تاملاتی در باب ضرورت نمک!

نمک برای سلامتی مفید است یا مضر؟

امیر خسرو از برو بچس دهلی یه بار گفت که جیگر رو کم نمک دوست داره ولی خو، دافش گوش نکرد دقت نکرد که نمی گنجه:

سخن همان قدری گو که من توانم زیست
نمک همان قدری زن که در جگر گنجد

البته بچمون امیر خسرو تو شیرینی پزی سلیقه خوبی داشت. معتقد بود ترکیب به اندازه نمک و شیکر خعلی خوب می شه. خو لابد تست کرده بوده دیگه می دونست:

خوش است آن لب گزیدن گاه شور انگیزی خنده
اگر چه نیست از معهود حلوا با نمک خوردن

بسیار کج است.

بانوی من کج می نشیند و دل می برد. کجکی ابرویش هم مثال نیش کژدم است...
آق میرزا عباس خان فروغی خان از بر و بچس بسطام هم همین درد را داشتند که فرمودند:

تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله مراست گر چه بسیار کج است...

پ.ن: این بسیار کج است کشت مرا، اندکی راست باش با ما بانو...

پ.ن1: و همچنین آق میرزا عباس می فرماین که:


بگذار که تا می خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پا بست شوم
پابست شوم به کلی از دست شوم
ار مست شوم نیست شوم، هست شوم

بعله! اینطوریاس!

زخم

روی تخت کنار هم دراز کشیده بودیم. به شکم نرمش نگاه می کردم. با انگشت روی زخمی که آن پایین بود خط کشیدم و پرسیدم:
برا چی عمل کردی؟
بالش را پرت کرد طرفم و خندید و گفت جدی می گی نمی دونی؟
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
مگه دکترم؟ خو چه می دونم برا چی؟
نیم خیز شد و روی آرنجش تکیه کرد. سرش را کج کرد. موهای بلند سیاهش روی شانه ی راست ریخت.
: دیوونه! جای زایمانه!
دوباره به زخم نگاه کردم. گیج شدم.
: زایمان!؟
چرخید و به من پشت کرد
: سزارین! خداااا! تو چی میدونی پس؟
...
تا صبح از خواب می پرید و گریه می کرد و دستم را که روی شانه ش بود پس می زد و تکرار می کرد: تو چی می دونی؟....

تاملاتی در باب جدال با حیوانات وحشی!

یک روز سرد زمستانی چپیدیم داخل غرور ملی مان و لرزان لرزان استارت زدیم منتظر شدیم که قلب تپنده خودرو گرم بشود و دور موتورش پایین بیاید و دنده چاق کنیم و حرکت بیاغازیم( این بیاغازیم خیلیه ها، لدفن بش توجه کنید) این وسط طبق عادت دیرینه حواس پرتی یادم افتاد به داشبورد نگاهی بیندازم و مطمئن بشم که کلیدها را برداشتم... وسط خرت و پرتهای همیشگی یک باسن پشمالوی کوچولو که به دمی صورتی و دراز وصل است در آن میانه می جنبد! با شَجاعت فطری و ذاتی حدود سه متر از ماشین پرتاب شدم بیرون! کلیه موجودات وهمی بومی و غیر بومی را در حافظه مرور کردم که ببینم کدامشان مثل گرگینه یا خون آشامها یا اورک ها این شکلی هستند که یادم آمد: ای بابا! ساعت 8 صبحه! نمی تونه ماواریی باشه حتمن موش تشریف دارن! خلاصه با قفل فرمان چند ضربه جانانه زدم و ایشون هم تصمیم گرفتند که به داخل موتور نقل مکان کنند، کاپوت رو زدم بالا و تا جایی که می شد محترمانه و قفل فرمان می رسید سعی کردم رضایتشون رو جلب کنم که بدون خونریزی و برخورد فیزیکی تشریف ببرن بیرون. که اصلن رضایت ندادن! همسایه ها هم بیرون آمده بودند و عملیات کانگ فوی سحرگاهی من را تماشا می کردند. نشستم پشت فرمان. گفتم دو تا دست انداز و بالا پایین راضیش می کنه بره، که نشد... تا خود مغازه امیدوار بودم زیر لنگ و پاچه م درنیاد که وسط میدون اصلی شهر جیغ زنان بپرم بیرون! بهر حال شهرما شهره به داشتن مردان غیور عژدها کش است. وقتی رسیدم دوباره کاپوت را زدم بالا و جاپای مبارکشون رو دیدم که روی تمام سیمکشی ها و قطعات ماشین استامپ زدن... همساده نابغه که داشتم به من گفت: داری شمع عوض میکنی؟! پریدم توی مغازه ش و گفتم: یه اسپری حشره کش قوی بهم بده! این موشه رو فراری بدم! کلی گشت و آخر سر از زیر پیشخوان یک بسته قرص پشه کش ویپ! بهم داد! متحیر از نبوغش وا رفتم! خلاصه رفتم از جایی دیگر یه اسپری خفن که روش نوشته بود مخصوص سوکس و پشرات بزرگ و سایر جانوران موزی و غیره خریدم. بالاسر رادیاتور وایسادم و دم دراز و صورتیش رو دیدم. بهش گفتم: ببین بچه! قبل از مرگ بهت فرصت میدم بری... دیدم دمشو برام تکون می ده، شال مو پیچیدم دور صورتم و روی اسپری فشار دادم و کل موتور رو تا هرجا که دستم میرسید پاچیدم... یه وضی اصن. به شعاع یه متری غبار سفیدی اطرافمو گرفته بود بعد از چن دقیقه یه گوله دیدم که همونجور که داشت غر می زد: نوبر ماشینو آورده! انگار بنزه! با شتاب پرید پایین و در رفت... القصه تا پایان زمستون بخاری که میزدم بوی حشره کش ماشینو بر می داشت. البته تابستون خوب بود هیچی حشره ای دور و بر نمی چرخید! 

این بود انشای من در باب مبارزه با حیوانات موذی


 پ.ن: بعله به دو سه تا گربه گفتم که بیان حداقل میو کنن اونم بترسه در ره، که اونام گفتن: بوووشو ره! اون چی گه ره! اینگار امان موش گیریم!

 

پ.ن1: خواستم نتیجه اخلاقی هم بنویسم تو این مایه ها که هر مشکلی که در زندگی و روابط پیش میاد رو با امشی حل نکنین بلکم راه بازگشت باشه و خودتون هم آسیب نبینین و گندش زندگیتونو برنداره دیدم اینو بنویسم برام دس می گیرین می نویسین: آقااااا، شما آژانسین؟! پشیمون شدم کلن!

دلِ من...

به من میگی: دخترای بد همه جا میرن، منم دختر بدی ام...
بهت گفته باشم: از دل من جایی نمی تونی بری دختر بد...

خیال...

دوست دارم بریم آیس فروتی سعید، از همه چیزایی که داره سفارش بدیم، بعد بشینیم پشت میز پلاستیکی هاش. خالی ببندم. توام با چشای گنده بخندی و نگام کنی...

چِشمات مث مثلث

چِشمات مث مثلث، دِستات مث گندمزار، دِمین قلبت همش خون، دِمین قلبت یک من خونِ...


پ.ن: صدات چیک چیک بارون...پ.ن1:دلم می خواست عکس چشاتو بزارم همه دنیا ببین. دلم می خواد. ولی فقط دلم می خواد...
پ.ن2: مثلث

چه کنم...

اين نور را به دو نيم كرده ام
دور سرت ببندم
قديسان را ديده ام، و حلقه های شهاب را كه طلوع می كنند.

اين رود را حلقه حلقه جدا كرده ام
می گذارم برشته شود
با مه صبحگاهی بنوشم.

از صبح علی الطلوع فرفره ها در حافظه ام می چرخند
سراسر خواب های ديشب من
از جرقه های حضورت روشن بود.

چه كنم
اگر اين فيل را از سوراخ مور نگذرانم
نامش را زير و زبر نكنم
ليفت را نبافم .

چه كنم
اگر اين چشم بندی ها هم نباشد.

تو می آئی و من
برای صبحانه امروز
بجز اين سطور رنگ شده ام چيزی ندارم.

شمس لنگرودی

برای بانو...


نه‌ از اقامت‌ِ همیشه‌گی‌اَت‌ در من‌ شکایتی‌ دارم‌،

نه‌ از تکان‌ خوردنت‌ در دست‌ها وُ
مُژه‌ها وُ
اندیشه‌اَم‌ !
گندم‌ْزار از ازدیادِ سُنبُله‌هایش‌ شکایت‌ نمی‌کند،
انجیر بُن‌ از آوازِ گُجشکان‌ شکایت‌ نمی‌کند
وَ گیلاس‌ از شراب‌ِ لَبالب‌ !
همه‌ آن‌چه‌ می‌خواستم‌ این‌ است‌ !
بانو !
در قلبم‌ تکاپو نکن‌ که‌
درد می‌کشم‌ !



نزار قبانی

ترجمه یغما گلرویی

پ.ن: و این کار آناتما  LOST CONTROL 

خیال

دوست دارم سیگار بکشم کنارت، دستمو بگیری بگی: آخرشو نکش...
منم بگم: باشه
بعد سیگارو پرت کنم دور...

نشاط

نمی دونم چرا راجع به نشاط ملی-معنوی- مردمی، ایجاد روحیه نشاط، نشاط همگانی، نشاط جمعی... و کلن نشاط می شنوم، روم به دیفال یاد کارکرد نشادر در نمایشگاههای اسب می افتم...
پ.ن: گلاب به روتون، جسارت نباشه.

مراجعان خیلی خاص

مغازه قبلی مراجعان خیلی خاص کم نداشت. معمولا در مغازه داری همیشه مراجعان خیلی خاص مفرح ذات هستند و ممد حیات.در همسایگی ما فروشگاه لوازم پزشکی بود که همزمان با شروع کار ما تعطیل کرد ولی تا همین چند روز پیش و حین جابجایی پس لرزه های خودش را داشت. دم غروبها معقول برای خودم  نشسته بودم که به طور مثال سه آقا می آمدند بعد از خواندن تابلو و دیدن داخل مغازه و کشیدن سیگار و تبادل نظر یکیشان در را باز می کرد و در حالی که با دو دست موضع خاص آبگاه را نشان می داد آنهم به تاکید بسیار و رو به من، می پرسید:

آقا از این فتق بندا ندارین؟

منهم بر اساس شیوه حسنه مشتری مداری لبخند زنان دستم را روی یکی از فتوکپی ها قرار می دادم و با عطوفت توضیح میدادم: ما کپی انجام می دیم، اون مغازه بغلی یکساله جمع کرده

و جواب می شنیدم: آهااا! پس اینجوری! یعنی ازین چینی هاشم ندارین!؟ ببینین از اینا که از این بغل بند می خوره!!!

این ببینین هم دوباره با همان شدت و حدت اشاره به آبگاه فرد محترم داشت!

یا اینکه یکی می آمد یک تکه پلاتین خونین را روی میز قرار می داد و می گفت:این مال داداشمه الان عمرشو داد به شما! چند ور می دارین اینو!؟ برا مراسمش لازم داریم!

یا مورد مکرری که عاشقش بودم!

آقاااا، من این زانوم درد می کنه، رو کاسه توالت چمباتمه نباید بشینم، ازاین صندلیا ندارین مثل توالت فرنگیه؟!

و تا بخواهم دهن باز کنم دوباره توضیح میدادند:

آقاااا، ازینا که پلاستیکشم جنسشه خوبه و قشنگ سر می خوره و لک نمیشه!!!

معمولا هم در ساعتی پیش می آمد که چای یا قهوه ای دستم بود!

خلاصه که حکایاتی داشتم با اینها!

...

مغازه جدید در همسایگی یک تاکسی سرویس است. گفتم دیگر از شر اینطور سوالات خلاص شدم. دیروز که مشغول جابجایی بودم و 20 متر دورتر از مغازه ایستاده بودم و داشتم تلفن می زدم و سیگار می کشیدم و همزمان دوتا ظریفه قلمبه را که با مادر محترمه شان رد می شدند ، دید می زدم و  حظ بصر می بردم ، که مادرجانشان سمت من آمد و بی مقدمه پرسید: آقااا من یه آژانس می خواستم!!! ماشین دارین؟!!

گفتم: خانم عزیز من وایسادم تلفن بزنم! که جواب شنیدم:

آهاااا! آخه دیدم نزدیک آژانسین گفتم شمام آژانسین! ببخشیداا!

 

 پ.ن: جان؟ شمام آژانس می خواین!؟