GAME OVER می شویم

 

 

مدتی است گیر داده ام به یک بازی. Zuma Deluxe.

یکی از بازی های منتخب یاهو. صد البته قفل شکسته. بدون رعایت کپی رایت جهانی.

اساس بازی خیلی ساده است. در پیش زمینه های تصویری از تمدن های آمریکای باستان. مثل مایا ها و اینکا ها و آزتک ها...

گوی های رنگی در کانال هایی می لغزند و پیش می روند به سوی یک حفره.  با مآوس دور خودت می چرخی و گوی رنگی شلیک می کنی. با افزودن یک گوی و تشکیل ترکیب سه تایی از گوی ها می توانی آنها را از بین ببری و مانع از رسیدن جریان گوی های لغزان به حفره بشوی...

هر از گاهی امکان تعویض رنگ با راست کلیک را داری و نابودی تعداد بیشتری از گوی ها را با انفجار. تا جایی که کل گوی ها را نابودی کنی و به مرحله بعد بروی...

عجیب یاد فیلمهای Existenz و Nirvana  می افتم موقع بازی. هر دوی این فیلمها زندگی را  GAME تصور کرده بودند و قهرمان های روایت ها باید پیش می رفتند و زندگی شان را بازی می کردند. تا جایی که می فهمیدند تمام جان کندنشان یک بازی بیشتر نبوده....

اساس بازی نه برد است و نه باخت. باور بازی است. چیزی که در هنر شکل کامل تری به خود می گیرد. آفرینش ات  را باور می کنی . بازی آفرینش را. درخت ها و آسمان تابلو ونگوگ وجود ندارند. تنها باید باورشان کنی. مثل همان تکه چوبی که زیر خشتکت می گرفتی و می شد تورنادو و ترکه  دستت  می شد شمشیر فولادی ساخت تولدوو و روی دیوارها خط می کشیدی z ...

در این بازی هم همین طور . تن که بدهی به بازی، هرگوی می شود تمثیلی از یک واحد زمان. ثانیه، ساعت ، روز... هر آشغالواحد بر بردار زمان، که دوست داری...

به مراحل بالا که می رسی ، کار پیچیده تر می شود. ردیف گوی ها مطابق میل تو نیست. مجبور به محاسبات پیچیده تری می شوی. امتیاز از دست می دهی.پلک ات می پرد. آب دهانت خشک می شود. از چشمت اشک سرازیر می شود...و سقوط می کنی به ابتدای مرحله.

از رو که نمی روی.

تخس پررو. گردنکش. عوضی . بچه گنده. روانی .

باز کلنجار می روی. GAME OVER می شوی.

دوباره شروع می کنی.

برق می رود.

نوبت خاموشی است...

 

پ. ن : به بازی مارپله فکر می کردم...

پ. ن 1: به همه بازیها  و همبازیها هم فکر می کنم.

پ. ن 2: در نهایت می گویی، کلاً به تخ...م.

پ. ن 3 : یک مثل قدیمی هم هست که می گوید: اگه قمار باز نگه به تخ...م، چی بگه؟

پ. ن 4 : قمارباز داستایوفسکی هم یادم افتاد. هم خود نوول، هم قماری که اساس نوشتن آن بود وهم برد داستایفسکی...

پ. ن 5: شاد بازی کنید...

 

خاطرات تابستانی

 

 

+کف سفید تمام تنش را پوشانده. آب را رویش می ریزم. کف ها می روند. دستم را روی پوست گرمش می مالم. تمام منحنی های زمین را در خودش دارد. حس مشترکی داریم . من و او، هر دو از نوازش لذت می بریم. من، در کف دستم و او در تمام تنش... خم می شوم و می بوسمش...

عطر خوش تابستان را دارد...

کارد را که فرو می کنم در شکم ش، قرچ، صدا می دهد. می شکافد. درونش را نشانم می دهد. سرخ است. سرخ. عطر تابستان شیرین است. گل اش را جدا می کنم . تنها خودم . چشم می بندم و در دهانم می گذارم...

شیرین... تابستان را می بلعم... تمام دهان و لب و چانه و لباسم نوچ می شود...

نوبر کردم اولین هندوانه تابستانی ام را...

 

+ ساعت 3 عصر. تابستان . میدان اصلی انزلی. شرجی یعنی، حرارت و رطوبت بالا... هر چه آب بنوشی، افاقه نمی کند. ضلع شمال غربی میدان. تقریباً ، روبروی کافه مادام. آن وقتها که زنده بود . آن وقتها که کافه را نکوبیده بودند... صدایش را می شنوی : سر حاله آبغوریه  آقا ، آبغوریه...

سطل چدنی روسی لعاب دار. چند جایش هم پریده . مثل همه ظرفهای لعابی با شخصیت و سرد و گرم چشیده روزگار. ملاقه ای هم آویزان سطل است. سطل دیگری هم ملتزم رکاب. چندتایی لیوان هم در آب خوابیده اند. سلام می کنی و آبغوره می خواهی. علیک می گیری و ملاقه، سطل را هم می زند. رنگ سبز ملایم و قطعات یخ وسبزی های معطر درار  با هم می رقصند. دست می کند درون سطل ملتزم رکاب. لیوانی را بر می دارد. دستی به سر و گوش لیوان می کشد. جیر جیر جیغ می کشد لیوان. لیوان را می گیری. سر می کشی...

گیله وا که به تنت می خورد، هرچه عرق که از تنت جوشیده را می لیسد و با خودش می برد. عطش؟ نمی دانی چیست. دیگر نمی شناسی. خنک شده ای  و سیرآب...

 

+ از توی سوراخ گیشه، بلیطی که به دست بلیط فروش چسبیده به سمتت دراز می شود. بلیط را می گیری و داخل می شوی. می روی سمت چپ. مسیر سالن سینما ایران به راست است. سینما هلال احمر به چپ. سینما گلسرخ مستقیم . سینما ارتش هم که اصلا مسیر ندارد...

خنک. طعم کولر گازی را همان موقع چشیدی. و ، تاریک . تاریکی سالن سینما. فیلم شروع می شود... تبلیغات جایی نداشت. هر چه بود آنونس فیلمهایی بود که گاهی هیچ وقت پایشان به اینجا نمی رسید و تو حسرت می خوردی که  نمی دیدیشان...

جانمی... درست همان موقع که گیدورای بدجنس می رود تا شهر را نابود کند، گودزیلای متحول شده از زیر خروارها سنگ خودش را بیرون می کشد و آن نعره معروفش را سر می دهد...

چنان کتکی نثار این گیدورای بی پدر می کند که وقتی برای جذاب تر شدن، فیلم اسلوموشن می شود، آدمی که لباس گیدورا را پوشیده ، می بینی. هر چند مهم نیست. داری حال می کنی...

گیدورا دارد جان آخرش را می کند . حالا نوبت آن اشعه مرگبار آخر است. یکبار. دو بار ... و خلاص...

انقدر ذوقمرگ هستی که دنبال یکی می گردی ذوقمرگی ات را با او تقسیم کنی. همه در خنکای سالن خوابیده اند...(مثل لئون ذوقمرگ شده از دیدن آواز زیر باران جِین کِلِی)

یادت رفته؟ می آیند که خنک شوند در هرم تابستان . همین سینما هم خوب است...

 

+ از صبح با عمو رفته ای کنار دریا. دویدن روی ماسه های داغ بدون دمپایی به سمت دریا و آببازی. قلعه شنی ای که هر نیم ساعت می سازی و یا موج دریا خرابش می کند یا عبور موتور گازی های قرقرو...

سایه شکم گنده ای روی قلعه ات می افتد. ردش را دنبال می کنی. آقایی که پشت آن شکم گنده است و کنارش هفت یا هشت دختربچه مفمفوی گیس بافته نگاهت می کنند از تو می پرسد:

- پسر جون. برا اینجایی؟

- اوهوم

- ما می خوایم بریم دریا برا شنا! کودوم وری باید بریم!!؟

لابد از تعجب خیلی کش آمدم که آن هفت هشت تا مفمفو ها زدند زیر خنده. آن ژن مردم آزاری محلی ها می زند بالا. خلاف جهت ساحل را نشان می دهی و می گویی: مستقیم برید، بعد به چپ، میدون اصلی که رسیدین بپرسین بهتون می گن!

- دستت درد نکنه پسرم! پیر شی....

و می روند به همان سمتی که نشانشان دادم!!! می خندی. ریسه می روی. دریا هم. آنقدر می خندی که جیش ات می گیرد. دریا هم انگار. موج می زند به قلعه ات . کی حال دارد برود کنار پلاژ جیش کند. می روی توی آب و ... خلاص!!

نیم وجب بچه ای. قاعده گوسفند هم که حواست نیست. عصر، جنازه گرما زده ات را می رسانند خانه مادربزرگ... به شکم روی تخت می خوابی. تمام پشتت برشته شده. خنکی ملحفه های سفید آرامت می کند. دوشیشه ماست را روی پشتت خالی می کنند که نیم ساعت بعد می شود ماست چکیده. سرت را می چرخانی و سرشانه ات را لیس می زنی...

تا چند روز از حمام معافی! به آن مقدار قرقر و اخم و یکی دوتا درکونی می ارزد....

 

+ برق قطع شده. توی دفتر نمی توان ماند. صلاه ظهر. می روی توی سوله. خودت را پرت می کنی روی سبد پوشال کاغذ کنار دستگاه برش. نرمترین تشک دنیا...

به سقف بلند سوله خیره می شوی. به لانه یاکریم ها... فکرت را ول می کنی که برود جاهای خنک... جاده اسپیلی ،  بالای سیاهکل یادت می آید. قلب دردت هم ...

غلت می زنی. یک کار ممنوع. سیگاری می گیرانی . زیر چشمی به کپسول آتشنشانی نگاه می کنی. گر بگیرد پوشال های خشک، کباب شده ای... دود را که سر بالا می رقصد تماشا می کنی...

چرق چرق فلورسنتها می گویند برق آمد...

صدای امیر را می شنوی:

- کجایی؟ بیا این فایل رو آماده کن بفرست لیتوگرافی....

- اومدم... امیرررررررررررررررر

- ها؟

- هوس آبغوره سر میدون رو کردم...

می خندیم ...

 

شب اساطیر

 

شبی از شبهایی پاییزی بود. هنوز امید را نکشته بودم. هر چند نیمه جان، نفسی می کشید. گمان می بردم با مسافرکشی و داشتن درآمدی جانبی می توانم فرآیند باز شدن این فنر پیچ در پیچ را کند تر کنم. حداقل اینکه سر خودم را شیره بمالم که دارم تلاش می کنم.

نه شکل و قیافه خودم و نه ماشینم، به این جماعت شبیه نبود. برای همین گاهی با صلوات یا لبخند عشوه گرانه ای ، کل تلاش مسافرکشانه من به گ...( برای انتخاب الف یا ها ، مختارید) می رفت...

گاهی هم ، بر عکس. بودند کسانی که انگار به عمرشان مسافر نشده بودند. باید سر برگرداندن بقیه کرایه باهاشان کلنجار می رفتم و با پس زدن دستم و لبخند مخصوص مشترک بین همه شان تلاشم را خنثی می کردند و از ماشین پیاده می شدند. ( شاید هم می فهمیدند که من اینکاره نیستم و می خواستند ترحم شان را بپاشند توی صورتم ، وقتی که قورتش نمی دادم...)

نزدیک یکی از میدانکهای شهرک بودم. زوجی را دیدم. کلید نور بالا و تکان دست. ترمز کردم. شیشه را پایین دادم.

جوان بود با موهای بلند و لخت. تی شرت و جین مارک دار. فکر کردم ، حتماً شورتش هم مارک دار است. سرش را جلو آورد و با یک حرکت، موهایش را به پشت سرش برگرداند.

-         آقا ( انتظار داشتم بگوید، داداششش) تا ونک مسیرتون می خوره؟

-         آره...

در سمت راست عقبی را باز کرد و دختر( زن؟ خانم؟ دوشیزه؟ او از جنس مونث؟ چه باید می نوشتم؟) سوار شد. سلام آرامی گفت و در را ملایم بست...

جوان ، آرام به سقف زد و گفت:

-         به سلامت...

راه افتادم . امید، ته جیب عقب شلوارم، جابجا شد. فکر کردم : راحتی؟ جواب داد: آره... چیزی نیست...

دختر خیلی آرام نشسته بود. بعضی ها انگار که صندلی مشکلی دارد مدام وول می خورند. بارها دست مالیدم.

( البته روی صندلی). چیز خاصی نبود. حتی منظورشان جلب توجه هم نبود. نمی دانم . یعنی نفهمیدم ...

بین راه ( خیلی کلیشه ی ) پرسیدم که اشکالی ندارد، پخش را روشن کنم؟ و نه ملایمی جواب گرفتم و کاست را فرو کردم. خوشبختانه موزیک دامبولی نبود. فکر کنم، آلبومی از Eloy بود. نزدیک ونک بودم که گفتم:

-         ببخشید، مسیرتون ونکه یا جای دیگه می خواهید برید؟

-         ( با کمی مکث، به جلو خم شد) مگه نمی رین ونک؟

-         چرا، فقط اگر می خواید سمت دیگه برسونمتون، نرم تو میدون..

-         زحمتتون نمی شه؟ من مسیرم  رسالته...

-         مشکلی نیست...

و مستقیم رفتم.

      - به زحمت افتادید. دیر وقته. حالا باز خوبه تو مسیرتونه....

شمرده صحبت می کرد.

-         خواهش می کنم. نه . مسیرم غربه...

-         آخ . ببخشید. اگه می گفتید، مزاحم نمی شدم. دیگه دیروقته ، خونواده تون منتظرن...

به موقع جلوی پوزخندم را گرفتم. حتی امید هم ، خس خس کنان ریسه رفت.

-         نه. مشکلی نیست. من شبا کار می کنم. یه جوراییی شیفت دو- سه حساب می شه...

-         می فهمم. منهم تدریس می کنم. انگلیسی. البته برای کودکان.

به جوان فکر کردم...

-         تو شهرک هم چندتا شاگرد دارم... گاهی تا دیروقت طول می کشه...

-         آها...

و ساکت شدیم...

میدان رسالت را ، انگار با ملاقه هم زده بودند. داشتم نقشه جدید میدان را حدس می زدم و پرسیدم که کجای میدان. مکث که کرد، راه خروج میدان را پیدا کردم و گفتم: می رسونمتون...

-         آخه دیر وقته...

-         مهم نیست. چند دقیقه دیرتر می رسم.

نشانی را گفت و مسیر داد. مسیرها خیلی عوض شده بود. حتی نا آشنا.

گفتم: این شهر هر روز ، مسیرهای جدیدی رو اختراع می کنه...

-         روز به روز بیشتر شبیه لابیرنت مینوتاروس می شه...

از آینه نگاهش کردم. حتی امید هم کمی جابجا شد. صورت ساده و آرامی داشت. مثل نقاشی های دوره مینوس کرت.

-         بیچاره تسوس زرین مو... حتی نخ آردیانه هم نمی تونه کمکش کنه تو این شهر....

وساکت شدم . حس کردم، اظهار فضل بی موردی بود.

-         اساطیر یونانی رو دوست دارید؟

-         خیلی...

آرام خندید. من هم .

-         عجیبه. ممنون .خیلی خوب بود که با شما همسفر شدم… همینجا لطف کنید.

پیاده شد. مبلغی را روی داشبورد گذاشت. تعارف کردم.

-         نه. زحمت کشیدید. خواهش می کنم ، تعارف نکنید... برای من شب خوبی بود...خدا نگهدار...

بعد مدتها ، لبخندی زدم. حتی امید هم . فکر کنم آخرین لبخندش بود. وقتی که اتفاق آوار شد روی سرم ، گفت که دیگر نمی خواهد زنده بماند و خواست که خلاصش کنم . آخرین روز، گذاشتمش زیر چرخ ماشین پیام. چند بار از رویش رد شدم. هیچ صدایی نبود. حتی ناله هم نکرد...

دور شدنش را نگاه کردم. راه افتادم . در کوچه خلوتی، کسی دست تکان داد. توقف کردم. گفت در بست تا مرکز شهر...

وقتی که نشست و در را بست. شنیدم که چیزی به نمد سقف خراشیده شد. سنگین نفس می کشید. کمکهای ماشین زیر سنگینی وزنش، خوابید. دم و بازم مرطوبش به گونه ام می خورد. جرات نکردم از آیینه نگاهش کنم. همه جراتم را جمع کردم و پرسیدم:

-         از کدوم مسیر برم؟...

ماغ ملایمی را شنیدم . بعد صدای شکستن قلنج گردن و خش خش خراشیدن چیزی به سقف... سنگینی دست پشمالودی را روی شانه ام حس کردم...

-         بهت می گم... من خونه مو خوب می شناسم... چشم بسته هم می تونم مسیرو پیدا کنم... برو....

قوز کردم و راندم...