تجربه جدید...
عادت نکردم به این حس ولی انگار از زیر بار مسئولیتی درآمدم...
خوب است. خیلی. مرگ خواهی نیست. پذیرفتن مرگ است همچون جزیی از اجزای زندگی. و این خوب است.
پ.ن: نترسید، دم مرگ نیستم! :))))
عادت نکردم به این حس ولی انگار از زیر بار مسئولیتی درآمدم...
خوب است. خیلی. مرگ خواهی نیست. پذیرفتن مرگ است همچون جزیی از اجزای زندگی. و این خوب است.
پ.ن: نترسید، دم مرگ نیستم! :))))
پ.ن: این بسیار کج است کشت مرا، اندکی راست باش با ما بانو...
پ.ن1: و همچنین آق میرزا عباس می فرماین که:
یک روز سرد زمستانی چپیدیم داخل غرور ملی مان و لرزان لرزان استارت زدیم منتظر شدیم که قلب تپنده خودرو گرم بشود و دور موتورش پایین بیاید و دنده چاق کنیم و حرکت بیاغازیم( این بیاغازیم خیلیه ها، لدفن بش توجه کنید) این وسط طبق عادت دیرینه حواس پرتی یادم افتاد به داشبورد نگاهی بیندازم و مطمئن بشم که کلیدها را برداشتم... وسط خرت و پرتهای همیشگی یک باسن پشمالوی کوچولو که به دمی صورتی و دراز وصل است در آن میانه می جنبد! با شَجاعت فطری و ذاتی حدود سه متر از ماشین پرتاب شدم بیرون! کلیه موجودات وهمی بومی و غیر بومی را در حافظه مرور کردم که ببینم کدامشان مثل گرگینه یا خون آشامها یا اورک ها این شکلی هستند که یادم آمد: ای بابا! ساعت 8 صبحه! نمی تونه ماواریی باشه حتمن موش تشریف دارن! خلاصه با قفل فرمان چند ضربه جانانه زدم و ایشون هم تصمیم گرفتند که به داخل موتور نقل مکان کنند، کاپوت رو زدم بالا و تا جایی که می شد محترمانه و قفل فرمان می رسید سعی کردم رضایتشون رو جلب کنم که بدون خونریزی و برخورد فیزیکی تشریف ببرن بیرون. که اصلن رضایت ندادن! همسایه ها هم بیرون آمده بودند و عملیات کانگ فوی سحرگاهی من را تماشا می کردند. نشستم پشت فرمان. گفتم دو تا دست انداز و بالا پایین راضیش می کنه بره، که نشد... تا خود مغازه امیدوار بودم زیر لنگ و پاچه م درنیاد که وسط میدون اصلی شهر جیغ زنان بپرم بیرون! بهر حال شهرما شهره به داشتن مردان غیور عژدها کش است. وقتی رسیدم دوباره کاپوت را زدم بالا و جاپای مبارکشون رو دیدم که روی تمام سیمکشی ها و قطعات ماشین استامپ زدن... همساده نابغه که داشتم به من گفت: داری شمع عوض میکنی؟! پریدم توی مغازه ش و گفتم: یه اسپری حشره کش قوی بهم بده! این موشه رو فراری بدم! کلی گشت و آخر سر از زیر پیشخوان یک بسته قرص پشه کش ویپ! بهم داد! متحیر از نبوغش وا رفتم! خلاصه رفتم از جایی دیگر یه اسپری خفن که روش نوشته بود مخصوص سوکس و پشرات بزرگ و سایر جانوران موزی و غیره خریدم. بالاسر رادیاتور وایسادم و دم دراز و صورتیش رو دیدم. بهش گفتم: ببین بچه! قبل از مرگ بهت فرصت میدم بری... دیدم دمشو برام تکون می ده، شال مو پیچیدم دور صورتم و روی اسپری فشار دادم و کل موتور رو تا هرجا که دستم میرسید پاچیدم... یه وضی اصن. به شعاع یه متری غبار سفیدی اطرافمو گرفته بود بعد از چن دقیقه یه گوله دیدم که همونجور که داشت غر می زد: نوبر ماشینو آورده! انگار بنزه! با شتاب پرید پایین و در رفت... القصه تا پایان زمستون بخاری که میزدم بوی حشره کش ماشینو بر می داشت. البته تابستون خوب بود هیچی حشره ای دور و بر نمی چرخید!
این بود انشای من در باب مبارزه با حیوانات موذی
پ.ن: بعله به دو سه تا گربه گفتم که بیان حداقل میو کنن اونم بترسه در ره، که اونام گفتن: بوووشو ره! اون چی گه ره! اینگار امان موش گیریم!
پ.ن1: خواستم نتیجه اخلاقی هم بنویسم تو این مایه ها که هر مشکلی که در زندگی و روابط پیش میاد رو با امشی حل نکنین بلکم راه بازگشت باشه و خودتون هم آسیب نبینین و گندش زندگیتونو برنداره دیدم اینو بنویسم برام دس می گیرین می نویسین: آقااااا، شما آژانسین؟! پشیمون شدم کلن!