به تو نامه می نویسم ای عزیز نرفته از یاد...
بچه تر که بودم، همیشه سر کلاس انشاء ، این موضوع می آمد که: خاطره یک مسافرت را که با خانواده خود داشتید، بصورت نامه ای برای یکی از آشنایان خود بنویسید. من هم همیشه توالی سفر و انشاء نگاری ام بهم می خورد. در نتیجه راجع به فواید درختکاری می نوشتم و ماحصل هم ، بهتر از من می دانید چه بود!ولی اینبار همزمانی به وجود آمد!...
سلام مهیار جان
امیدوارم که حالت خوب باشد. از احوالات ما پرسیده باشی. شکر. بد نیستیم. نفسی می آید و می رود. با سرمای آن سر دنیا چه می کنی؟ می گفتی که خیلی سرد است. خودت را خوب بپوشان که بیرون می روی سرما نخوری. کمبود نفت و گازوییل که ندارید؟ شال گردنت را خوب دور گردنت بپیچ. گلو درد می شوی.
خانواده که خوب هستند؟ سر کار که می روی؟ زیاد با صاحب کارت بحث نکن. اگر زور نمی گوید بیخود وارد بحث نشو. بچسب به کارت . هر چه گفتند بگو چشم. چه کار داری به کارشان. زیاد هم ولخرجی نکن. رفیق بازی را هم ( نمی گویم تعطیل کن) کم کن. زهرماری هم کمتر بخور. به فکر کبدت باش. پس انداز کن. اگر توانستی خانه بخر. برای این دختر فرنگی ها هم خرج نکن. قدر تو را نمی دانند این کاس چومان...
آخر هفته گذشته تصمیم گرفتم که سری به بندر بزنم. جایت خالی . دلم دریا می خواست . عادل هم همسفر شد. البته با کمی غرغر! چون گفتم که ساعت چهار و پنج صبح برویم که جاده خلوتتر باشد. از آیدا بانو هم اجازه اش را گرفتم و مجردی زدیم به جعده...
دم در ، در ماشین را که باز کرد دق دلی بیداری سر صبح را سرم خالی کرد! گفت: شخص، تا حالا جاده شمال رانندگی کردی؟! داشتم پیاده اش می کردم که ترسیدم آیدا بانو جفتمان را به خاطر بیخواب کردن به قتل برساند! پس ، منطقی فکر کردم و کوتاه آمدم! گذاشتم سر پیچی ، سبقت بین تریلی ای ، همچو جاهایی حالش را بگیرم!( که البته پیش نیامد. زبانباز، اینقدر هم از رانندگی ام تعریف کرد که دادم پشت شیشه برچسب زدند: End of Driver! خود شیفتگی است دیگر).
شش ساعت با هم داخل قوطی بودیم. خوش گذشت . از گذشته و حال و آینده ودوستان و ناآشنایان و سیاست و فلسفه و زمین و زمان و وزارت راه صحبت کردیم تا گذشته و حال و آینده و.... . عادل کمی برای حفظ جان خودش و بیشتر هم برای حفظ جان من ، مدام خاطره تعریف می کرد تا خوابم نبرد!سمت نقشه خوان را هم به عهده گرفت. مخصوصا با این سرعت گیرهایی که ناغافل ظاهر می شدند. تابلوهایشان را زودتر از من می دید. البته بجز آنهایی که فقط وقتی بالا و پایین می پریدیم و با جان کندن ماشین را از چپ شدن مهار می کردم می دیدیم که نوشته بود : زکی!! سرعت گیر را رد کردید!
هر گوشه مسیر برای جفتمان خاطراتی داشت. مخصوصاً برای من ، راهی که از کنار سد منجیل می گذرد و به پشت شهرمی رسد....
بالاخره با سلام و صلوات و نذر، رسیدیم به بندر...
به وقت دم کردن قهوه ترک همیشگی صبح مادرم هم به موقع رسیدم.دیدار خانواده و قیلوله و نهار و زدم بیرون...
یادت می آید یکبار گفتم بندر برایم شبیه ماکوندو صد سال تنهایی است؟ خودش است. شکل عوض می کند. جایی که خیابان بود حالا بن بست است و بن بست ها دیگر نیستند. جاده ی خاکی دیروز، حالا بلواری است با دو میدان. مغازه ها و آدمهاشان عوض شده اند. ممکن است نشناسی شان ولی مهم نیست . تعجب نمی کنی...
شهر هنوز همان است مهیار.
همان هوای سکر آور، همان جو اعصاب خراش، همان بیخیالی و خونسردی خاص مردمانش... و البته واکف بودنشان! ( دو- سه بار بخاطر پلاک ماشین فکر کردند مسافرم! جواب لازم را که دادم! قانع شدند!!).
از خاطرات دوران خودمان ، چند نفری را دیدم...
نوید عکاس. هنوز همان ریخت و قیافه را دارد! با همان دوربین و فلاش که آویزان گردنش است. البته می خواهد دوربین دیجیتال بخرد! می گفت: ایتا دووربین بیدم، یک میلییوون توومان ، بوگوفتیدی ، دووزاده
می گا په کسله. خوایم بیهینم... دانی، فقط نآنم اونی فلم چوطو عوضه به!
قهوه خانه موسی، که با خاک صاف شده . خودش هم ، زمینگیر است و ویلچر نشین. مش غلام را هم نمی دانم چه می کند. کامبیز، پسر موسی، کافی شاپ زده. سمت چراغ برق. کاپوچینو هم می دهد. نمی دانم البته قدرت چای پدرش را دارد؟ ولی احتمالا کمابیش بی تاثیر نیست. چون ساعت یازده شب به بعد، جماعت سرگردان هنری آنجا پاتوق می کنند...
راستی ، یک کافی شاپ فوق العاده هم پیدا کردیم. هر زوجی که می خواهند بروند آنجا،بفرموده، باید عقدنامه نشان دهند!فکر کن!
آقای فتحی نازنین را هم دیدیم. بعد روبوسی و سلام علیک، مثل همیشه جملات خاص خودش را تحویمان داد!
پرسیدیم : چی خابر؟ گفت:هیچی، هئچین پلا ، هئچین گوشت!... از معدود کسانی است که دلم برایش تنگ می شود... همانطور دلزنده و شاد، درد عالم را هم که داشته باشد، با طنز خاص خودش تف می کند به صورت دنیا...
آقای بارور را هم در مغازه اش دیدیم. تا ما را دید: شومانه که دینم ، گولاز کوونم... گوشه ای از تاریخ و شعرشهراست...
آقای رضایی را هم ، از دور دیدم، سرنبش شنبه بازار. بین آبرنگهای لطیفش. با دوستان نقاشش جلسه ای داشت که نشد بروم و دیداری تازه کنم...
دیداری سیزیف وار! هم داشتم با اصغر کهن! همان هیبت پشمالود. فقط موهای گرینجی ویرنجی اش را از پشت می بندد...
بلوار، هنوز همان است... همان بالا و پایین رفتن ها و گپ ها و آدمها و دید زدنها...
موجشکن هم کمی شکلش عوض شده، ولی باز همان است... نرینگی شهر، فرو رفته در دریا...
دخترها هنوزکه هنوز است، زیبایند و دلربا. کبودی دور چشم و نوار چسب روی بینی هم زیادتر شده... پسرها هم گردنکش و جنگی و تخس...
اعتیاد هم جایی باز کرده برای خود...احمقانه و دردآور...بیکاری...ملال زندگی
کمال، برادرکم، پای ثابت کوهپیمایی های آخر هفته است در همه جای گیلان. تعریف می کرد: بار آخر، پسری در اکیپ همه را نصفه عمر کرد. سنکوپ کرده بود. کمی که ماساژ قلب دادند و کمکهای اولیه. بهوش آمد...
ترامادون.
ارزانتر از الکل است و دردسترس تر، آلودگی سایر مخدرها را هم ندارد...
نسل سومی ها هم ، بعضی هاشان، دنبال ریشه ها هستند و می خواهند که بسازند...
با دوتاشان به واسطه عادل آشنا شدم...آروین ایلبیگی ( سردبیر نشریه موج که تعطیل شد) و رضا بهرامی (فیلم ساز که داشت فیلم بلندش را می ساخت...)
کمی احساس پیری به آدم دست می دهد... انگار مسیری را می بینی که پیشتر ها گذر کرده بودی، حالا کسانی دیگر، همان مسیر را طی می کنند... موفق تر و جدی تر...
بگذریم... تلخ شد، نامه...
برگشت، باز همان ساعت . اینبار پدرم هم با ما آمد. هر چند که بار اول، من را پشت فرمان نشاند در همین جاده. ولی خوب. کمی شیطنت کردم و نشاندمش عقب! تا مدام ترمز نگیرد و زیر لبی غر نزند که : سمت چپ رو بپا! تو شونه خاکی نرو! معکوس بکش! راهنما بزن!... ولی سریع راندن را خودش یادم داد و اعتماد به نفس را درجاده...اینکه ترس، مرگ است. بی کله گی هم ...
عادل هم ، عینک جیگرآفتابی خارجیش را گذاشته بود . ( فکر نکن باور کردم که وقتی ساکت بودی، داشتی فکر می کردی! ریز می خوابیدی ، شخص! حواسم بود! باز هم از گذشته و حال و آینده و... اینها حرف زدیم.موزیک هم بود. انریکه ایگلسیاس، جی لو ، حتی محمد زائرافغانی! خیلی هم که علاقه داشت ، از این افشین آس و پاس هم یک آلبوم برایش پخش کردم!...
پدر مهمان من است چند روزی. صبح با هم آمدیم چاپخانه و بردمش جاهایی که کار داشت. وقتی از دفتری که کار داشت بیرون می آمدیم. پای پله ها پیرمرد فرتوتی با پسرش از پله ها بالا می آمد. خودش را کنار کشید تا آنها بالا بیایند. دم در، همان داستان آشنایی سیذاترا را با پیری و مرگ و بیماری برایم گفت. نتیجه هم گرفت: خب، اینم نشونم می ده که آینده ما چیه... خندیدم و گفتم: ولی بودیدارما هم گفته: هر جا بودا را دیدی بکش! با هم خندیدیم...
فعلا، با هم در کلنجاریم، همان فاصله های جاودانه پدرها و پسرها و سعی کمر شکن برای عبور از سد های کلامی. عادتهای نا آشنا . رفتارها و آموخته های نسلی و حفظ حرمتها . سفر به دنیاهای همدیگر. پیدا کردن نقاط مشترک . از رژیم غذایی تا سیاست و عرق کشمش سیمون و خاطره آدمها... فقط خط قرمزی است ، داستان زندگیم که هیچکدام نزدیکش نمی شویم. برایم خیلی مردانه است این حرکتش... رفتاری که باید یاد بگیرمش. شاید هم ، گذر عمر یادم بدهد....
مایار جان...آئووو! چئقده گپ بزم تره، آبای!هئچین می دیل پور بو، ترا آوسنه بووئتم . تی سره درد بآوردم آبای. آونگاره داشتم کی، ایا زاما بیبی، شاباش فاگیریم!! نوبوسته ! بوشویی اویا . ترا بئپا . نوقولدان هوایم بدار!ولی... نوا آموون، هویا بئاس... می دیل تره تنگه... تی قووربان بشم من...
تی شادیه نآجئه دارم...
پ. ن۱:نوشته های بولد ایرانیک شده به گویش گیلکی است. ترجمه هم نکردم! اگه دوست داشتید. از دوستای گیلکتون بپرسین!