گالیله

 

Galilleh

صاحب این انگشت ۴۰۰ساله یک پیرمردبود. خپل، شکمباره، نیمه کور ، کم سواد و ترسو و تقریباْ کلاهبردار که اسباب بازی یک عدسی تراش سوییسی ( یا هلندی) را به نام اختراع خودش سکه زد و کرد تو پاچه ونیزی ها زرنگ که فکر می کردند آخر کلاهبردارند. همان کسی که با دیدن چندتا ابزار شکنجه و تهدیدنیم بند انگیزسیون، بند را آب داد و زیر همه چیز زد که: بععععله! کی گفته می گرده؟! ایناهاش! سر جاش ثابته! ... از تکفیر و شکنجه و زنده سوزانده شدن ترسید. نه سواد علمی کوپرنیک را داشت که انقلاب سیارات را بنویسد و نه شجاعت جوردانو برونو را که زنده روی تل هیزم سوزانده شود...

اما انگشتش( هنوز بعد از ۴۰۰سال) انگار حواله شده به همانهایی که به خیال خودشان او را له کردند و لذتی بردند که: هه! پیرخرفت خپل را چه ترساندیم. دیدی در زندان داشت خودش را خیس می کرد. وقتی غاز کباب شده اش را بهش دادیم حاضر بود تمام کتابهایش را بسوزاند. ها! ها!...

اما، ۴۰۰ سال گذشته. ۴۰۰ سال. و این انگشت پوسیده هنوز اشاره می کند.به ماه.به سیارات و ستارگان دوردست...

پ.ن: هر کی رفت ایتالیا، لطفا زیر این انگشت شمع روشن کند به نیابت من که نذرش را دارم...

یک طرفه

از در که اومد تو نوارچسبهای زخم بندی آبی رنگ روی صورتش رو اول دیدم. یکی از ابروهاش هم ترکیده بود. قبل از اینکه چیزی بپرسم، گفت: سیگار...

چای کیسه ای رو که هفت بار توی لیوان چایخوری که قبل ترها ( یعنی خیلی قبل ترها) جای عسل بود، غسل داد و طبق معمول گذاشت پای گلدان باباآدم. گفتم: لابد الآن باید آه بکشی و به دود سیگار خیره بشی و سکوت کنی و من بپرسم چی شده و تو هم یه نگاه سنگین به من بندازی و دوباره آه بکشی؟

گفت: نه، تصادف کردم. ماشین جلوش له شد. کوچه یک طرفه بود. اون ورود ممنوع اومد تو...

گفتم: لابد سرعتت هم زیاد بود؟

گفت: تو هم؛ بروتوس؟!

و خندیدیم.