح می خواد؟! پرنسس به هرکی نمی گن. همون پرنسه ولی با یک کاربری دیگه!

5-     اینو از بزرگتراتون بپرسین!نری تجربه کنی ها!تو مایه های چند نفر به یه نفر، نامرداااا!! بقیه اشم تو صفحه حوادث روزنامه های صبح می نویسن. تفسیر اجتماعی، روانشناسی،سیاسی شم توی اون یکی روزنامه های صبح.

6-     تورو جون عزیزتون! این که دیگه تابلوئه!!! توضیح نمی خواد.

7-     دوست داشتین برین تاریخ بخونین...

8-     همونی که اونجا نوشتم!