مینت موخینو یا جرم گیر کاسه توالت معجزه می کند....


بازهم دوست خوبی پیدا کرده ام . مثل سایر دوستهای خوبی که دارم . مدت زیادی نیست که می شناسمش. ولی در این دو سه دیدار اخیر، اتفاقی افتاد ، که به آن می گویند رفیق شدن... و ما رفیق شدیم...

روزی دلگیر از یک رابطه ، تماس گرفت و گفت : حوصله گپ زدن داری؟...

تا سه بامداد نشستیم به گپ زنی... از همه چیز گفتیم ، از خودمان، دردها ، جوانی که پشت سر گذاشتیم ، آسیبهایی که دیدیم وکتک هایی که خوریم، چیزهایی که دوست داریم و با آنها زندگی می کنیم و چیزهایی که دوست نداشتیم و بهمان تحمیل شد.اشتباهاتی که کردیم و دیگر نمی خواهیم تکرار کنیم... از توپ رنگارنگی که در دو سالگی داشتیم و یادمان بود تا آخرین فیلم و کتابی که بلعیده بودیم. آدمهایی ستودنی که می شناختیم و یا نمی شناختیم....

خوب بود ، خیلی خوب...

زیر نور کم سوی چند چراغ و ابری از دود سیگار و عود وموسیقی های متفاوت و سفره کوچکی که جلویمان پهن بود و مثل ژاپنی ها چارزانو نشسته بودیم... فقط گاهی برای تنفس در حیاط خلوت را باز می کردیم و هوای خنک شب می ریخت داخل....

خنکای هوا کلیه های دوستم را ، بکار می انداخت! و می رفت که خودش را سبک کند...

چند روز بود که با جرم گیر به جان سرویسها افتاده بودم و برق می زدند از تمیزی. خیالم از این بابت راحت بود. یکبار که خنکای شب گیر کرده در کلیه هایش را خالی کرده بود، دمغ بیرون آمد و گفت: ببین، یه تیکه از بالای کاسه توالت کنده شد!! رفت پایین!!!...

چشمهای بامزه ای دارد دوستم. رنگ شمال . جنگل های شمال .وقتی احساس شرمندگی می کند. کلی خنده دار می شود! بهش نمی گویم این را، چون بعد باید بیشتر بخندم!!!!

رفتم میزان خسارات را ببینم. دیدم تکه سیمانی که از روز اول به طرز بیشرمانه و آبرو بری، روی گلویی کاسه توالت جا خوش کرده بود از وسط نصف شده!!!با یک تقه پیچ گوشتی ، مابقی کنده شد....

هاله لویا!!!منزه است جرمگیر کاسه توالت!!! نور می بارید از کاسه توالت!!!...

طوری شدم. احساس خوب و عجیبی داشتم. انگار تجربه یک ساتوری...

پنجشنبه بعد، با هم رفتیم بیرون. دو، سه ساعتی را در یک کافی شاپ به خودمان افتخار دادیم و ولخرجی کردیم! کشف بزرگمان ، مینت موخینو بود!...

کف لیوان، تکه های لیمو ترش، بالاتر برگ نعنا، انباشته از یخ شناور در سودا، دوتا نی و یک سیخ چوبی... بقدری ذوقمرگ بودم و مشغول شکار برگهای نعناع که خیلی دیر متوجه سکوت شدم. همه داشتند نگاهم می کردند!!!....

ادای فرهیخته ها را در آوردیم و وانمود کردیم که داریم یک پرفورمانس تمرین می کنیم!!!...

یاد کاسه توالت افتادم و به دوستم گفتم. دوباره چشمهایش بامزه تر شد...

گفتم: می دانی چه چیزی به ذهنم رسید؟ گفت: نه...

گفتم: چرا ماها برای پاک کردن دلگیری ها و اشکالاتی که توی رابطه هامون داریم از جرم گیر استفاده نمی کنیم؟

سکوت کرد. با نی مینت موخینو نوشید. منهم شروع کردم دید زدن جماعت و یواشکی شکار برگ نعناع ...

از وسط دو تا نی داشت نگاهم می کرد. گفت: می دونی؟ آخه می سوزونه...

حرفی نزدم. گیر داده بودم به برگ نعناع لجوجی که تن به شکار شدن نمی داد...

دوباره گفت : می سوزنه. ولی باید اینکارو کرد. گاهی یک رابطه ، در گذر زمان ، جرم می گیرد. جرم ها زیاد تر می شود. تا جایی که دیگر نمی توانی به رابطه ای که داری نگاه کنی. دیگه اون عشق و علاقه ای که داشتی تبدیل می شه به حالت تهوع... همه چی بو می گیره...

هنوز با برگ نعنا در گیر بودم. چیزی توی گلویم گیر کرده بود. برگ نعنا نبود. می دانستم....

باز گفت: می سوزونه ولی ما ها تن نمی دیم به یه سوزش کوتاه مدت... اسمش را هم می گذاریم تحمل و صبر... یهو نگاه می کنیم و می بینیم که تو چه کثافتی گیر کردیم... همدیگر زجر می دهیم... با هم رابطه برقرار می کنیم تا برای خودمان آرامشی دست و پا کنیم... ولی دوباره توی همون چیزی گیر می کنیم که ازش فرار کردیم...

به یاد چیزهایی که با جنگیدن و مبارزه به دست آورده بود و از دست داده بود، فکر کردم. چیزهایی که نمیدانم چطور از سر گذارنده بود و حالا زنده جلوی من نشسته بود....

گفتم: بیشتر بگو...

گفت، بیشتر گفت: فکر کن اسمش خودخواهیه. یا هرچی... ولی چرا باید دوباره زجر رو خودمون به خودمون هدیه بدیم... آره می سوزونه ولی بعد تمیز میشه.

گفتم : اگه نشد؟

محکم با چشمهای شمالی اش نگاهم کرد: کاسه توالتو عوض می کنیم...

گفتم: ماها آدمیم نه کاسه توالت...

گفت: فرقی نمی کنه... می گم که، فکر کن خود خواهیه ولی وقتی یک رابطه با جرمگیر درست نشه، تمومش کن... فکر هم نکن داری هرزگی می کنی یا تو ایرادی داری. فقط به این فکر کن که نیمه گمشده ات این نبوده... دیگه شکنجه اش نده و خودتو شکنجه نکن... داره چهل سالم می شه... زمانی ندارم برای تکرار تجربه ها... تو یکی می دونی چی از سرم گذروندم... حالا می خوام زندگی کنم... خوب یا بد... هر چی هست مال خودمه... می خوام به آرزوهای دوران کودکیم برسم... اونی هم که می خواد نیمه گمشده من بشه باید این تحمل رو داشته باشه... تحمل سوزش رو... من می تونم از عشق سیرآبش کنم ولی نمی تونم خودمو شهید کنم... اونم باید مثل من این تحمل رو داشته باشه... اگر بتونیم با هم به این تحمل برسیم ، دیگه مشکلی نداریم...

فقط می درخشیم. برق می زنیم از پاکی...

شمال توی چشمهایش، بارانی بود، ولی لبخند می زد. لبخند یک آدم پیروز. حسودیم شد بهش....

زدیم بیرون، با هم سیگاری کشیدیم و سوار اتوبوس شدیم.به ایستگاه اش که رسید، خداحافظی کرد و پیاده شد...

ازپنجره اتوبوس نگاهش کردم که دور می شد. گام محکم آدمی را داشت که از گور بیرون آمده بود... العازیر بود؟ همان که دست عیسی را گرفت و برخاست...

به خودم افتخار کردم. که با او دوستم. رسیدم خانه ، نشستم و نوشتم....


پ.ن1: یک تماس خوب داشتم...جرمگیری دوستانم جواب داده بود! خوشحالم...
پ.ن۲: رسیدم خونه کلی ظرف نشسته داشتم! خواستم تنبلی کنم. نشد! همه رو شستم. حس خوبی بود. شاید استعاره اش به قدرت کاسه توالت و جرمگیر نباشه! ولی باز هم همون ساتوری ایجاد شد...

هنوز دارم میخندم! به چیزی که گیر کرده بود و نمی فهمیدمش و درگیرش بودم. یهو حل شد!چقدرعجیب بود...

به همین سادگی بود ولی من نمیفهمیدم... موجودات غریبی هستیم!!! خیلی غریب و بامزه!!!

پ.ن۳: دوست خوبم هم الآن تماس گرفت. اون هم راجع به رابطه اش به ساتوری رسیده بود. منتها با ریشتراش!!با سیبیل نصفه و اون چشمهای بامزه به رنگ شمال. بهم زنگ زده بود و می خندید. دلم می خواست حالش بود می رفتم و می دیدمش...
پ.ن4: آقای آسایش هم از بلاگستان رفتند. دیروز باهم صحبت می کردیم. دلایلشان محترم بود. نتوانستم اصرار کنم برای ماندن. هر چند که گفتند دور نمی مانند از همه و سر می زنندو حضور خواهند داشت. فقط با دوستان که صحبت کردم همگی متفق القول گفتند:دوستانی دارید که به شما احترام میذارن و بودنتون رو دوست دارن....

گریه نکن...گفتنش ساده است

 

 

 پریشب بازارچه شهرک بودم. از بساط فیلمدستفروش ، یک فیلم خریدم.

The Diving Bell &The Butterfly

همان شب نشستم به تماشا...

بریدم. بعد مدتها فیلم خوب دیدم. فیلمی که نه نامتعارف بود، نه خیلی محیرالقعول و نه جینگولک بازی داشت... یک خط روایی ساده از آدمی که مجبور می شود فقط از طریق چشم اش با دنیا ارتباط برقرار کند...داستان را تعریف نمی کنم. بازی های خوب و روان. کارگردانی محشر و فیلمنامه خوب.

فیلم مجبورم کرد نگاه کنم . به همه چیز. عجیب بود. تا به حال فکر نکرده بودم که زندگی آدم چقدر زیبا تر از این حرفهاست که بخواهی ، به خودت و دیگران حرامش کنی. فکر کن اگر نتوانی ساده ترین حرکت را از جسم ات بخواهی. اینکه امکان ارتباط با دیگران را دست بدهی... آن وقت چه خواهی کرد؟ می خواهی که بمیری؟ وفتی شخصیت اصلی فیلم برای اولین بار توانست با گفتاردرمانگرش صحبت کند. گفت می خواهم بمیرم... زن عصبانی شد. گفت. اینهمه آدم تو رو دوست دارند و تو می خواهی بمیری؟!...

اینهمه آدم...

دور و برمان را نگاه کنیم. حتی دلم برای خودم هم تنگ شد ،چه رسد به تو...

سراسر فیلم از ستایش زندگی آکنده است... آنهم نه از نوع هالییودی وچس روشنفکری اروپایی...

خیلی راحت و صمیمی...

ببیندش.حتماْ...

 

پ.ن1: من، دیوانه ماکس ون سیدو هستم. لعنتی چند دقیقه بازی کرد. ولی...

پ.ن2: راستی فیلم چقدر پرسناژ زن دارد و چه آرامشی را با خود دارند این زنها. زنانگی کامل.

پ.ن3: The Diving Bell را ترجمه کرده اند به زنگ شیرجه و مکعب غواصی...ولی همان لباس غواصی های قدیمی است برای اعماق زیاد که تحرک زیادی هم ندارند . Bell  هم به خاطر شکل ناقوس مانند کلاه فولادی این لباس است.

پ.ن4: زبان فیلم فرانسه است. البته زیر نویس هم دارد. ولی زیاد توجه نکنید. به زبان هم زیاد احتیاج نیست.

پ.ن5: باند موسیقی فیلم ، شاهکار است. مست نشوید!

پ.ن6: فیلم را دیدید. بلند شوید و یک حرکت جسمی انجام دهید یا یکی را در آغوش بگیرید، حداقل یک بالش!... به من حق خواهید داد.

پ.ن7: تیتر این پست هم مربوط به دیالوگ بین پدر( ماکس ون سیدو) و پسرش است...

پ.ن8: ....!

پ.ن9:....!

پ.ن10: چشم عادل جان، قول دادم.فیلم را این هفته بدستت می رسانم!

پ.ن۱۱: شاد باشید...

پ.ن۱۲: فیلم براساس زندگی Jean-Dominique Bauby ساخته شده.