یه داستان برام بگو...

خیال کردن به آن هم خوب است. دیگر آن یک ذره ترس را ندارم. می خواهم جدی بگیرمش. جدی انچامش دهم. به گمانم خاطره تو هم رهایم کند...
اینبار مثل دفعه قبل، سنگی ندارم که وا نکنده باشم. این بار انجامش می دهم...

«امید»، چیزی است پردار

خو حالا امیلی خانم جون جواب پایینی رو شوما بده. من الان قاطی کردم! اینا یه چی میگن، شوما جور دیگه تعبیر میکنین. چیکا کنیم خو؟
نمی گین آدم گوه گیجه میگیره!

اثری از‫:‬ امیلی دیکنسون
ترجمه:فرشته وزیری نسب

«امید»، چیزی است پردار-
که بر سر روح می‌نشیند-
و نغمه‌ای بی‌کلام می‌خواند-
و هیچگاه – از خواندن باز نمی‌ماند-
در باد- دلنشین‌تر- شنیده می‌شود-
توفانی تلخ بباید-
که با خود ببرد پرنده کوچکی را
که این همه را گرم می‌دارد-
همیشه شنیده‌ام صدایش را-
در سردترین سرزمین‌ها-
و دوردست‌ترین دریاها-
اما حتا در حادترین لحظه‌ها،
از من- نخواسته خرده نانی.

پ.ن: امید

Furyumonji ( فوریومانجی)

 不立文字  آخ که چقد خوبه اینجوری...

ひかりの国プロジェクト

...

دلم می خواد اسمم وولفگانگ آمادئوس بود. بعد توام اسمت بود کنستانزا. می خواستی صدام کنی بهم میگفتی:
ووفی (واو دوم رو ساکن میگفتی)
منم بهت میگفتم: Ooy vol I tub. Ooy vol I tub!

کلاریسا خانم شما میگی که:That is what we do. That is what people do. They stay alive for each other
خوب فرمایشتون متین، موقر.ماشالا باسوادین. می نویسین. کتابتون چاپ میشه...
پ ینی دیگه نگم بهش: قربونت برم من، بمیرم برات...
نمیشه که!ینی نمیتونم نگم. اصن شوما بم بگو عقده ای روانپریش!باشه ولی اگه قرار بشه همون کاری رو بکنم که بقیه میکنن که نمیشه که! اونجوری که دیگه بم نمیگه خل!


پ.ن:از فیلم ساعتها جمله ای از دیالوگِ Clarissa Vaughn
پ.ن1:خیر. خیال خودکشی ندارم!
پ.ن2:...

باران

باران می بارد. باران خوب است و تو را دوست می دارم.
پس توانگرم. ثروتمندم.بی نیازم.دردندارم. دوستت دارم.

درد دل گفتن...

باران می بارد. در کوهستانم. حفره ای در درخت می کنم.دهانم را به آن می چسبانم و میگویم: تنها برای تو میگویم.م ....بشنو...تنها تو خواهی دانست.............مشتی گل بر رویش می گذارم. همانجا دفنش میکنم...

پ.ن: Kar Wai Wong

در فراغت بارانی پایان بهار  کاسه ت را بشور...


استاد: در فراغت بارانی پایان بهار چه می کنی فرزند؟

من: سرورم، چاشتم را خورده ام، حال کاسه را می شویم.

استاد: ساعتی است به تماشای تو ایستاده ام،آیا کاسه دیگر شاگردان را نیز می شویی؟

من: سرورم، خیر. تنها کاسه خودم را می شویم. ولی پاک نمی شود!

استاد: نزدیکتر بیا فرزند.تا تو را بیاموزم چگونه کاسه ت را پاک کنی.

من: سرورم؟... سپاس... آااااااااااااااااااااخ! سرورم؟!! کیوساکو چرا؟!! آااااااااااااخ!

استاد: آموختی؟ بگو. آموختی؟

من: آی ی، آخ!نه هنوز سرورم!آاااااااااااااااااااااااخ! .......آموختم! روشن شدم! به ساتوری رسیدم!

استاد: به راستی؟ نیکو سخن می گویی فرزندم. بنشین و بگو که پیش از به دنیا آمدن، چه بودی؟

من: آااااااااا!....سرورم؟....آااااااااااااااااااااااااااااااااخ! سرم!



تلخ/صریح/پوست کنده شده/

اثری از گین نادی ایگیا:

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد

شروع می‌کنیم

مادرهایمان را دوست بداریم

 

وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد

به یادِ

دوستان قدیمی می‌افتیم

 

و کلمه‌ها را می‌گوییم

فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند

و هر حرکتی خطرناک است

 

در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم

و همراه با ترومپت‎‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین

ضجه می‌زنیم


پ.ن:از شدت واقع بینی و صراحت به لیسیدن لبه تیغ دلاکان می ماند...
پ.ن1: لینک شعر راه

چی کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟


فیلم ساعتها بر اساس ناول مایکل کانینگهام و کارگردانی استفن دالدری محصول ساعت 2002 ساخته شد. زندگی سه زن که کرکتر خانم دآلووِی (رمانی به همین نام ) بر زندگیشان تاثیر می گذارد. اعم ازخود نویسنده اثر و مخاطب اثر و یک نویسنده دیگر...
چرایی و چیستی زندگی، که ولف با نوشتن  از خود می پرسد و در جستجوی جواب است. و تاثیرات این سوال بر زندگی مخاطبان و ادامه آن در زندگی شان. که همچون قطعات دومینو بهم می خورد و پیش میرود. ولف از زندگی می پرسد. معنای آن. نقش خودش در این رودخانه که او را با خود پیش میبرد. ملاک درست و نادرست چه چیزی  است. دیگری تا چه حد در زندگی ت جای دارد.
سکانسی که خیلی دوستش دارم،آنجایی است که اِد هریس خودکشی میکند. برای من معنای خروج معطوف به اراده را دارد نه ترس و کم آوردن. شجاعتی است که کمتر کسی می تواند به مرز آن نزدیک شود. انتخابی در مقابل زندگی دردآوری که خود خواسته به آن دچار شده. ما حق قضاوتش را نداریم. خود او هم نمی تواند زندگی مادرش را که روی شیوه زندگی او تاثیر گذاشت قضاوت کند. تنها می تواند برای زندگی خود تصمیم بگیرد.
تنها چیزی که می خواهد مرور زیباترین لحظات عمرش در مقابل معشوق ش است.آن حس تنها نبودن هنگام مسافرت. آن شیرینی بدرقه.
دیالوگ آن سکانس را مرور کنیم:

ریچارد (اد هریس): نه، صبر کن، صبر کن… یه داستان برام بگو!

کلاریسا (مریل استریپ): درباره‌ی چی؟!

ریچارد: بگو روزت رو چطور گذروندی!

کلاریسا: من… از خواب بلند شدم…

ریچارد: خب؟ [به سمت پنجره می‌رود]

کلاریسا [به تدریج به سمت ریچارد می‌رود]: بعد، بیرون رفتم، آه، رفتم که، که گل بخرم! مثل خانوم دالووی، توی کتاب، می‌دونی؟

ریچارد: آره.

کلاریسا: و صبح قشنگی بود، می‌دونی؟

ریچارد: واقعاً؟

کلاریسا: خیلی قشنگ بود، خیلی تازه

ریچارد [پنجره را باز می‌کند]: آها، تازه… مثل… مثل اون صبح توی ساحل؟

کلاریسا [مستأصل]: آره

ریچارد: آره، مثل اون روز، تو ۱۸ سالت بود، منم، شاید ۱۹ سال داشتم. من نوزده سالم بود، و هیچوقت چیزی به اون زیبایی ندیده‌بودم. تو، صبح زود از در شیشه‌ای اومدی بیرون و هنوز خواب‌آلود بودی. عجیب نیست؟! بیشتر صبح‌های معمولی زندگیمون! می‌ترسم مهمونیتو خراب کنم.

کلاریسا: مهمونی؟ اصلاً مهم نیست!

ریچارد: تو با من خیلی خوب بودی خانم دالووی! فکر نمی‌کنم هیچ دو نفری از ما خوشحال‌تر بوده باشن.

[ریچارد از پنجره می‌پرد و کلاریسا فریاد می‌زند]

...
دچار وسوسه قضاوت نشویم واحساسات بر ما چیره نشود. جملات را درست بخوانیم. زیبایی و حتی شادی جمله آخر را...
خود ولف در سکانس دیگری این کنش و تضاد را توضیح میدهد...


ویرجینیا: یکی باید بمیره تا بازمانده‌ها ارزش زندگی رو بیشتر درک کنن، این تضاده!

لئونارد: و کی می‌میره؟ بهم بگو!

ویرجینیا: شاعر می‌میره…

این مرگ نیست.قربانِ جانِ عاشقِ شاعر است به زندگی.


پ.ن: ترجمه متن دیالوگها از وبلاگ یک پزشک

پ.ن1:لینک معرفی فیلم ساعتها

پ.ن2:...



جای تو یکی هم خالی...

چند وقت شده که ننشستیم دورهم، هی خاطرات خنده دار تعریف کنیم، جوک بگیم، ادا همدیگه رو درآریم... بعد آی بخندیم،آی بخندیم.اونقدر که دلمون درد بگیره، بهم دیگه بگیم بسه! عضله های صورت و فکت درد بگیره. حتی جیشتم بگیره. یکی دونفرم یه چی بجه بیخ حلقشون تا حد خفگی پیش برن... هنوز هم پیش می آد اینجوری براتون؟...
اگه هست قدرشو بدونین، اگر هم نه که جاش مثل خیلی چیزای دیگه خالیه برا هممون...
این روزا خیلی لازم داریم خنده رو. پس اگه حتی یه لبخند هم مهمونتون شد عزت احترامش کنین بلکه هی کش بیاد یک کم بیشتر بمونه پیشتون...
اینجوری پیش بریم، پیر که بشیم برا نوه هامون تعریف میکنیم: آره نوه عزیزم... یه زمون بود که می شستیم با هم دیگه می خندیدیم... شوما یادتون نمی آد... به سن شما نمیخوره...

古池 / 蛙飛び込む / 水の音

باز شروع شده است. سیر وقایع. آن تکرارها... و نفهمیدن های من. بلاهت من. تنبلی من. این کامپلکس من.
دوست من، کتابی را که برایم فرستاده بودی دارم می خوانم. روراست تا امروز صبح از دستت دلخور بودم. چرا که با همان مبحث ابتدایی کتاب تعارض داشتم. به گمانم من این یک مشکل را نداشتم... جان میکنم. از تنبلی و تن آسایی گریزانم. از صبح تا شب بدون خستگی. میجنگم و حالا باید خودم را درگیر و اسیر این کامپلکس بدانم؟ آنهم با تفسیر حضرت یونگ؟... روراست به من برخورد.
امروز صبح،اما...
سیر وقایع را مرور میکردم. پینه پایم در اثر راهپیمایی و ورزش،تاکیدم بر کنترل غذایی که می خورم. خوابم و خشم عنان گسیخته و عاشقی م وخیلی چیزهای دیگر که این روزها دارم نگاهشان میکنم...
سه سال است. دقیق سه سال. از دست خودم دررفته بودم. گم شده بودم. تازه امروز صبح فهمیدم که گم شده ام...

1- چرا بودیدارما از غرب به شرق آمد؟... باید می آمدی. تو ( با تاکید می گویم) باید می آمدی... نشانه ها را میدیدم. من نمی فهمیدم...
2-پیرزنی هرجا میرفت بودا را میدید حتی از پشت چشمان بسته... تو،  بودای من هستی. کفرنیست. گزاف هم نیست. لفاظی هم نیست که بخواهم خودم را برایت شیرین کنم. باید می دیدمت.این اجتناب ناپذیر بود.امکان گریز از دست تو را نداشتم. از همان آخرین چارشنبه سال پیش. چون تو بودی که باید می دیدمت. من عاشقی و شیدایی می دیدم. حضورت اما،ورای این حرفهاست...
3-هر کجا بودا را دیدی، بکش... بارها و بارها سعی کردم تو را بکشم بودای من.نتوانستم.هر بار دلیلی خواستم که تو را بکشم. تهمتی به تو ببندم. بهانه ای بجویم... عاجز ماندم. گمان میبردم که کورم کرده ای. اسیرت شده ام.بودنت تنهابهانه ای که در آغوش تو فرو بروم و از زندگی بگریزم...
اما امروز دیدم. بودا را نمی توان کشت...
4-حیرانم.
5-هیچ معجزه ای هم رخ نداده. اوضاع کار و دردها و آزار های زندگی به همان شدت باقی است. تنها این میان گلی شکفته.همین بس است.

پ.ن:.......
پ.ن1: آن چند کلمه ژاپنی را هم گوگل کنید، متوجه می شوید...
پ.ن2: شاد باشید...

اوه

اوه

اخلاقیات:نخندیم به مردم!

خندیدن به مردم، علی الخصوص دختر مردم خوب نیست. خیلیم بده اصن. ولی خدایشش، بعزیا از عهد شاه شهید تا علان نمیزارن آدم ساکت بشینه خو!  این مدرنیته تون منو کشته! نکنین ازین کارا!


شادی

آزارها سرجایشان هستند. قرار هم نیست جایی بروند.آوار می شوند سرت که غرقت کنند...حالا شوما هی بگو غریق نجات من نیستی! پ چیی؟ تیوپ شنایی؟ خو غریق نجاتی دیگه! دو کلوم حرف میزنی، می نویسی، از غرق شدن نجات پبدا می کنم! حالا فوشمم هم که بخوای بدی قبوله! این گردن نازک! من.


ترکه و سنگ

یاد می دهیم به خودمان همه چیز با زور پیش برود. مثال چکش بر هرچیزی می کوبم. بعد می بینم که نمی شود... خمش ترکه و آرامش سنگ خفته در جویبار را از خاطر بردم. با جسم و روانم، نا مهربان بودم. آزردمشان. این که خودم هستم. مایملک خودم. در ارتباطم با جهان و آدمیان و تو نازنینم بدین شکل بودم. 
باید دوباره یاد بگیرم. دوباره تلاش کنم. به تصاحب و تملک می اندیشدم. نه به ارتباط و اتصال. آنجا که دوستت دارم و عاشق توام بی معنی می شود. به کامل شدن هر دو...
و اینکه این کمال، بی اجبار است. خود به وجود می آید. و هر دو سر دچار می شوند. به زبان خود. به گفتار خود...
و تاب و توان پذیرش اینکه اگر این ارتباط آنی نبود که باید باشد عناد نکنم. آزار ندهم. با لبخند به پذیرم... چرا که پایان عاشقی نیست. عاشقی برایم جاودانه است...

لائو دزو می گوید:

در همه هست، در ميان ِ همه، همه جا، در هر دمي و لحظه يي

دائوَش خوانند. پس، سِري نيست.

اما اگرش بجويي از كف برود، و اگرش بيانديشي پريشاني آورد.

خواهي كه ببويي ... فقط دَم فرو ده.

خواهي كه بشنوي ... فقط گوش فرا ده.

خواهي كه بيابي ... فقط گشاده باش.

پس، چنين نيست كه مرد و زن يك ديگر را بيابند،

بل كه به يك ديگر يافته مي آيند.

 

پ.ن: چند بار نوشته ام را خواندم... من نوشته ام؟! فردا، همین فردا نمی آیم اینجا زار نمی زنم؟... نمی دانم... دم فرو می برم، گوش می دهم و گشاده خواهم بود... سخت است. اما تلاشم را خواهم کرد...درد هست. زاری هست. زخم هست. گریه و غثیان هم... از هیچ یک فرار نمی کنم و، نمی جنگم...
پ.ن1: گنده تر از دهنم حرف نزدم؟... چند بار خواستم پاک کنم، اما نه. باشد. به همان برهنگی که بودم. این هم مثل قبلی ها...

حال خوش

تهیا.Carpe diem.
هرچه بنامندش، خوش است این دم...
رنگین کمانم.


تاملاتی در باب ناپایداری کلام

داد زدم: من گوه خوردم! حرفمو پس میگیرم!

آلن که داشت چای میریخت،نگاهم کرد. شیر سماور را بست و سینی راگرفت وآمد روی میز کناری گذاشت. سیگارش را برداشت و با فندک روشنش کرد. دود را به آرامی فوت کرد. از پشت دود محو پرسید: پس بالاخره به حرف من رسیدی جوجه تیغی؟...
کاغذهای روی میز را جمع کردم. به سمت میز کناردستم چرخیدم و استکانی چای برداشتم. گفتم:کدوم حرفات؟ یو تاکین سوووو ماچ هانی!
بین نوشیدن چای و پک زدن به سیگار مردد ماند. استکان را روی سینی گذاشت. بین آبنباتها گشت و طعم آلبالویی را انتخاب کرد. از لفاف درآورد و با دندانهایش خورد کرد. خورده ها را مک زد و جرعه ای چای نوشید.سیگارش را هم پک زد.
گفت: همونایی که دیروز صبح بهت گفتم...
چای را فوت کردم و نوشیدم. دندان نشانش دادم و گفتم: آهااا! اونا!؟... نه جیگر! منظورم اینه که دیگه نمیگم ایلوسترایتور نرم افزار کاملیه برا طراحی، همون قلم فرانسه رو باید طلا گرفت. می دونی قابلیت انعطافش در ضخامت خطوط حین طراحی گرچه قابل برگشت و اصلاح نیست،اما توانایی زیادی برای اکسپرسیون و بیان هیجانی داره...
آهی کشید و گفت: هیچی همون گوه تو بخور...

تاملاتی در باب جانورشناسی

دکتر زاخاری پاولویچ راشنوفسکی از اساتید بنام و محققی کوشا در رساله کوتاهی به نام« مدخلی برای شناخت جوجه تیغی ایرانی Erinaceidae» قید نموده اند:جوجه‌تیغی‌هاعاشق آب وهوای لطیف و آزادند و روحیه آرامی دارند اما در مقابل معمولاً به دلیل وجود تیغ‌ها برپشتشان بی‌باکند زیرا اگر با خطری روبه‌رو شدند می‌توانند به شکل گلوله خارداری درآیند وبرخی گونه ها با پرتاب کردن خارهایی از پشتشان به سوی مهاجم از خود دفاع و حمایت می‌کنند...
برخی از رفتارهای اجتماعی این جانوربسیارغریب و خارج از ادراک ما است. به طور مثال چنانچه از جانب انسانی احساس آسودگی کند کناراو به پشت دراز میکشد و شکمش را بالا میدهد و با خارانده شدن شکمش (گویی) از سر رضایت خرخر می کند. ضربان قلب و فشار خون و ریتم تنفسشان چنان پایین می آید که گویی درآستانه ورود به خواب زمستانی هستند، در این جانور مردم گریز نکته ای عجیب و باورنکردنی است که چنانچه خودم به شخصه و به دفعات مشاهده نکرده بودم در مشاهداتم نمیگنجاندم. 


پرونده:ZOZOH 1.jpg

غثیان چکامه ی صبح گاهی

دست سردش را پشت گردنم گذاشته. سرم را به جلو خم میکند. پیشانی اش را میکوبد به پیشانی من. چندبار هم میکوبد. تقلا میکنم از دستش رها شوم.ناخنهایش را فرو میکند توی پوست گردنم...
تند و منقطع نفس میکشم.ترشی اسیدحالم رابدتر میکند. میسوزاند.سرفه میکنم. دوباره پیشانی ش را محکم تر میکوبد. سه صبح است. همه خوابند.جلوی خودم را میگیرم که داد نزنم.از این فاصله نزدیک و در این تاریکی محو میبینمش.
با خفگی میگویم: آلن ولم کن... بالامیارم روت 
میگوید: بالا بیار... تمومش کن...
دست وپا میزنم.
محکم تر ناخنش را داخل گوشت فرو میکند. سرش را جلو می آورد. درگوشم می گوید:
آرووووووووووم حیووون. چیزی نیست. بار اولته مگه زخمی شدی؟ بکشش بیرون. فوقش خونریزی میکنی. بعدشم جوش میخوره...
ازلای دندان ها میگویم: نمیتووونم. میخوام بش زنگ بزنم.صداشو میخوام...
اینبار چنان با پیشانی ضربه میزند که صدایش را در سرم میپیچد.
ناله می زنم: آخخ... کثافت.دردم گرفت...
توی گوشم تف میکند: پس یعنی از این هم بیشتر درد هست... فکرنکن، قبول کن. این رابطه کات شده. چیزی تش نیست...بفهم... نمی خواد تورو... تموم کاراش همینو میرسونه...
بالامی آورم.
می گویم: نه...
با دست چپش موهایم را چنگ میزند: الااااااغ. ما دوره مون تموم شده. نسل ما داره منقرض میشه. عشقی که ما میگیم اونی نیست که دیگران می فهمن. معیار گوشت سگه. داشته باشی میتونی رو هرکی بخوای بپری... الان نداری، پس قبول کن...
داد میزنم: پس یعنی همه اون حرفا دروغ بود؟ همش؟ بازی بود؟...
این بار کشیده میزند. محکم. آنقدر محکم که گوشم زنگ میزند.بین آنهمه شلوغی می گوید: گوه! حمید هامون نباش... یه نیگا به دنیا بنداز... نسل زامبی ها حاکم شدن. من وتو محکوم به فناییم. این چن وقته رو بشین آروم زندگی کن... تو نمی تونی. قبول کن.قبول کن... تحقیرنکن خودتو...
...
از صبح هرطرف که میچرخم، آلن روبرویم ایستاده. تیز وبرنده نگاهم میکند. بی بند گوش میکنم. یواشکی سیگاری را روشن میکنم، یکی دو پک میزنم و می اندازم دور. گوشی در دستم است. منتظرم ساعت کارت به پایان برسد تا تماس بگیرم...آلن همنچنان خیره نگاهم میکند.دوباره آرام هستم.

تاملاتی درباب ساختارژنتیکی خودم...

جدی به ژنتیک خودم شک کردم. دیگر مطمئن شدم با دیوهای سفید نسبت دارم...
روال همه داستانهای ابلهانه زندگی های آدمهای ابله باید اینطور باشد. تحقیر می شوند، بالا می آورند، ناگهان دوستی نامه آرامبخشی برایشان می نویسد...
اما روال زندگی ابلهانه دیوهای سفیدِ ابله، ابلهانه تر از این حرفها است. دیشب ناگهان دوستی نامه ای نوشت و پیشنهاد داد کتابی را برایم ارسال کند. از این اتفاقات خوشی که قرنی یکبار برای آدم (نه من) می افتد. ساعت سه صبح دل و روده ام از حلقم زد بیرون... بعد هم که...
...
صبح پیاده آمدم. می گویند برای رهاسازی هورمن های سروتونین واندروفین و ترشح دوپامین باید ورزش کرد.بی تاثیرنیست البته. ارامترم. خیلی آرامتر.ولی فکر کنم باید مرا در هورمون ها بخیسانند! بیخود نیست آدمها به رابطه جنسی و الکل پناه می برند برای دریافت جیره دوپامین. البته این فیزیولوژی آدمها است. برای دیوهای سفید ابله فرق می کند شاید. آنها با نوشتن و نقاشی کردن با شاخ شان شاید آرام شوند...

نمی شنوم صداتو...

...
قربون برف تنت/ قربون آتیش نگات...
...دیونگیتم دوست دارم/ نازواطوارتم برام مهم نیست...
...قربون قاطی کردنات... حال تبدارت برام غریب نیست...
هیشکدوم اینا برام مهم نیست/بدجور میخوامت.دربست...
...

یک ساعتی است آلبوم(نمیشنوم صداتو...) بی بند دستم رسیده... حالی می برم...
شاد و شنگول بچه جون/ درون من چرا؟ ساکت نشستی؟یادت بیاااااار، یادت بیااااااااااار...

جای همه خالی بین این دو سر هدفن...آخ. این ترانه.
یه روز اومد بیخبر با یه آیپاد تو مشتش/ یه روز اومد با یه کوله به پشتش/دل من شد اسیر اون کفشای کانورس...

موسیقی معاصرما است. به قول روزبه: زبانِ فارسی راک است.
کلمات زنده اند. خون و جسم دارند.راه میروند. هویت دارند. تلخ هستند. اما نا امید و مرده نیستند. معترضند. حرفشان را به دور از فرمایش مشتی ابله هردو طرف مدعی جریان فرهنگ زنده موسیقی زده اند. آزادی به استایلِ راک. بدون ادا اطوار و هرزگی و خودفروشی...

پ.ن: روزبه جان. ممنون. زحمت تهیه آلبوم اورجینال به گردن تو افتاد. ممنون...

پ.ن1: می دونم یه روزی، یه جایی، یه جوری برمیگرده...شاید یه روز بهتر...شاید یه جا باحالتر...

پ.ن2: باید بگم بتون که نوشته های بولد متن ترانه هاست؟! معلومه که نه!

تاملاتی در باب اراده معطوف به قتل

بعد از ناهار خواستم بروم ازانباری کوسن های ماشین را که دیروزشسته بودم، بردارم. سه گربه از گربه های دایمی خانه پدر مثل همیشه پریدند داخل. عادتشان است. هربار که مادربرایشان غذا میبرد همین کار را میکنند. من اما، در هربار رد شدن از در که میخواهند بپرند داخل، در را نیمه بسته نگه میدارم و ابله ترینشان همان خاکستری گردنش چند ثانیه لای در گیر می کند...
اما امروز بعد از چند ثانیه در را رها نکردم. هرچه تقلا کرد بیشتر لنگه در را فشار دادم. وحشت کرده بود. حین تقلا به بالا نگاهی کرد. به من. نمیدانم گربه ها التماس کردن بلدند یا نه. اما این نگاه التماس برای زندگی بود. از زیرگتفهایش لای در بود...
خونسرد نگاهش کردم. از وحشت ناله هم نمیکرد. مادر ناگهان دید. تشرم زد. در را باز کردم. گفت: گناه دارد، چکارش داری؟...
از در که رد می شدم. پوزخند زدم و گفتم:گناه داره؟ این؟ من گناه دارم، دلت برا من بسوزه...
ازپشت عینکش نگاهم کرد. بغض داشت.
...
از زمانی که دوباره به هیبت خارپشت در آمده ام و زره برتن کردم، تغییرلتی را حس میکنم. نرم نیستم. مهربان؟ نمیدانم... یادم می آید گفتی به من چقدر مثل زنها می مانی. خوب حالا دیگر نمیمانم. تستسترون و آدرنالین جایش را گرفته. موسیقی و لطافت دارد از من دور میشود دنبال مقصر هم نمیگردم، که یبندازم گردن تو یا کسی دیگر....
می دانی اگر ریموت انفجار کشتیهای مملو از آدم دستم باشد، فعالش میکنم؟ اشک هم نمیریزم... اگر شکنجه هم به من بسپرند انجام میدهم. شغل است دیگر. سادیسم که نیست، بگویم بیمارم. آرام و منطقی اینها را میگویم. مثل همان موقع که سر مرده ریگی که آن مرده خورها به خانواده م توهین کردند و وقتی گفتم تکرار نکنند، تکرار کردند. آخ که هنوز لذت پاشش آدرنالین در تمام عضلاتم را بیاد می آورم و چه سخت بود کشیدن مهار این میل به بدوی ترین و اولین کنش انسانی...
دارم میشوم یک آدم معمولی. از همان آدم معمولی ها که هانا آرنت در دادگاه آیشمن را دیده بود. او مامور انجام کاری بود که باید انجام میشد...همین.
راستی از موسیقی و لطافت هم میشود لذت برد. مگر نازی ها واگنر را دوست نداشتند؟!

تاملاتی در باب تماشای رانندگی دیگران

کثافت عوضیِ آشغالِ لجنِ گوهِ آدمکش...
اون دخترک دوساله تو با اون موهای فرفری و لپای گلیش رو نشوندی رو پات رو فرمون، بعد داری سیگار میکشی شیشه رم دادی پایین دودشو میدی بیرون!!؟ هرچیم بگم بهت زر می زنی که حواسم هست...
تو دلت بهم می گی عقده ای بدبخ...
بعدشم دود سیگارتو فوت میکنی بیرون و لپ بچه رو بوس میکنی...

در باب نگره های متفاوت به لحظه شکل گیری حیات

دیدی حالت خرابه، برمی گردی به لحظه آفرینش ت؟ قرقره می کنی که: تفو! چکیده یک لحظه هوس کورم... بی آنکه نظرم را بپرسند... ( انگاری تو اون لحظه کسی حواسش هست بپرسی بوبایی؟ پسلم؟ می خای بیای؟! نیمیای؟ باچه!)

فرداییش که حالت خوب میشه می فرمایین: من همون اسپرماتازوییدی هستم که اول از همه رسید! پس در زندگی هم می تونم و باید همیجوری باشم!...( اصن مایکل فِلپس بودم تو تموم رشته های شنا!)

یکی هم نیس رسیدگی کنه لدفن!


بازخوانش ها

مرجان خیلی سال پیش کویرِدل را خوانده بود. طور دیگری هم خوانده بود. اول گوش کنید:
حالا بی بندها کاور کرده اند( همان دوباره خوانی با تغییرات)
که قرار شده در آلبوم جدیدشان بیاید. 

حالا گیر بدهیم به اینکه: واااااااااای! مرجااااااااان! عششششششق منه! ایچکی حق نداره به کارای مرجان دس بزنه!... 
یا که بگوییم: کاور کارخلاقانه ای نیست که. یک کار پاپولار را میگیری کمی چاشنی راک میزنی. نه، نمی شود. این که نشد خلق اثر ویرجین اورجینال!
...
اینطور هم نگاه کنیم بد نیست: برای حفط رشد هنرها بازخوانی آنها لازم و بلکه واجب و اجباری است. آثار کم بها بخودی خودی در گذر زمان حذف می شوند. آنچه با هربار تکرار و بازخوانش، زنده می ماند و ناچار به اصل اثر باز میگردی، آنی است که باید بماند... نو بودن هم همان ظاهری است که خودمان داریم و نمی بینیمش و هنرمند می بیند و ما نمیبینیم خودمان را. دوباره نگاه کن کجا هستیم و چه هستیم؟ 
اگر هم پافشاری میکنی که: این نحوه اجرا برا ما نیست که! از دل جامعه نیومده که، مردمی نیست که، اصن برا فرهنگ ما نیست که...
می فهمم که دیگر نمیشود باتو  گفتمان کرد! گوشی ها به گوش میزنم و با چشمان بسته مراقبت می مانم که با چماق و کارد شکاری سراغم نیایی.

لحظه حال خوش

در گویش تهرانی قدیمی یه اصطلاحی بود میگفتن: لختی! نمونه ش هم محصلای دارالفنون بودن که به سالی دو دست لباس فرم و شبی دو استکان عرق راضی بودن!... در کل هم میشه به یه سبک زندگی اطلاقش کرد...
امروز بعد درست شدن دو تا دستگاه اصلی کپی که یکهفته مشتری پروندم و پاس دادم به رقبای محترم! و یه نامه نگاری و غرولند دریافت کردن از  جانِ جانان م، کیفم کوک شدو تصمیم گرفتم، بزنم به لختی استایل! افتادم به اندرون جان غرورملی و خاک و خل ش را جارو کشیدم. انصافا در حد نخاله ساختمانی سنگریزه و شن جمع کردم! بعد خوش خوشان رفتم کفپوش و عطرپراکن در مسیر کانال کولر خریدم و اندرون ماشین را یک صفای مختصری دادم. اصلن هم نگاه نکردم که چقدر ماند ته آن کیف لامصب. همینقدربماند برای آیس فروتی خمام...
غرور ملی اندرونش تمیز شد. منهم میخندم. خیلی نه ولی از این قیافه گه این چن وقت بهتر است. اصلن سبکتر شده ام. یا حالا فکرکنید تلقین( تنقیه حتی) میکنم. بهتراز حال خرابی است که؟ نیست؟ گورپدر امید و آسودگی خیال... همین چند لحظه را همینطوری حال کردم... قین لق بقیه ش...

پ.ن: مشکل جا پیدا کردن برای مغازه که هنوز پابرجااست. یک ریال هم درآمد ندارم. جا ومکانم هم همینطور فعلن سرخرم. حکایتی دارد این شیفتگی به جانِ جانان من، که به قولی: بسی بغرنج!...سیگار هم دارد ریه و قلب را پدر می آورد...
پ.ن1: دوباره شروع کردم خطخطی کشیدن. سبکم کرده اینروزها. هرچه میکشم خوب است( عیب وهنرش را نمیگویم) همین خودِ خطخطی کشیدن خوب است... وزن کم کردن را جدی گرفتم. حجم وعده های اصلی کم شده. راه پیمایی را هم باید شروع کنم... آلبوم گروه بی بند هم به زودی دستم می رسد. از شبکه های اجتماعی هم که زدم بیرون، باوجود بی خبر شدن از خیلی ها، تمرکزم را بهتر کرده... همین ها خوب است. تا فردا یا که تا همین امشب که بخوابم...

درباب حافظه دار بودن اشیاء

دیدی؟ بعضی لحظات زندگی میرن توی اشیاء جا خوش می کنن... حالا هی بگو: حلله، من فراموش کردم، دیگه مشکلی ندارم باهاش... یهو می بینی عاجز شدی از خوردن دو سه سیخ جیگر حتی. سنگ میشه تو بغض گلوت...



پ.ن: کاور ترانه پنجره های عارف/ اجرایی متفاوت از ترانه ای قدیمی...

...ما از هر پنجره ای خاطره داریم...

https://soundcloud.com/b-band/panjereha


بعد از آن سال وبایی...

بعد از آن سال وبایی،  همه مان دلسرد شدیم انگار، همه بچه هایی که خوب می نوشتند، نه که الزاما همه نویسنده خوبی بوده باشند، شعف داشتند. داشتیم. یاد گرفته بودیم که یاد بگیریم حرف بزنیم. مثل پدرو مادرهایمان نباشیم. گله هایمان، شادیهامان، شناختها و ادراکاتمان را به زبان بیاوریم، بحث کنیم، یاد بدهیم، یاد بگیریم. دوست شویم، عاشق شویم، با هم رابطه برقرار کنیم و تا کشف جسم همدیگر هم پیش برویم...
این همه خوب بود. بدی هم داشت. ضربه خوردیم؛ ضربه زدیم، آزردیم و آزرده شدیم...
خواستیم از اردینری پی پل بودن فراتر برویم. اما انگار تن دادیم به معمولی بودن، به آدم عادی شدن. زندگی روزمره به ما تحمیل نشد، خودمان قبولش کردیم و داخلش شدیم. از ترس تبعات حرفهایمان رفتیم به نوار زمان و استریم تن دادیم. دیگر دوستانمان را اول نخواندیم و با نوشته شان دوست نشدیم( نه که بگویم دروغ نگفتیم و هر چه بود راست بود) حالا دیگر اول عکسها را میبینیم، سبک سنگین میکنیم. خودمان را به نمایش می گذاریم. له له میزنیم برای ستایش شدن آنهم ستایشی جسمی نه شناخت آنچه در دل و مغرمان می جوشد...
حالا مثل زندگی عادی چشم تو چشم شده ایم. دوستی هامان هم عادی شده. اوه چه خشگله! وآو چه تیپی! خورند همراهی در پارتی و مهمانی است...ای ول شغلش اینه؟ اینجا درس خونده؟ خارجم که میره! سگم داره! لب و ممه شم پروتزی نیست(یا هست)، سیکس پک هم هست آن زمان اگر می خواستیم گوسفند ها را از نوشته شان تشخیص میدادیم. به جمع خودمان راهی نداشتند... اما الآن؟...
معیارمان شده، عکس فیس و پلاس. این می ارزه برم تو کارش. همه چی رو و دودوتا چارتایی، نه کشف و مکاشفه و شناخت با زحمت و تفکر( که الزامی هم نبود خوب بوده باشد طرف مان)...
بد تن داده ایم به زندگی. این تجربه و تلاش را مفت باختیم. حیف بود...
باز سر منبر رفتم. دلم تنگ است. از جای دیگر پر است. غر می زنم... ولی باور کن هنوز می توان کفشهای صغراخانم را قایم کرد تا نرود و تنهایمان نگذارد...
( ارجاع به پست قبلی از وبلاک بهناز.میم، که او هم دیگر نمی نویسد)
به حساب غرغر زدن بگذار و حرف بی ربط...
شاد باش

پ.ن: نه که آنجاها دوست خوب( حتی خیلی خوب پیدا نکردم) و چیزهای خوب یاد نگرفتم، اینقدر بی چشم رو نیستم. اما گرداب شده، فرصت تفکرت کم شده. موضوعات سریعند و رگباری، هیچ چیزی به انجام نمیرسد انگار. بنداز شده و لاس خشکه، عشقبازی نیست. فرصت ادراک و تامل نیست...

ندا آمد: اقراٰ، گفت: نمی‌توانم - و واقعن نمی‌توانست

امروز لینک گردی که میکردم، این پست بهناز. میم را دوباره دیدم...هر چند میدانم بهناز خیلی وقت است که نمینویسد. اما می پرسم. بهناز واقعاً از الفبا شروع نمیکنیم؟... بزرگ شده ایم آیا؟ اینها برای آن موقع بود؟ بگوییم اصلاَ پیر شده ایم؟... پذیرفته ایم این رفتار بزرگترها را؟ ( خودم را میگویم) آدم شده ام؟... نمی دانم....


http://behnazmim.blogspot.fr/2010/07/blog-post_17.htm


یه چیزی بده به من که بزنم نباشم یه مدت تو این دنیا...

ازم نخواه توضیح بدم...

راک چنان جایگاه و استانداردهای تعریف شده ای دارد که به راحتی می توان از شنیدن ژانری مانند راک ایرانی در همان ثانیه های اول رهایی یافت! 
اما این ترانه B-BAND ، راک است. همان بغض وخشم و هیجان راک است...
جیغ کشیدن و بالا خواندن شوخی نیست. و بی بند شوخی نمیکند.
در 3:44 دقیقه اتفاقی می افتد شنیدنی.

https://soundcloud.com/b-band/yechizi برای شنیدن

http://b-bandmusic.com/fr_news.cfm سایت بی بند( و نحوه تهیه آلبوم)

لطفاَ بخریم...




پ.ن1: 

دور و دورتر با هر نفس
آرزوهام بیرون از قفس
خسته‌ام از خسته بودن
خسته‌ام از خسته دیدن

آقای دکتر گوش کن به من
بدجوری سیستم ریخته به ‌هم
خاموش باید کنم یه مدت
بَلکه بتونم از نو شروع کنم

منو بذار به حال خودم، خودتو بذار به جای من
ازم نخواه توضیح بدم، نِگا کن از تو چشمی‌ِ در

یه چیزی بده به من، که بِزنم، نباشم یه مدت، تو این دُنیا

هیچ‌وقت تموم نمی‌شه چرا؟
باتریِ پسربچه‌ی دستفروش
هیچ‌وقت تعبیر نمی‌شه چرا؟
فالِ اون دُختربچه‌ی دستفروش
آقای دُکتر گوش کن به من
خسته‌ام از تکرار حرفم
خاموش باید کُنم یه مدت
بَلکه بِتونم از نو شروع کنم

منو بذار به حال خودم، خودتو بذار به جای من
اَزم نخواه توضیح بدم، نِگا کن از تو چشمی‌ِ در

یه چیزی بده به من، که بزنم، نباشم تو این دُنیا