یه داستان برام بگو...
اینبار مثل دفعه قبل، سنگی ندارم که وا نکنده باشم. این بار انجامش می دهم...
«امید»، چیزی است پردار-
که بر سر روح مینشیند-
و نغمهای بیکلام میخواند-
و هیچگاه – از خواندن باز نمیماند-
در باد- دلنشینتر- شنیده میشود-
توفانی تلخ بباید-
که با خود ببرد پرنده کوچکی را
که این همه را گرم میدارد-
همیشه شنیدهام صدایش را-
در سردترین سرزمینها-
و دوردستترین دریاها-
اما حتا در حادترین لحظهها،
از من- نخواسته خرده نانی.

دلم می خواد اسمم وولفگانگ آمادئوس بود. بعد توام اسمت بود کنستانزا. می خواستی صدام کنی بهم میگفتی:
ووفی (واو دوم رو ساکن میگفتی)
منم بهت میگفتم: Ooy vol I tub. Ooy vol I tub!
کلاریسا خانم شما میگی که:That is what we do. That is what people do. They stay alive for each other
خوب فرمایشتون متین، موقر.ماشالا باسوادین. می نویسین. کتابتون چاپ میشه...
پ ینی دیگه نگم بهش: قربونت برم من، بمیرم برات...
نمیشه که!ینی نمیتونم نگم. اصن شوما بم بگو عقده ای روانپریش!باشه ولی اگه قرار بشه همون کاری رو بکنم که بقیه میکنن که نمیشه که! اونجوری که دیگه بم نمیگه خل!
پ.ن:از فیلم ساعتها جمله ای از دیالوگِ Clarissa Vaughn
پ.ن1:خیر. خیال خودکشی ندارم!
پ.ن2:...
استاد: در فراغت بارانی پایان بهار چه می کنی فرزند؟
من: سرورم، چاشتم را خورده ام، حال کاسه را می شویم.
استاد: ساعتی است به تماشای تو ایستاده ام،آیا کاسه دیگر شاگردان را نیز می شویی؟
من: سرورم، خیر. تنها کاسه خودم را می شویم. ولی پاک نمی شود!
استاد: نزدیکتر بیا فرزند.تا تو را بیاموزم چگونه کاسه ت را پاک کنی.
من: سرورم؟... سپاس... آااااااااااااااااااااخ! سرورم؟!! کیوساکو چرا؟!! آااااااااااااخ!
استاد: آموختی؟ بگو. آموختی؟
من: آی ی، آخ!نه هنوز سرورم!آاااااااااااااااااااااااخ! .......آموختم! روشن شدم! به ساتوری رسیدم!
استاد: به راستی؟ نیکو سخن می گویی فرزندم. بنشین و بگو که پیش از به دنیا آمدن، چه بودی؟
من: آااااااااا!....سرورم؟....آااااااااااااااااااااااااااااااااخ! سرم!
وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد
شروع میکنیم
مادرهایمان را دوست بداریم
وقتی هیچ کس برایمان نمینویسد
به یادِ
دوستان قدیمی میافتیم
و کلمهها را میگوییم
فقط بدین خاطر که سکوت ما را میترساند
و هر حرکتی خطرناک است
در پایان اما- اتفاقی به پارکهای وحشی میرسیم
و همراه با ترومپتهای غمگینِ ارکسترهای غمگین
ضجه میزنیم
پ.ن:از شدت واقع بینی و صراحت به لیسیدن لبه تیغ دلاکان می ماند...
پ.ن1: لینک شعر راه
ریچارد (اد هریس): نه، صبر کن، صبر کن… یه داستان برام بگو!
کلاریسا (مریل استریپ): دربارهی چی؟!
ریچارد: بگو روزت رو چطور گذروندی!
کلاریسا: من… از خواب بلند شدم…
ریچارد: خب؟ [به سمت پنجره میرود]
کلاریسا [به تدریج به سمت ریچارد میرود]: بعد، بیرون رفتم، آه، رفتم که، که گل بخرم! مثل خانوم دالووی، توی کتاب، میدونی؟
ریچارد: آره.
کلاریسا: و صبح قشنگی بود، میدونی؟
ریچارد: واقعاً؟
کلاریسا: خیلی قشنگ بود، خیلی تازه
ریچارد [پنجره را باز میکند]: آها، تازه… مثل… مثل اون صبح توی ساحل؟
کلاریسا [مستأصل]: آره
ریچارد: آره، مثل اون روز، تو ۱۸ سالت بود، منم، شاید ۱۹ سال داشتم. من نوزده سالم بود، و هیچوقت چیزی به اون زیبایی ندیدهبودم. تو، صبح زود از در شیشهای اومدی بیرون و هنوز خوابآلود بودی. عجیب نیست؟! بیشتر صبحهای معمولی زندگیمون! میترسم مهمونیتو خراب کنم.
کلاریسا: مهمونی؟ اصلاً مهم نیست!
ریچارد: تو با من خیلی خوب بودی خانم دالووی! فکر نمیکنم هیچ دو نفری از ما خوشحالتر بوده باشن.
[ریچارد از پنجره میپرد و کلاریسا فریاد میزند]
...ویرجینیا: یکی باید بمیره تا بازماندهها ارزش زندگی رو بیشتر درک کنن، این تضاده!
لئونارد: و کی میمیره؟ بهم بگو!
ویرجینیا: شاعر میمیره…
این مرگ نیست.قربانِ جانِ عاشقِ شاعر است به زندگی.
پ.ن: ترجمه متن دیالوگها از وبلاگ یک پزشک
پ.ن2:...

آزارها سرجایشان هستند. قرار هم نیست جایی بروند.آوار می شوند سرت که غرقت کنند...حالا شوما هی بگو غریق نجات من نیستی! پ چیی؟ تیوپ شنایی؟ خو غریق نجاتی دیگه! دو کلوم حرف میزنی، می نویسی، از غرق شدن نجات پبدا می کنم! حالا فوشمم هم که بخوای بدی قبوله! این گردن نازک! من.
در همه هست، در ميان ِ همه، همه جا، در هر دمي و لحظه يي
دائوَش خوانند. پس، سِري نيست.
اما اگرش بجويي از كف برود، و اگرش بيانديشي پريشاني آورد.
خواهي كه ببويي ... فقط دَم فرو ده.
خواهي كه بشنوي ... فقط گوش فرا ده.
خواهي كه بيابي ... فقط گشاده باش.
پس، چنين نيست كه مرد و زن يك ديگر را بيابند،
بل كه به يك ديگر يافته مي آيند.
داد زدم: من گوه خوردم! حرفمو پس میگیرم!
دکتر زاخاری پاولویچ راشنوفسکی از اساتید بنام و محققی کوشا در رساله کوتاهی به نام« مدخلی برای شناخت جوجه تیغی ایرانی Erinaceidae» قید نموده اند:جوجهتیغیهاعاشق آب وهوای لطیف و آزادند و روحیه آرامی دارند اما در مقابل معمولاً به دلیل وجود تیغها برپشتشان بیباکند زیرا اگر
با خطری روبهرو شدند میتوانند به شکل گلوله خارداری درآیند وبرخی گونه ها با پرتاب کردن خارهایی از پشتشان به سوی مهاجم از خود دفاع و حمایت میکنند...
برخی از رفتارهای اجتماعی این جانوربسیارغریب و خارج از ادراک ما است. به طور مثال چنانچه از جانب انسانی احساس آسودگی کند کناراو به پشت دراز میکشد و شکمش را بالا میدهد و با خارانده شدن شکمش (گویی) از سر رضایت خرخر می کند. ضربان قلب و فشار خون و ریتم تنفسشان چنان پایین می آید که گویی درآستانه ورود به خواب زمستانی هستند، در این جانور مردم گریز نکته ای عجیب و باورنکردنی است که چنانچه خودم به شخصه و به دفعات مشاهده نکرده بودم در مشاهداتم نمیگنجاندم.
دست سردش را پشت گردنم گذاشته. سرم را به جلو خم میکند. پیشانی اش را میکوبد به پیشانی من. چندبار هم میکوبد. تقلا میکنم از دستش رها شوم.ناخنهایش را فرو میکند توی پوست گردنم...
تند و منقطع نفس میکشم.ترشی اسیدحالم رابدتر میکند. میسوزاند.سرفه میکنم. دوباره پیشانی ش را محکم تر میکوبد. سه صبح است. همه خوابند.جلوی خودم را میگیرم که داد نزنم.از این فاصله نزدیک و در این تاریکی محو میبینمش.
با خفگی میگویم: آلن ولم کن... بالامیارم روت
میگوید: بالا بیار... تمومش کن...
دست وپا میزنم.
محکم تر ناخنش را داخل گوشت فرو میکند. سرش را جلو می آورد. درگوشم می گوید:
آرووووووووووم حیووون. چیزی نیست. بار اولته مگه زخمی شدی؟ بکشش بیرون. فوقش خونریزی میکنی. بعدشم جوش میخوره...
ازلای دندان ها میگویم: نمیتووونم. میخوام بش زنگ بزنم.صداشو میخوام...
اینبار چنان با پیشانی ضربه میزند که صدایش را در سرم میپیچد.
ناله می زنم: آخخ... کثافت.دردم گرفت...
توی گوشم تف میکند: پس یعنی از این هم بیشتر درد هست... فکرنکن، قبول کن. این رابطه کات شده. چیزی تش نیست...بفهم... نمی خواد تورو... تموم کاراش همینو میرسونه...
بالامی آورم.
می گویم: نه...
با دست چپش موهایم را چنگ میزند: الااااااغ. ما دوره مون تموم شده. نسل ما داره منقرض میشه. عشقی که ما میگیم اونی نیست که دیگران می فهمن. معیار گوشت سگه. داشته باشی میتونی رو هرکی بخوای بپری... الان نداری، پس قبول کن...
داد میزنم: پس یعنی همه اون حرفا دروغ بود؟ همش؟ بازی بود؟...
این بار کشیده میزند. محکم. آنقدر محکم که گوشم زنگ میزند.بین آنهمه شلوغی می گوید: گوه! حمید هامون نباش... یه نیگا به دنیا بنداز... نسل زامبی ها حاکم شدن. من وتو محکوم به فناییم. این چن وقته رو بشین آروم زندگی کن... تو نمی تونی. قبول کن.قبول کن... تحقیرنکن خودتو...
...
از صبح هرطرف که میچرخم، آلن روبرویم ایستاده. تیز وبرنده نگاهم میکند. بی بند گوش میکنم. یواشکی سیگاری را روشن میکنم، یکی دو پک میزنم و می اندازم دور. گوشی در دستم است. منتظرم ساعت کارت به پایان برسد تا تماس بگیرم...آلن همنچنان خیره نگاهم میکند.دوباره آرام هستم.
یک ساعتی است آلبوم(نمیشنوم صداتو...) بی بند دستم رسیده... حالی می برم...
شاد و شنگول بچه جون/ درون من چرا؟ ساکت نشستی؟یادت بیاااااار، یادت بیااااااااااار...
جای همه خالی بین این دو سر هدفن...آخ. این ترانه.
یه روز اومد بیخبر با یه آیپاد تو مشتش/ یه روز اومد با یه کوله به پشتش/دل من شد اسیر اون کفشای کانورس...
موسیقی معاصرما است. به قول روزبه: زبانِ فارسی راک است.
کلمات زنده اند. خون و جسم دارند.راه میروند. هویت دارند. تلخ هستند. اما نا امید و مرده نیستند. معترضند. حرفشان را به دور از فرمایش مشتی ابله هردو طرف مدعی جریان فرهنگ زنده موسیقی زده اند. آزادی به استایلِ راک. بدون ادا اطوار و هرزگی و خودفروشی...
پ.ن: روزبه جان. ممنون. زحمت تهیه آلبوم اورجینال به گردن تو افتاد. ممنون...
پ.ن1: می دونم یه روزی، یه جایی، یه جوری برمیگرده...شاید یه روز بهتر...شاید یه جا باحالتر...
پ.ن2: باید بگم بتون که نوشته های بولد متن ترانه هاست؟! معلومه که نه!
دیدی حالت خرابه، برمی گردی به لحظه آفرینش ت؟ قرقره می کنی که: تفو! چکیده یک لحظه هوس کورم... بی آنکه نظرم را بپرسند... ( انگاری تو اون لحظه کسی حواسش هست بپرسی بوبایی؟ پسلم؟ می خای بیای؟! نیمیای؟ باچه!)
فرداییش که حالت خوب میشه می فرمایین: من همون اسپرماتازوییدی هستم که اول از همه رسید! پس در زندگی هم می تونم و باید همیجوری باشم!...( اصن مایکل فِلپس بودم تو تموم رشته های شنا!)
یکی هم نیس رسیدگی کنه لدفن!
در گویش تهرانی قدیمی یه اصطلاحی بود میگفتن: لختی! نمونه ش هم محصلای دارالفنون بودن که به سالی دو دست لباس فرم و شبی دو استکان عرق راضی بودن!... در کل هم میشه به یه سبک زندگی اطلاقش کرد...
امروز بعد درست شدن دو تا دستگاه اصلی کپی که یکهفته مشتری پروندم و پاس دادم به رقبای محترم! و یه نامه نگاری و غرولند دریافت کردن از جانِ جانان م، کیفم کوک شدو تصمیم گرفتم، بزنم به لختی استایل! افتادم به اندرون جان غرورملی و خاک و خل ش را جارو کشیدم. انصافا در حد نخاله ساختمانی سنگریزه و شن جمع کردم! بعد خوش خوشان رفتم کفپوش و عطرپراکن در مسیر کانال کولر خریدم و اندرون ماشین را یک صفای مختصری دادم. اصلن هم نگاه نکردم که چقدر ماند ته آن کیف لامصب. همینقدربماند برای آیس فروتی خمام...
غرور ملی اندرونش تمیز شد. منهم میخندم. خیلی نه ولی از این قیافه گه این چن وقت بهتر است. اصلن سبکتر شده ام. یا حالا فکرکنید تلقین( تنقیه حتی) میکنم. بهتراز حال خرابی است که؟ نیست؟ گورپدر امید و آسودگی خیال... همین چند لحظه را همینطوری حال کردم... قین لق بقیه ش...
پ.ن: مشکل جا پیدا کردن برای مغازه که هنوز پابرجااست. یک ریال هم درآمد ندارم. جا ومکانم هم همینطور فعلن سرخرم. حکایتی دارد این شیفتگی به جانِ جانان من، که به قولی: بسی بغرنج!...سیگار هم دارد ریه و قلب را پدر می آورد...
پ.ن1: دوباره شروع کردم خطخطی کشیدن. سبکم کرده اینروزها. هرچه میکشم خوب است( عیب وهنرش را نمیگویم) همین خودِ خطخطی کشیدن خوب است... وزن کم کردن را جدی گرفتم. حجم وعده های اصلی کم شده. راه پیمایی را هم باید شروع کنم... آلبوم گروه بی بند هم به زودی دستم می رسد. از شبکه های اجتماعی هم که زدم بیرون، باوجود بی خبر شدن از خیلی ها، تمرکزم را بهتر کرده... همین ها خوب است. تا فردا یا که تا همین امشب که بخوابم...
پ.ن: کاور ترانه پنجره های عارف/ اجرایی متفاوت از ترانه ای قدیمی...
...ما از هر پنجره ای خاطره داریم...
https://soundcloud.com/b-band/panjereha
http://behnazmim.blogspot.fr/2010/07/blog-post_17.htm
راک چنان جایگاه و استانداردهای تعریف شده ای دارد که به راحتی می توان از شنیدن ژانری مانند راک ایرانی در همان ثانیه های اول رهایی یافت!
اما این ترانه B-BAND ، راک است. همان بغض وخشم و هیجان راک است...
جیغ کشیدن و بالا خواندن شوخی نیست. و بی بند شوخی نمیکند.
در 3:44 دقیقه اتفاقی می افتد شنیدنی.
https://soundcloud.com/b-band/yechizi برای شنیدن
http://b-bandmusic.com/fr_news.cfm سایت بی بند( و نحوه تهیه آلبوم)
لطفاَ بخریم...
پ.ن1:
دور و دورتر با هر نفس
آرزوهام بیرون از قفس
خستهام از خسته بودن
خستهام از خسته دیدن
آقای دکتر گوش کن به من
بدجوری سیستم ریخته به هم
خاموش باید کنم یه مدت
بَلکه بتونم از نو شروع کنم
منو بذار به حال خودم، خودتو بذار به جای من
ازم نخواه توضیح بدم، نِگا کن از تو چشمیِ در
یه چیزی بده به من، که بِزنم، نباشم یه مدت، تو این دُنیا
هیچوقت تموم نمیشه چرا؟
باتریِ پسربچهی دستفروش
هیچوقت تعبیر نمیشه چرا؟
فالِ اون دُختربچهی دستفروش
آقای دُکتر گوش کن به من
خستهام از تکرار حرفم
خاموش باید کُنم یه مدت
بَلکه بِتونم از نو شروع کنم
منو بذار به حال خودم، خودتو بذار به جای من
اَزم نخواه توضیح بدم، نِگا کن از تو چشمیِ در
یه چیزی بده به من، که بزنم، نباشم تو این دُنیا