تجربه جدید...

چند دقیقه است که به خاطر شرایطم، وصیتنامه ام را نوشتم... حسش خیلی عجیب است. تپش قلب گرفتم! تکلیف کل مال و اموالم! را مشخص کردم.

عادت نکردم به این حس ولی انگار از زیر بار مسئولیتی درآمدم...
خوب است. خیلی. مرگ خواهی نیست. پذیرفتن مرگ است همچون جزیی از اجزای زندگی. و این خوب است.

پ.ن: نترسید، دم مرگ نیستم! :))))

عنوان ندارد...

حالم بد است. حالم بد نیست. جویبارکی هستم با دو جریان مخالف.

همزبانی

[هشدار این متن ترجمه نشده است چنانچه در درک مطلب دچار مشکل شدید ایراد از سوات خودتان است]

در یکی از سفرهای به بلاد خارجه، وِیِتِر رستورانت پرسید:
کوک اُور ببسی!
دوستان هوس دلستر کردند. سعید که خیلی انگلیش لانگوییج خوانده بود و حتی تافل و آیلتس و اینها را اِستدی کرده بود ولی رویش نمی شد اسپیکینگ کند، سپرد به من. 
تقریبن استایل آل پاچینو رو گرفتم و روی صندلی چرخیدم و با دست اشاره مبهمی! در هوا کردم و گفتم:
هه! نو کوک اند نو ببسی جاست کووول بیر ویزآوت الکهول!
که دیدم رنگش پرید و گفت:
نو!نو! حرام! حرام! دتس حرام!
درجا پریدم وسط حرفش که: 
نو! بابا! دونت بی حرام هانی! وی درینک ایت این مای کانتری ایزی لی سو ماچ لایک آب خوردن!
چشم غره ای رفت و دستس به ریشش کشید و گفت:
آی ام نات یور هانی حبیبی!.... اند ور آر یو فرام؟
ایندفعه استایل رابرت دونیرو رو گرفتم و صورتمو کج کردم و خیلی جدی گفتم:
آی ام ان ایرنین فرام د گریت ایران، ویت کوروش اند سایروس!
خندید و گفت:
آی ام کریم حسن فرام بعلبک لبنان اند وی دونت سِرو بیر!
گفتم:
کاماااااان حبیبی! ویزآوت الکهول! جاست واتر آو جو! نو حرام! وری حلال! آهااا! یو سی این یور کانتری: ماءالشعیر!!!
چشاش قد پیشدستی گرد شد:
واااااات؟! ماء و وات!؟؟ 
دیدم نه بابا، طفلک اصلن زبان مادریش رو هم بلد نیست! وحید از زیر میز به پام زد و گفت:
بی خیال! غذا تو گلوم گیر کرد بگو همون نوشابه رو بیاره! که با استایل جمشید آریا یه لنگه ابرو بالا انداختم و گفتم:
اوووکی! نو پرابلم! گیو ایت تو آس توو کُک اند وان ببسی! دِیِر حسن حبیبی!
...
یک دقیقه بعد سه تا کانادادرای رو میزمون بود و حسن کریم با لبخند ملیح گفت:
ساری حبیبی! وی هَو جاست کِنادا! اینوجوی ایت!

تاملاتی در باب سرعت غرورملی


آقا یا حالا خانم (وات اِوِر )
برای دیدن دوستان به مسافرت یک روزه ای رفتم. صد البته سوار بر غرورملی خودم. به محض استارت خوردن، پخش آبروبر، عوض این همه موسیقی و ترانهِ، های کِلَس که دوستان گوش می کنند و حتی، حتی می خوانند حین پخش به صورت سواره و خیلی فنتاستیک می باشد است، فناتیک بازیش گل کرد و زد از خانم افتخار دده بالا ترانه کمی با من مدارا کن رو پخش کرد. از آنجایی که استاد می فرمایند: There are no accidents! 
این بود که اشک در چشمانم حلقه زد. گوله،گوله. بغض گلویم را چنان فوشار داد که پریدم گلگیر جلو رو بغل کردم و گفتم:
الهی، الهی، من کی باهات مدارا نکردم قرمه ساق! ولی باشه، چشم، ایندفعه کمی با تو مدارا می کنم!
قرار گذاشتیم که 90 تا بیشتر نریم. دوره موتور هم بین دو و سه، دنده معکوس سبک ناسکار و رانندگی تهاجمی هم تعطیل. نرمک نرمک می ریم و بر میگردیم. 

نتیجه اخلاقی: مصرف فی یول از 25 لیتر به 20 لیتر تقلیل یافت. در طول مسیر کلن ترمز نگرفتم و رها کردن گاز سرعت را کنترل می کردم. فرمان پذیری و هدایت غرورملی خوب بود. سرپیچ ها به راحتی و بدون دلهره دور می گرفتم و الخ!
نتیجه جامعه شناسانه: آقا یا حالا خانم (وات اِوِر )! به اندازه ساختارت گاز ول بده! بعد هی نگو چرا نمی کشه؟ اصن مگه کشه که تو هر قدر دلت می خواد بکشی اونم کش بیاد؟
نتیجه سیاسی: ( بزودی در این مکان یکی نوشته نصب می گردد!)
نتیجه هنری: تو که نمی تونی فیلان، پس فیلان که می خوای بیسار! ای فیلان و بهمان!
نتیجه نهایی: اندرغرور ملی ات آنی را یابی که گوه ر اوست، نه آنکه خواجه در اوست ای فیلان.( درست بود دیگه؟)

پ.ن: کامااااان! دِرِایو فَست، دای یانگ!... بچه مثبت نشین با این حرفای من! فقط رانندگی درست بلد باشین و مثل آدم بِرونین! 
پ.ن1: جدی نشناختین افتخار دده بالا کیه؟ خو برین گوگلش کنین!
پ.ن2: درضمن اگر اینکار رو کردید نتیجه آماریتون با من متفاوت بود، وقت خروج بنده نخواهم بود مسعوول! به من چه! مگه غرور ملی رو عین هم می سازن؟!! برا من بنزِ! فرق می کنه!
پ.ن3: آقای جوونه مرگ شده مون( جیمز دین) سوار  پورشه شدن و سواری آخرتشون رو باش رفتن و این دِرِایو فَست، دای یانگ رو به مثانه زوهور رسوندن. بعله. ایشون عالم بی عمل نبودن.

شما آژانسیی؟ ( یا عجیب ولی واقعی 3)



1- درسته هر کی میاد تو و بهش سلام می گی حس خوبی داره که جوابتو بده، ولی الاغ! طرف گنگِ! نفهم! بفهم! ( درس اخلاقی )

2- دودره بازی ممنوع! دونفری اومدن توو ( به رسم الخط پسامدرنیته). یکی شاسی بلند، اون یکی غرورملی گوزو داشت. صحبتا سر کارهای شکایت و شکایت کشی ملکِ ارث و میراثی بود و غرورملی گوزو هم کارچاقکن تشریف داشت.. کپی گرفتم. جفتشون رفتن بیرون. گفتم خو لابد الان میان! دیدم خیر! شاسی بلند رفتند و اوشون هم دارن صاب تشریف می شن. پریدم بیرون به شیوه مرسوم پسندیده یه تقه زدم به شیشه صدامو کلفت تر کردم و گفتم: این پول مارو نمیدین!... القصه با کلی غر که عجب آدمیه و فیلان و بیسار و ضررکردم! 2500! رو اِخ فرمودن!
پ.ن: شاسی بلند به هیکل ماشین اطلاق می گردد، نه مشتری. اون لبخند ملیحتون رو جم کنین لدفن!

3- اول وایساد دم در. نوشته های روی شیشه رو خوند. از راننده های آژانس سوال کرد اونام گفتن : همین بغلی. اومد توو، می گم :سلام. دست گذاشت رو کله من و نشوندم. سرک کشید. دونه دونه دستگاها رو دید و شمرد. سقف رو نیگا کرد( اینو بوخودا خودمم نفهمیدم چرا) با یه جور غریبی شک و تردید مرموزی که در چهره اش موج می زد و لبانش رو کج کرده بود! پرسید: فتووکوپی دارین؟!

4- اومده تو دستشو گذاشته رو پیشخون، می فرمایند که: اینو دو تا کپی کن! بعله! یوخده فکر کردم. به ابعادش نگا کردم. بعد فک کردم آخ دقیقن اینو کجاش می شه خو!؟ 
می پرسه: دستگاهاتون سالمه؟ کار می کنه؟! ... عه! ببخشید یادم رفت این کارت ملی من! اینو دوتا کپی کن!

5- اینو خودمم دیگه باور نمیشه. این قضیه شما آژانسین بودا؟ خو؟ وسط سرشلوغی.تلفن زنگ خورد. شماره رو نشناختم. گوشی رو می گیرم: بعله بفرمایید.
میفرماین که: دو تا ماشین می خوام!
...
پ.ن: قاعدتن شماره همسایه رو بشون دادم.

خیلی دلم می خواست شاخ و بال بدم به این اتفاقات! لامصبا جایی برا خلاقیت نمی زارن خو!

تاملاتی در باب ضرورت نمک!

نمک برای سلامتی مفید است یا مضر؟

امیر خسرو از برو بچس دهلی یه بار گفت که جیگر رو کم نمک دوست داره ولی خو، دافش گوش نکرد دقت نکرد که نمی گنجه:

سخن همان قدری گو که من توانم زیست
نمک همان قدری زن که در جگر گنجد

البته بچمون امیر خسرو تو شیرینی پزی سلیقه خوبی داشت. معتقد بود ترکیب به اندازه نمک و شیکر خعلی خوب می شه. خو لابد تست کرده بوده دیگه می دونست:

خوش است آن لب گزیدن گاه شور انگیزی خنده
اگر چه نیست از معهود حلوا با نمک خوردن

بسیار کج است.

بانوی من کج می نشیند و دل می برد. کجکی ابرویش هم مثال نیش کژدم است...
آق میرزا عباس خان فروغی خان از بر و بچس بسطام هم همین درد را داشتند که فرمودند:

تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله مراست گر چه بسیار کج است...

پ.ن: این بسیار کج است کشت مرا، اندکی راست باش با ما بانو...

پ.ن1: و همچنین آق میرزا عباس می فرماین که:


بگذار که تا می خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پا بست شوم
پابست شوم به کلی از دست شوم
ار مست شوم نیست شوم، هست شوم

بعله! اینطوریاس!

زخم

روی تخت کنار هم دراز کشیده بودیم. به شکم نرمش نگاه می کردم. با انگشت روی زخمی که آن پایین بود خط کشیدم و پرسیدم:
برا چی عمل کردی؟
بالش را پرت کرد طرفم و خندید و گفت جدی می گی نمی دونی؟
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
مگه دکترم؟ خو چه می دونم برا چی؟
نیم خیز شد و روی آرنجش تکیه کرد. سرش را کج کرد. موهای بلند سیاهش روی شانه ی راست ریخت.
: دیوونه! جای زایمانه!
دوباره به زخم نگاه کردم. گیج شدم.
: زایمان!؟
چرخید و به من پشت کرد
: سزارین! خداااا! تو چی میدونی پس؟
...
تا صبح از خواب می پرید و گریه می کرد و دستم را که روی شانه ش بود پس می زد و تکرار می کرد: تو چی می دونی؟....

تاملاتی در باب جدال با حیوانات وحشی!

یک روز سرد زمستانی چپیدیم داخل غرور ملی مان و لرزان لرزان استارت زدیم منتظر شدیم که قلب تپنده خودرو گرم بشود و دور موتورش پایین بیاید و دنده چاق کنیم و حرکت بیاغازیم( این بیاغازیم خیلیه ها، لدفن بش توجه کنید) این وسط طبق عادت دیرینه حواس پرتی یادم افتاد به داشبورد نگاهی بیندازم و مطمئن بشم که کلیدها را برداشتم... وسط خرت و پرتهای همیشگی یک باسن پشمالوی کوچولو که به دمی صورتی و دراز وصل است در آن میانه می جنبد! با شَجاعت فطری و ذاتی حدود سه متر از ماشین پرتاب شدم بیرون! کلیه موجودات وهمی بومی و غیر بومی را در حافظه مرور کردم که ببینم کدامشان مثل گرگینه یا خون آشامها یا اورک ها این شکلی هستند که یادم آمد: ای بابا! ساعت 8 صبحه! نمی تونه ماواریی باشه حتمن موش تشریف دارن! خلاصه با قفل فرمان چند ضربه جانانه زدم و ایشون هم تصمیم گرفتند که به داخل موتور نقل مکان کنند، کاپوت رو زدم بالا و تا جایی که می شد محترمانه و قفل فرمان می رسید سعی کردم رضایتشون رو جلب کنم که بدون خونریزی و برخورد فیزیکی تشریف ببرن بیرون. که اصلن رضایت ندادن! همسایه ها هم بیرون آمده بودند و عملیات کانگ فوی سحرگاهی من را تماشا می کردند. نشستم پشت فرمان. گفتم دو تا دست انداز و بالا پایین راضیش می کنه بره، که نشد... تا خود مغازه امیدوار بودم زیر لنگ و پاچه م درنیاد که وسط میدون اصلی شهر جیغ زنان بپرم بیرون! بهر حال شهرما شهره به داشتن مردان غیور عژدها کش است. وقتی رسیدم دوباره کاپوت را زدم بالا و جاپای مبارکشون رو دیدم که روی تمام سیمکشی ها و قطعات ماشین استامپ زدن... همساده نابغه که داشتم به من گفت: داری شمع عوض میکنی؟! پریدم توی مغازه ش و گفتم: یه اسپری حشره کش قوی بهم بده! این موشه رو فراری بدم! کلی گشت و آخر سر از زیر پیشخوان یک بسته قرص پشه کش ویپ! بهم داد! متحیر از نبوغش وا رفتم! خلاصه رفتم از جایی دیگر یه اسپری خفن که روش نوشته بود مخصوص سوکس و پشرات بزرگ و سایر جانوران موزی و غیره خریدم. بالاسر رادیاتور وایسادم و دم دراز و صورتیش رو دیدم. بهش گفتم: ببین بچه! قبل از مرگ بهت فرصت میدم بری... دیدم دمشو برام تکون می ده، شال مو پیچیدم دور صورتم و روی اسپری فشار دادم و کل موتور رو تا هرجا که دستم میرسید پاچیدم... یه وضی اصن. به شعاع یه متری غبار سفیدی اطرافمو گرفته بود بعد از چن دقیقه یه گوله دیدم که همونجور که داشت غر می زد: نوبر ماشینو آورده! انگار بنزه! با شتاب پرید پایین و در رفت... القصه تا پایان زمستون بخاری که میزدم بوی حشره کش ماشینو بر می داشت. البته تابستون خوب بود هیچی حشره ای دور و بر نمی چرخید! 

این بود انشای من در باب مبارزه با حیوانات موذی


 پ.ن: بعله به دو سه تا گربه گفتم که بیان حداقل میو کنن اونم بترسه در ره، که اونام گفتن: بوووشو ره! اون چی گه ره! اینگار امان موش گیریم!

 

پ.ن1: خواستم نتیجه اخلاقی هم بنویسم تو این مایه ها که هر مشکلی که در زندگی و روابط پیش میاد رو با امشی حل نکنین بلکم راه بازگشت باشه و خودتون هم آسیب نبینین و گندش زندگیتونو برنداره دیدم اینو بنویسم برام دس می گیرین می نویسین: آقااااا، شما آژانسین؟! پشیمون شدم کلن!

دلِ من...

به من میگی: دخترای بد همه جا میرن، منم دختر بدی ام...
بهت گفته باشم: از دل من جایی نمی تونی بری دختر بد...