جادوی اسپانول


فیلم map of the sounds of tokyo یا نقشه صداهای توکیو را ببینید. فیلم خوب و ساده ای است.کارگردانش نام آشنا نیست. ایزابل کوی خت. فیلم قصه سرراستی دارد. قاتلی اجاره ای عاشق قربانی اش می شود در جایی که خورشید طلوع می کند،  امپراتوری آفتاب تابان، دنیای خودش را دارد. روابط انسانی، کلام، عشق و خیلی چیزهای دیگر . درکش برای انسانی غربی ناممکن است. هرچند اندوه و عشق کلام مشترک بشری است اما معنا کردنشان ممکن نیست... فیلم را باید دید و باردیگر فقط گوش کرد... راستی بازیگر اصلی فیلم هم رینکو کیکوچی است. همان دخترک ناشنوای فیلم بابل. 

آلخاندرو گونزالس ایناریتو را نمی شود دوست نداشت. از عشق سگی،21گرم و بابل تا همین Biutiful. هرچند دیگر گیلرمو آریه گا  فیلمنامه نویس اش را درکنار خود ندارد و این فیلم اولین پرفورمنس شخصی خودش است. خیلی ها به این دلیل کاررا نپسندیدند، اما دنیای ایناریتو آزاد است. می توان دوست داشت یا...

ا

Biutiful

این خاویر باردم را هم نمی دانم چه می شود کرد! کشت،سوزاند،ستود، نفرین کرد...!؟ بازیهای فیلم دیوانه کننده بود.خانواده از هم پاشیده چهارنفره اوکسبال، با چنان قدرت بازیگری به نمایش درآمده که نفس کشیدن غیر ممکن می شد. از دو فرزند اوکسبال تا همسرش مارامبا (ماری سل آلوارز )...

پ.ن: کماکان مشکل من با باردم حل نشده! فیلم را دیدید، حق می دهید.

پ.ن1: ماری سل آلوراز هم گواهی خوبی است که الزاما آکتریس ها نباید بینی تراشیده و عروسکی داشته باشند. بینی اینگرید برگمن برای خودش بود و بازیگر بزرگی هم بود. بازیگر بودن به بینی نیست.

خوشا مهربانی هر دو سر بی

همسایه های مهربانی دارم. دانه های مهربانی شان را با کفتر ها تقسیم می کنند. کفتر ها هم آن مهربانی را مهربانانه با فضله هایشان تقدیم من می کنند... بخت با من بود که همسایه ها مستقیم مهربانی شان را با من تقسیم نمی کنند.

فرشتگان اکسپو

جمعه پیش با دوستی به دیدن اکسپوی مجسمه سازان ایرانی در گالری شیرین رفتم. کارها مطابق معمول خوب بود و احترام برانگیز. یک اکسپوی جدی و بازدیدکنندگانی نیمه جدی که گهگاه عیار مجسمه ها محک میزدند! و تحیر از استحکام برنز و پلاستیک! من هم که سندرم ترس از مجسمه ها در فضای کوچک  را دارم نفسم بند آمد بعد از دو سه تنه ریز به مجسمه ها و دیدن قیمت شان!

بین همه آن کارهای جدی و در خور اکسپو ، سه فرشته آرام در گوشه  و  نورگیرها ساکت  نزول کرده بودند. انگار فروشی نبودند هر چند اتیکت قیمت داشتند. بارها نگاهشان کردم. در این فروشگاه چه می کنید؟ جوابی ندادند... فروشی نبودند.

یاد 

Banksy

 و فیلمش افتادم همان exit through the gift shop تفاوت کاری برای فروش است و کاری که کار دل است. به کسی هم احیانا بر نخورد، قبول دارم که هنرمند هم نان می خواهد و بابایی که نان بدهد ندارد. اما تفاوت این دو کار تا ماه گردون است. مربی هنری کودکان و فرزند خانواده ایی هنرمند بودن هم  دلیل کافی نیست. ذات هنرمند است که با دیگران تفاوت دارد. آن ذاتی که هر لحظه تراش می خورد و ساب تا درخشان بماند...


پ.ن1: دلم برای این پ.ن تنگ شده بود!

پ.ن2:لینک اکسپو http://www.namadineh.com/Pages/News-1434.html

پرواز برفرازآشیانه فاخته

گاهی اوقات دلت می خواد تو این آشیونه فاخته عر بزنی:

!Rules? PISS ON YOUR FU*C*KING RULES