بستنی

bastani!

دلش می خواست دوباره بتونه مثل اون موقعا بستنی بخوره...

هم پول بستنی رو داره. هم دیگه دندونش درد نمی گیره. هم می تونه هر موقع دلش خواست بره بخره. هم می تونه... اصلا می تونه هر کاری دلش بخواد بکنه... اما: دلش می خواست دوباره بتونه مثل اون موقعا بستنی بخوره... اما نمی تونه... می دونید چرا؟...

 پ.ن۱: خط خطی مال من بود... اما پست مال شما...هر کی از خودش نوشت و برداشت خودشو داشت... شاید همشون درست باشه... مثل یه آدم که می بینیم و راجع بهش نظر می دیم. یا زندگی که هر کی تعبیر خودشو داره...

فیلم جاده ای ببینیم...

 

دوتا فیلم جاده ای دیدم... پشت سر هم . و دیدم چقدر مشترک...

 Stragit story  The

The Stragit story

وقتی اسم دیوید لینچ رو می شنوی، به این فکر می کنی که توی یه سالن تاریک سینما که هیچ راه خروجی هم نداره، یه خرمنکوب عظیم دنبالت افتاده تا به آرومی تیکه تیکه ات کنه! قبل از این که تیکه تیکه هم بشی 724 تا قصه رو باید بشنوی که آخر هیچ کدومشون رو بهت نمی گه ... تازه سر تا پاشم با مخمل آبی پوشوندن و نمره مالهالاند رو داره... لینچ شاید تنها فیلمش که با معیارها و استانداردهای سینمایی هالیوود و  سینمای معمول جهان مطابقت داشت، فیلم مرد فیل نما بود، با سرمایه گذاری کمپانی والت دیزنی فیلم می سازه. خوب اینش عجیب نیست. هر فیلم باید یه تهیه کننده داشته باشه ، ولی معیارهای کمپانی والت دیزنی برای ساخت فیلم خاص خودشه. تا حدی که برای فیلم شیر شاه بخاطر صحنه خشن مرگ پدر، مجبور به توضیح و جواب پس دادن شد!حالا با این اوصاف، به یه خرمنکوب سفارش ساخت فیلم می ده... و نتیجه خیلی عجیب از کار در می آد. ایندفعه جناب خرمنکوب، توی مزرعه گندم، کشت و برداشت می کنه. روایتی بسیار ساده و لطیف از سفر معنوی یه پیرمرد از یه ایالت به یه ایالت دیگه برای دیدن برادرش . برادری که ده ساله باهم حرف نزدن و همدیگرو ندیدن و وقتی می شنوه که برادرش بیمار شده، با یه ماشین چمن زنی تو جاده راه می افته و حرکت می کنه. سفرانگار، روایت یه سیر و سلوک عرفانی بود. پیرمرد، با زیر پا گذاشتن غرورش، می خواد دوباره همون لذتی رو تجربه کنه، که تو کودکی نه ماه هر سال، هر شب تا صبح با برادرش به آسمون شب و ستاره ها خیره می شدن و با هم گپ می زدن. نمی دونیم چه چیزی باعث جدایی این دوبرادر شد. مهم نیست. هر چند جایی اشاره می کنه به هابیل و قابیل. اما اینش مهم نیست. می شه توی یه رابطه مردونه دو برادر چیزهایی رو پیدا کرد که باعث بشه آدم پا رو غرورش بذاره و راه بیوفته و دوباره اون پیوند رو برقرار کنه...چیزی که جلبم کرد این بود که، پختگی و متانت و آرامش تو فیلم موج می زد. نگاهی نرم و دوستانه به ذات طبیعت و انسان. اینکه چطور یه آدم می تونه، بدون ادعا و ادا و اطوار دانسته هاشو به دیگران ببخشه و رو زندگیشون تاثیر بذاره. اینکه خودمون زندگی رو سخت می کنیم و چنان با شتاب ( و نه سرعت) حرکت می کنیم که هیچی رو نمی بینیم. منت می ذاریم و منت می بینیم. حرکت آرام و پیرانه فیلم ، نه به دلیل خرفتی و پیر مغزی ، بلکه به دلیل هماهنگی با طبیعته. علم و تمدن رو رد نمی کنه. ازشون استفاده هم می کنه ولی خودشو توی اونا غرق نمی کنه. آدم بودن رو فراموش نمی کنه. چنان با آرامش به زندگی دیگرون وارد می شه و بهشون آرامش رو هدیه می کنه که دلت می خواد کاش باهاش برخورد می کردی و حتی اگه شده، یه شب رو تا صبح کنارش بشینی و سیگار دود کنی کنار آتیش...وقتی تو سکانش آخر فیلم، دوبرادر همدیگرو می بینن اون یکی فقط می پرسه: تو با این راه افتادی که بیایی منو ببینی؟... فهمیدن و درک محبتی که یکی بهت داره، کم از دوست داشتن  نیست...

 

 

into the wild

شان پن، یادت می آره که اومده بود ایران و همه سینما چی ها وطنی داشتن خودشونو جر می دادن که باهاش عکس بندازن. یادت می آره که شوهر شیربرنج وارفته حاجیه خانم مدونا بود.یادت می آره تو هاگیر واگیر جنگ عراق، پا شد رفت بغداد، که بغدادش خراب نشه. یادت می آره که بازیگر بزرگیه و تاثیر گذار. یادت می آره که چطور می شه با  مرد مرده ای راه رفت که اسمش سامه و شیرجه زد توی رودخونه مرموز... ولی در کل، اصلاً فکر نمی کردی یه همچون آدمی بخواد بنویسه و فیلم بسازه. اون هم از روی یه زندگینامه. یه اثر واقعی. داستان پسری بیست و سه چهار ساله که به دلیل دیکتاتوری و پدرسالاری حاکم بر زندگی خونوادگیش، به درک دیکتاتوری سیاسی حاکم به جامعه می رسه و تصمیم می گیره که قید همه چی رو بزنه. هویت، تحصیل، کار، ازدواج... می زنه به جاده تا دنیا و طبیعت رو از نزدیک ببینه، خودش زندگی رو تجربه کنه. حیات وحش رو، نه تمدن رو که ازش بیزار شده. بدون شعار دادن و افه اومدن. شوخی نیست که بخوای همچون تصمیمی بگیری. خیلی جدی و مصمم... تجربه دوباره زندگی بدوی. اینکه انسان چطور می تونه تو دل طبیعت زندگی کنه و حیوون نشه. کریستوفر تصمیم می گیره که چیزی رو تجربه کنه که هیچ کس جرات تجربه اش رو نداره. بهای اون رو هم با زندگیش می پردازه. خواهرش و پدرو مادرشو رها می کنه. از یه زندگی ایدآل دست می کشه. حتی از عشق فرار می کنه. و از هویت اجتماعیش. یه قول خودش: کریستوفر فوق ولگرد. تا برسه به طبیعت بکر و وحشی آلاسکا. به اتوبوس جادویی اش. در نگاه اول پذیرش اینکه یه آدم تصمیم به ولگردی بگیره و پشت پا بزنه به همه چیز، خیلی سخته. یه شورش بی دلیل( یا با دلیل! مهم ، نفس شورشه). ولی اینکه قضاوتش کنی، کار سختتریه. نمی تونی به سوالاتش جواب بدی و قانعش کنی. چون چیزی فراتر از تجربه های اون رو تجربه نکردی که بتونه قانعش کنی. رفتن تا آخرش. رفتن به مغولستان خارجی. دنبال اینکه کی کلوچه رو از ظرفش کش رفت. دیدن چیزی که آرزو کنی ایکاش، می تونستی به خونواده خودت نشونش بدی. می تونی انگ بزنی که کریستوفر یه بیمار روانیه، اینکه به قیمت خودخواهی شخصی اش، از هر چیزی که اونو ، به مسئولیت و تعهد پایبند می کنه فراریه. وقتی که می بینی خونوادش چطور زیر بار دوری کریستوفر له می شن، نمی تونی اونو آدم درستی بدونی. ولی وقتی که باهاش همسفر می شی، نگاه کردن و خندیدنش رو می بینی و گفتگوی عاشقانه اش رو با یه سیب ، می فهمی که قضاوت کار خیلی سختیه... درسته که ولگرد بود، اما تن لش و کودن نبود. از مناسبات اقتصادی و فرهنگ اقتصادی حاکم بر روابط انسانی فراری بود ولی پابه پای کارگرهای حرفه ای مزارع کار می کرد تا بتونه خرج سفرش رو بدست بیاره. از آدمها دور می شد، ولی به راحتی با هاشون صحبت می کرد و ارتباط برقرار می کرد و بی هیچ چشمداشتی بهشون مهربانی رو هدیه می داد...

into the wild

از وقتی فیلم رو دیدم، آرزو می کنم، کاش باجه های تلفن ایقدر شعور داشتن که بفهمن،وقتی یه پیرمرد زنگ می زنه تا از زنش عذر بخواد و بخواد که دوباره به زندگیش برگرده به خاطر یه سکه کوفتی مکالمه رو قطع نکنن...

ایکاش برای یکبار هم می شد، کریستوفر تو ولگردی هاش به پیرمردی که سوار ماشین چمن زنی می خواست بره دیدن برادرش ، برمی خورد... اما این خودش یه فیلم دیگه می شه. فیلمی که هیچکی نساخته...

 into the wild

پ.ن1: هر دو فیلم تو جاده ، سفر به یه مقصد نهایی، رد وبدل کردن تجربه های بشری و مهربانی و همچنین جنسیت  مشترک بودن.

پ.ن2: راستی خودمونیم چقدر منظره زیبا تو دنیا هست  و ما چقدر تخته گاز می ریم. فیلم برداری هر دو فیلم شاهکاره.

پ.ن3: چیزی که تو هر دوی این فیلم ها خیلی دوست داشتم، نحوه صحبت کردن آدما بود. نه داد می زدن، نه به زور چیزی رو از طرف مقابلشون می خواستن و نه اگر بدی از کسی می دیدن اونو تو بوق و کرنا می کردن و دوره می افتادن و جار میزدن... فقط صحبت می کردن...

پ.ن4: کسی می دونه آلاسکا یا همون منطقه بالای شمال 60 درجه به زبون بومی چی معنی میده؟ تو ویکیپدیا چیزی پیدا نکردم.چون مقصد فیلم اول ، منطقه مونت زایون بود( قله صهیون، احتمالا برا همین تلویزیون خودمون نشونش نمی ده!!!) انگار مقصدها برای هر دو زایر یه مکان مقدس بود...

پ.ن: if you forgive, you love . . . if you love, God shines His light on you فیلم رو ببینین و بگین این جمله اش رو قبول می کنین؟

بازی برای نوشتن

روبروی هم دور یک میز کوچک گرد نشسته بودیم.همه جا سفید و آبی بود. مثل شمالگان یا جنوبگان قدیم. نفس که می کشیدیم، بخار که نه، ذرات یخ پخش می شد.به آرامی فنجان قهوه اش را برداشت و بویید. نگاهم نمی کرد. پرسیدم: خوش عطره؟ به آرامی قاشق کوچک را کنار فنجان، روی رومیزی گذاشت و گفت: عطرقهوه های مادربزرگتو نداره... کف دستم را روی لیوان کوچک فشار دادم.دستم رابرداشتم و نگاه کردم. لیوان را سر کشیدم.تلخ بود. مدتی که گذشت، گر گرفتم.نگاهش کردم. سرش پایین بود...دست دراز کرد و از زیر دستی کوچک روی میز، یک توت فرنگی برداشت. گاز زد. چیزی شبیه یک لبخند...


دست دادیم. محکم. گفتم : مردونه دست می دی. خندید. همزمان با هم مکث کردیم. انگار همان فکری را داشت که من داشتم.گفت: شروع کنیم... موهایش را با دست راستم بالا بردم. پس گردن باریکش را دیدم. بوسیدم. خودش را جمع کرد...در دست چپم، موزر، یکسره قرقر می کرد. گفتم: فکر می کنم سازنده ش همونیه که تو دوتا جنگ جهانی اون اسلحه کمری رو ساخت. بعد توبه کرد زد به لوازم آرایش... سرش را همزمان با حرکت دستم خم کردوگفت: پیرایش، نه آرایش... موها دسته دسته پایین می ریختند. هنوز نصف موهایش باقی مانده بود. موزر را خاموش کردم. تیغه را فوت کردم و دوباره روشنش کردم. با دقت باقیمانده موهایش را تراشیدم. موزر را روی لبه روشویی گذاشتم. دستم را تکان دادم. شانه هایش را گرفتم. به آینه ذل زده بود. انگار غریبه ای را دیده. گفتم: ببینمت... برگشت. صورتش پراز خورده مو بود.دستی به سرش کشیدم. گفتم: الآن من یک مصری باستانی ام...گفت : باید دوش بگیرم...وقتی فنجان های چای را روی میز گذاشتم، از اتاق بیرون آمد.روی صندلی چارزانو نشست. کوسن را بغل کرد.لب ورچیده بود.چای را هورت کشیدم. داغ بود. دستی به سرش کشید. گفت: حالا اینجوری بیشتر دوستم داری؟ باز هم چای را هورت کشیدم. نی نی چشمهایش خیس بود. گفتم : آره. گفت: پس دیگه... گفتم: دیگه چی؟ هیچی را با بغض گفت. دست دراز کردم و بسته روبان زده را به طرفش گرفتم. انگار که داغ باشد در دستهایش نگه داشته بود. بازش کرد. فقط آب دهنش را قورت داد. دیدم که دست راستش رعشه گرفته. گیره مو نقره ای را پرت کرد.کمی بالاتر از ابرویم خراشید و زمین افتاد. گفتم: این رفتار درسته؟ واکنشت باید این باشه؟ گیره را برداشت و داخل بسته گذاشت. هیچی را با بغض گفت. دست دراز کردم و بسته روبان زده را به طرفش گرفتم. انگار که داغ باشد در دستهایش نگه داشته بود. بازش کرد. فقط آب دهنش را قورت داد. دیدم که دست راستش رعشه گرفته... بسته را آهسته روی میز گذاشت. سرش را کمی بالا برد و روی گردنش کج کرد. فقط نگاهم کرد. زخم بالای ابرویم می سوخت.خون آرام راه افتاده بود و روی چشمم می چکید... توی کوچه از روی جدول جوی آب راه می رفت. یکی دوبار پایش دررفت و به زمین رسید وغر میزد. توی ایستگاه اتوبوس، دستم را گرفت. اتوبوس که ازسر خیابان پیچید گفت: خیلی سخته بازی کردن... چکار باید می کردم؟خوب بازی کردم؟به نظرت باورکردنی بودم؟...ها؟ ها؟ ها؟... زودباش... بگووووو...الآن اتوبوس می رسه... قهقه خندید. من هم خندیدم. زن مسن داخل ایستگاه با چرخ خریدش، چپ چپ نگاهمان کرد و سری تکان داد. انگشت اشاره اش را روی لبم کشید و گذاشت روی لبش. اتوبوس توقف کرد. چرخ خرید زن مسن را بالا برد. در که بسته شد، از پشت شیشه در نگاهم کردو سریع روسری اش را بالا برد و سر تراشیده اش را نشانم داد و دوباره انگشتش را بوسید...


پشت میز کوچک گرد نشسته بودم. صفحه مار وپله روبرویم بود. هر بار که تاس می انداختم، شش می آمد. پنج می خواستم. شش، مهره ام را وسط حلق مار می نشاند. لیوان کوچکم خالی بود. فنجان قهوه هم همینطور. فقط یک توت فرنگی روی زیردستی بود. برداشتم و گازش زدم.به فنجان قهوه نگاهی کردم. سعی کردم مثل مادربزرگم، نقش و نگارهای لرد قهوه را معنی کنم، ولی فقط یک مار دیدم.معنی اش را می دانستم. خودش برایم گفته بود. همیشه هم وقتی مار می دید، یک آینه هم می دید. یعنی روشنایی. یعنی که نگران نباشم. یعنی که... تاس را انداختم. پنج آمد. از نردبان بالا رفتم...

 

 

پ.ن۱: بخش میانی نوشته را بر مبنای سکانسی از فیلم In the Mood for Love  ساخته ونگ کار وای کارگردان چینی نوشتم. یک بازی برای نوشتن یک داستان... راجع با او خواهم گفت.

پ.ن۲: یه مدت نبودم. عذر می خوام. یک درصد درگیر دنبال خانه گشتن! ۹۹ درصد تنبلی!!!

پ.ن۳: