زخم

روی تخت کنار هم دراز کشیده بودیم. به شکم نرمش نگاه می کردم. با انگشت روی زخمی که آن پایین بود خط کشیدم و پرسیدم:
برا چی عمل کردی؟
بالش را پرت کرد طرفم و خندید و گفت جدی می گی نمی دونی؟
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
مگه دکترم؟ خو چه می دونم برا چی؟
نیم خیز شد و روی آرنجش تکیه کرد. سرش را کج کرد. موهای بلند سیاهش روی شانه ی راست ریخت.
: دیوونه! جای زایمانه!
دوباره به زخم نگاه کردم. گیج شدم.
: زایمان!؟
چرخید و به من پشت کرد
: سزارین! خداااا! تو چی میدونی پس؟
...
تا صبح از خواب می پرید و گریه می کرد و دستم را که روی شانه ش بود پس می زد و تکرار می کرد: تو چی می دونی؟....

مهمان

روی نیمکت سنگی انتهای موجشکن نشسته بودم. دَمِ غروب بود که آلن سررسید. دونخ سیگار روشن کردو یکی را به من داد.حرفی نزدیم.فقط سیگارکشیدیم.تمام که شد، ته سیگار را پرت کرد.خورشید داشت می رفت پایین. آرنج دست راستش را روی شانه من گذاشت.آفتاب که غروب کرد گفت: جوجه تیغی،دلت گرفته بود نشستی تماشای غروب؟
برگشتم نگاهش کردم. گفتم: نمی دونم.نه.دلم نگرفته بود.همینجوری اومدم. خیلی وقت بود میخواستم بیام...
زیر پایمان افعی ها هیس هیس کنان لای سنگها می لغزدیدند. سیگاری روشن کرد وگفت:پاشو.حوصله نیش افعی ندارم.
خندیدم وبا هم راه افتادیم. نرسیده به برج رادار گفتم:بریم آقا تمیزه چایی بزنیم؟
به سمت پله ها هلم داد.به ماشین که رسیدیم گفت: بریم خونه. الان نقش بِکِش رو دارم! باید ببرمت خونه،مهمون داریم...
ایستادم.غر زدم: اووووه یا حضرت گه! کیه؟ من برمیگردم پهلو افعی ها.
گفت: گه نخور. می دونی به زور می برمت.خودیه. نوشین.
صورتم را با کف دست مالاندم. این پا و آن پا کردم. آلن دست انداخت ریموت را از دستم قاپید.درِ ماشین را باز کرد و نشست روی صندلی جلو.گفت: اگه نمی خوای تو ماشین سیگاربکشم راه بیفت...
دم در که رسیدیم. صندلی را خواباند.چشمهایش را بست و گفت: برو بیارش. شام می ریم مجتبی، جیگر بزنیم...
انگشتم را روی زنگ گذاشتم.همان سوال جواب همیشگی و غشغش خنده زنگدارش از پشت آیفون بلند شد.در صدایی کرد و باز شد.نرسیدم به گفتن سسامی بازشو...

طبیعت بیجان


پیرمرد، بعد هشتاد سال زندگی، بد پیر شد...

آلزایمر گرفت. اوایل همه می خندیدند. روزی خودش را در آیینه دید و نشناخت و از ترس فریاد زد و با عصا آیینه را شکست و همه پیراهن سیاهشان بیرون آوردند و اطو زدند و بساط حلوا را راه انداختند و با آشناهای دور و نزدیک تماس گرفتند و خبر دادند و چهارزانو آرام و ساکت نشستند و منتظر ماندند...

بدی پیری در تنهاییش است... حالا هر چی...



پ.ن1: عنوان مطلب، عنوان شاهکاری است از آخرین کارگردانان سینمای ایران، سهراب شهید ثالث...

پترس کمی فداکار


شب سردی بود. آبجوی سیاه آریک ریش قرمز را آنقدر خورده بودیم که آگنس دختر آریک را، همان که صدایش می کردیم بشکه، بغل کردبم و رقصیدیم وبوسیدیم. آریک هم می خندید. ماه همه جا را روشن کرده بود. کنار دیواره سد ایستادیم تا کمی بشاشیم و سبک بشویم.اینها را بعد پتروس گفت. من یادم نمی آید.پتروس خندید و گفت دیواره هم دارد به ما می شاشد و بلندبلند رو به ماه زوزه کشیدیم و خندیدیم. پترس روی دیواره سد رفت و نگران پایین آمد.انگشتم را به زور توی سوراخ دیواره فرو برد و دوید.داد می زد که می رود کمک بیاورد...

دیگرخوابم برده بود که او بغلم کرد و کت اش را رویم انداخت و مرا خواباند و انگشتش را در دیواره فرو برد.لبخند می زد و آهسته برایم لالایی می خواند.خوابم برد...

ازآن موقع سالها گذشته است. همه ما پیر شده ایم.خیلی چیزها را یادمان نیست. پترس اما حافظه خوبی دارد.من و آگنس این را همیشه می گوییم. مثل خواستگاری آن شب من از آگنس در میخانه آریک.یادم نمی آید. اما مهم نیست.پترس یک قهرمان است در دهکده. ما به او افتخار می کنیم.همینطور به پسر اول مان که شبیه پترس است...

همیشه با هم شبها می روند که از دیواره سد مراقبت کنند.آگنس می گوید: مثل پدر و پسر حامی دهکده ما هستند.

عاشقانه صنعتی


دیدی تو این شلوغترین جاده های مناطق صنعتی، سر یه چارراه بغل چراغ راهنمایی رانندگی، یه دختری واساده دست به سینه، پایینو نیگا می کنه،سرشم یه نمه کج کرده، به هیچ بوق و چراغی هم توجه نمیکنه؟...

عاشق اون تیر آهنی بغل دستشم که دلش می خواد دستی داشت یا سری که تکیه بده به دختره.

تقابل تلخ مزه


پدر: درست غذا بخور. آبروی آدمو جلو مهمون می بری. قاشقتو نکن تو خورشت...

سالها بعد...

پسر: درست غذا بخور بابا.آبرو آدم می ره جلو بقیه. رستورانه ها. قاشقتو نکن تو خورشت...

خارش


من: آخ وقتی که چراغها رو خاموش می کنی... تیتراژ فیلم شروع می شه ...سیگار رو گوشه لبت می زاری، مثل همفری بوگارت. بعد کبریتو چرق می کشی رو قوطی. پوف روشن می شه و یه لحظه نور زیاد می شه و بعد تکونش می دی و خاموش که شد می ذاریش تو جاسیگاری یه نفس عمیق می کشی و دود اول رو می دی تو . چند لحظه مکث می کنی... می دی بیرون... نور تلوزیون کم و زیاد بازی می کنه و موج دود سیگار جلوی چشمت می رقصه... سکانس اول فیلم هم شروع شده... حالا هر فیلم خوبی که باشه... آخ که چه حالی داره...

آلن: لطفا یه سیگار روشن کن و اینقده استمناء مغزی نکن!

نوشین: چی مغزی؟!

من: منظورش اینه که افه چه گوارا نیام!

نوشین: چه گوارا چه ربطی داره به این حرفا؟!

آلن: هیچی... شما لطفا چراغا رو خاموش کن که فیلمو ببینیم...

حریف تمرینی

از یک چیز خیلی بدم می آد. مجبور بشی بری مجلس ختم بستگان خیلی خیلی دوری که در کل زندگیت، چند دقیقه ای دیدار داشتین. اونم از این آدمای برمامگوز افاده ای که تو مسجد ختم نمی گیرن و مخارج رو صرف کارهای انساندوستانه و خیر خواهانه( نه خداپرستانه، چون اومانیست لاییک تشریف دارن!) می کنن و تازه اینم هم توی روزنامه آگهی می دن(1) هم اینکه دم به دقه تو مجلس یادآوری می کنن...

یه مرحوم بعد از اینی هم بود که همش می گفت: من حریف تمرینی اون مرحوم بودم! بعد یه آهی می کشید و زیر چشمی نوشین رو خریدارانه دید می زد...

بعد از یک ساعت رانندگی ، تازه نوشین پرسید: حریف تمرینی یعنی چی؟

آلن مهلت نداد که چیزی بگم و گفت: یعنی همون کیسه بکس!

با هم خندیدیم...


پ.ن1: از این آگهی ها که: فلانی پدر فلانی، فلانی، فلانی و مهندس فلانی و همسر وفادار فلانی و مدیریت فلان و اینا مرحوم شدن مراسم هم نمیگیریم همش هم خرج خیریه و اینا می شود.

مطلب کامل مردانه است! ورود نسوان با مسئولیت خودشان!

صبح. دوش صبحگاهی. زیر دوش می مانم که کرختی خواب، خودش برود...

ادامه نوشته

crash

فقط یادم هست که پایم را از جدول جوب ایستگاه اتوبوس رد کردم و گذاشتم روی آسفالت تیره رنگ و داغی که نرم هم شده بود...

............................................

جیغ بلندی کشید و چادرش را روی بچه کشید و انگار که بخواهد بچه را دوباره برگرداند به زهدان ش به خودش فشار داد و صورت بچه را به شکمش چسباند و خودش هم آن طرف را نگاه کرد. کنج گلگیر را چپاندم بین بچه و مادر. 69 کیلومتر در ساعت و 4500 دور دردقیقه. ولی جدا نشدند. کمرش به عقب خم شد. پاهایش از زمین کنده شدند. ناخن هایش حتما در تن بچه فرو رفته، هر دو به پشت چرخیدند و روی هوا پشتک زدند. گردنش موقع سقوط به لبه جدول گرفت و ( نشنیدم ولی ،) با صدای تردی شکست. تایر از روی شکم بچه و پاهای زن رد شد. تایر عقب را هم سعی کردم از همان مسیر هدایت کنم...

عینک روی صورتش سنگینی می کرد. کلاه بافتنی آبی سیر دستبافی که حتما زنش برایش بافته بود را کج روی سرش چپانده بود. فکر کنم وقتی که شتاب گرفتم و با نوک سپر به کمرش زدم، نفهمید چه شده. پاهایش رفت زیر ماشین و بالاتنه ش خم شد روی کاپوت. کمی طول کشید که بفهمم چیزی که روی برف پاکن سمت چپ که روشن کردم تا شتک خون و آب دهن ش را پاک کنم ، روی شیشه می سایید، چه بود. وقتی که در حرکت رفت تیغه، قوس برداشت و پرت شد، دیدمش. دندان مصنوعی شکسته و زردش بود...

8 تا بودند. صورت اولی به آیینه بغل خورد. مثل مهره های دومینو همشان بهم خوردند و افتادند. کیف صورتی یکی به آیینه گیر کرده بود و تا چند کیلومتر همراهم آمد...

تخته گاز می رفتم. از لای شیشه  که کمی پایین کشیده بودم، باد نرمی سوت می زد و به صورتم می خورد. جاده را بسته بودند. ماشین سفیدشان را همان وسط کج نگه داشته بودند. یکی شان کنار در ایستاده بود و تابلوی گرد قرمزی را که رویش نوشته بود ( ایست) تکان می داد. صورتم را مثل رایان اونیل توی فیلم راننده بی احساس کردم و زل زدم به چشمهای متعجب پلیس که به من خیره شده بود. تا جلوی فرمان خم شدم و کمربند ایمنی دوباره به سمت عقب کشیدم. فکر کنم نصف شده بود. راننده را نمی توانستم از لای در له شده تشخیص بدهم. کلاچ را فشار دادم و دنده را به سمت راست بردم وپایین کشیدم.پدال گاز را فشار دادم و کلاچ را خیلی سریع رها کردم. تایرهای عقب درجا چرخیدند و دود کردند. به سمت عقب کنده شدم. از لای دود بیرون رفتم و دور شدم...

.................................................

فقط یادم هست که پایم را از جدول جوب ایستگاه اتوبوس رد کردم و گذاشتم روی آسفالت تیره رنگ و داغی که نرم هم شده بود... بعد انگار رعد و برق زده باشد... مایع گرم و چربی از بینی ام می ریخت روی لبها و چانه و از گردنم پایین می رفت... خواستم دستم را بالا بیاورم... اما هیچ چیز حرکت نکرد... فقط بوی تند لاستیک را حس می کردم... مژه ام به چیزی ساییده می شد... گل تایر خوش نقشی بود... خواستم با انگشت لمسش کنم... نشد...درست روی بازوم بود.... صدای جیغ می شنیدم و دادزدن...

پ.ن: ماشین موردنظر چه ووی کاماروی مشکی مدل ۷۷ است.

بازی برای نوشتن

روبروی هم دور یک میز کوچک گرد نشسته بودیم.همه جا سفید و آبی بود. مثل شمالگان یا جنوبگان قدیم. نفس که می کشیدیم، بخار که نه، ذرات یخ پخش می شد.به آرامی فنجان قهوه اش را برداشت و بویید. نگاهم نمی کرد. پرسیدم: خوش عطره؟ به آرامی قاشق کوچک را کنار فنجان، روی رومیزی گذاشت و گفت: عطرقهوه های مادربزرگتو نداره... کف دستم را روی لیوان کوچک فشار دادم.دستم رابرداشتم و نگاه کردم. لیوان را سر کشیدم.تلخ بود. مدتی که گذشت، گر گرفتم.نگاهش کردم. سرش پایین بود...دست دراز کرد و از زیر دستی کوچک روی میز، یک توت فرنگی برداشت. گاز زد. چیزی شبیه یک لبخند...


دست دادیم. محکم. گفتم : مردونه دست می دی. خندید. همزمان با هم مکث کردیم. انگار همان فکری را داشت که من داشتم.گفت: شروع کنیم... موهایش را با دست راستم بالا بردم. پس گردن باریکش را دیدم. بوسیدم. خودش را جمع کرد...در دست چپم، موزر، یکسره قرقر می کرد. گفتم: فکر می کنم سازنده ش همونیه که تو دوتا جنگ جهانی اون اسلحه کمری رو ساخت. بعد توبه کرد زد به لوازم آرایش... سرش را همزمان با حرکت دستم خم کردوگفت: پیرایش، نه آرایش... موها دسته دسته پایین می ریختند. هنوز نصف موهایش باقی مانده بود. موزر را خاموش کردم. تیغه را فوت کردم و دوباره روشنش کردم. با دقت باقیمانده موهایش را تراشیدم. موزر را روی لبه روشویی گذاشتم. دستم را تکان دادم. شانه هایش را گرفتم. به آینه ذل زده بود. انگار غریبه ای را دیده. گفتم: ببینمت... برگشت. صورتش پراز خورده مو بود.دستی به سرش کشیدم. گفتم: الآن من یک مصری باستانی ام...گفت : باید دوش بگیرم...وقتی فنجان های چای را روی میز گذاشتم، از اتاق بیرون آمد.روی صندلی چارزانو نشست. کوسن را بغل کرد.لب ورچیده بود.چای را هورت کشیدم. داغ بود. دستی به سرش کشید. گفت: حالا اینجوری بیشتر دوستم داری؟ باز هم چای را هورت کشیدم. نی نی چشمهایش خیس بود. گفتم : آره. گفت: پس دیگه... گفتم: دیگه چی؟ هیچی را با بغض گفت. دست دراز کردم و بسته روبان زده را به طرفش گرفتم. انگار که داغ باشد در دستهایش نگه داشته بود. بازش کرد. فقط آب دهنش را قورت داد. دیدم که دست راستش رعشه گرفته. گیره مو نقره ای را پرت کرد.کمی بالاتر از ابرویم خراشید و زمین افتاد. گفتم: این رفتار درسته؟ واکنشت باید این باشه؟ گیره را برداشت و داخل بسته گذاشت. هیچی را با بغض گفت. دست دراز کردم و بسته روبان زده را به طرفش گرفتم. انگار که داغ باشد در دستهایش نگه داشته بود. بازش کرد. فقط آب دهنش را قورت داد. دیدم که دست راستش رعشه گرفته... بسته را آهسته روی میز گذاشت. سرش را کمی بالا برد و روی گردنش کج کرد. فقط نگاهم کرد. زخم بالای ابرویم می سوخت.خون آرام راه افتاده بود و روی چشمم می چکید... توی کوچه از روی جدول جوی آب راه می رفت. یکی دوبار پایش دررفت و به زمین رسید وغر میزد. توی ایستگاه اتوبوس، دستم را گرفت. اتوبوس که ازسر خیابان پیچید گفت: خیلی سخته بازی کردن... چکار باید می کردم؟خوب بازی کردم؟به نظرت باورکردنی بودم؟...ها؟ ها؟ ها؟... زودباش... بگووووو...الآن اتوبوس می رسه... قهقه خندید. من هم خندیدم. زن مسن داخل ایستگاه با چرخ خریدش، چپ چپ نگاهمان کرد و سری تکان داد. انگشت اشاره اش را روی لبم کشید و گذاشت روی لبش. اتوبوس توقف کرد. چرخ خرید زن مسن را بالا برد. در که بسته شد، از پشت شیشه در نگاهم کردو سریع روسری اش را بالا برد و سر تراشیده اش را نشانم داد و دوباره انگشتش را بوسید...


پشت میز کوچک گرد نشسته بودم. صفحه مار وپله روبرویم بود. هر بار که تاس می انداختم، شش می آمد. پنج می خواستم. شش، مهره ام را وسط حلق مار می نشاند. لیوان کوچکم خالی بود. فنجان قهوه هم همینطور. فقط یک توت فرنگی روی زیردستی بود. برداشتم و گازش زدم.به فنجان قهوه نگاهی کردم. سعی کردم مثل مادربزرگم، نقش و نگارهای لرد قهوه را معنی کنم، ولی فقط یک مار دیدم.معنی اش را می دانستم. خودش برایم گفته بود. همیشه هم وقتی مار می دید، یک آینه هم می دید. یعنی روشنایی. یعنی که نگران نباشم. یعنی که... تاس را انداختم. پنج آمد. از نردبان بالا رفتم...

 

 

پ.ن۱: بخش میانی نوشته را بر مبنای سکانسی از فیلم In the Mood for Love  ساخته ونگ کار وای کارگردان چینی نوشتم. یک بازی برای نوشتن یک داستان... راجع با او خواهم گفت.

پ.ن۲: یه مدت نبودم. عذر می خوام. یک درصد درگیر دنبال خانه گشتن! ۹۹ درصد تنبلی!!!

پ.ن۳:

چگونه من متعالی شدم

دقیقاً هفصد و هفتادو هفتمین کتاب رو تموم کردم. نیم ساعتی می شه... دویست و شصت و سه روز طول کشید. ولی بالاخره تموم شد. چون تصمیم گرفته بودم که زندگیمو متحول کنم. از همین فردا شروع می شه. همشون کتابای متحول کننده اساسی بودن.مثه: روحتو درآر بنداز تو ماشین رختشویی، چگونه با املت ذن بگیریم، 1-2-3 من پولدارم، جنتر و منتر عشق، ای خشم تو یابویی هستی که افسارت دست منه، ان دماغتو قورت بده، همسرداری 10 دقیقه ای ، خاطرات شبانه من با یک راهب ذن( البته این یکی یجورایی بود! همش تو شب  می گذشت، راهبش هم کلاً مشکوک می زد!)، آیین زندگی از دیل دارما... . خلاصه حسابی توپ شدم. گورو جونم هم کلی تشویقم کرد. دیگه بهم نمی گه هویج جوون، بهم می گه چوسان چس! البته یخورده تو زبون خودمون بی ادبی بنظر می آد ولی گورو جونم می گه این تو زبون تبتی یعنی: دمت گرم اینا تو دیگه کی هستی بابا! باور کن...

صب با صدای زنگ از خواب پاشدم. ولی هنوز تاریک بود. خیلی هم تاریک بود. چشمامو مالیدم دیدم چشمبند هنوز به چشممه! برش داشتم. موبایل بود که داشت زنگ می زد...

-         سللللام جوووووونی!!

-         جااااااااان؟!!!

-         امشب بیا پیشم ، این مرتیکه رفته ماموریت، تنهام!!!

-         ب ب به بخششششین!!!!!! شما؟؟؟

-         شماااا کیه؟ منم دیگه! مگه شلغم جووون نیستی؟

-         نه خانوم !!! شلغم  کیه؟ من هویج جوون بودم ولی الآن ....

-         خفه شوووو! خاک برسر بی همه چیز!!! چرا مزاحم مردم میشی!!؟؟؟

شتلق بود، تلق بود، تق بود، کلیک بود... خلاصه یه صدای بدی داد موقع قطع شدن... پاشدم برم کارامو بکنم. سر کاسه توالت نشسته بودم و داشتم رو حرکت خون اطراف کلیه هام و خروج ...یششش از مجرای های مربوطه تا خروجی نهایی تمرکز می کردم . بیهوا دستم خورد به زمین شور، اونم خورد به آینه و اونم یه تکون اساسی خوردو شیشه آفتر شیو درست خورد تو ملاجم... شدت ضربه گیجم کرده بود.از چشام اشک  می اومد... یهووو... همه چی روشن شد... من به ساتوری رسیدم! خودمو ازتو کاسه توالت جم و جور کردم... وااای چطوری نفهمیده بودم... به همین راحتی... این تلفن سر صب یعنی که زندگی به روی من لبخند زد. این یه رمز بود از طرف کائنات... ممنون گورو جون... اومدم پاشم کله م  خورد به دستشویی! آخ خ خ! ولی ایندفه دیگه ساتوری نداشت....

صبونه رو با آرامش خورم. سه تا بادوم بو نداده با یه لیوان شیر... الآن درست دویست و شصت و سه روزه که این صبونه منه. تا ظهر سرگیجه دارم معمولاً . ولی گورو جون می گه : نشونه پاک شدن و خروج پلیدی هایی که تو تموم سالهای عمرم تو بدنم جم شده... دیگه عادت کردم. تصمیم گرفتم  امروز پیرهن سفیدمو بپوشم... خیلی حس خوبی بهم می ده... کلی جلو آینه به خودم رسیدم.کیفمو برداشتم و زدم بیرون. تو آسانسور یکی از همسایه ها بود. سلام کردم. منو هاج و واج نگاه می کرد. لبخند زدم. حتمی اینقده چهره ام نورانی بود که مبهوت شده بود. پشت کرد بهم. می فهمم، نمی شه تشعشع نور آدمای خاص رو زیاد تحمل کرد... پارگینگ پیاده شدم. رفتم سراغ ماشین. سریدار ساختمون از دور منو دید. یهو خشکش زد. او مای گاد! یکاری باید بکنم. اینجوری که دارم رو مردم تاثیر می ذارم می ترسم نتونن تشعشع منو تحمل کنن. دوید طرفم. نه نباید بذارم دستمو ماچ کنه. ممکنه کبر و غرور برم داره. رسید بهم . دستامو بردم پشتم. سلام کرد. با لبخند جوابشو دادم.

-         جانم؟ کارم داشتی؟

-         آقای موهندس... ببخشینا... خیلی خیلی عذر می خوام... روم به دیوار... شما حالتون خوبه؟....

خندیدم... حالم خوبه؟ کجا دانند حال مارا کشتی شکستگان ساحل ها! ما رستیم از عدم، جستیم به ازل...

-         موهندس جان... قربونت برم... این چه وضعیه؟؟ شما چرا؟

-         هاا؟ چی شده؟ ( طفلک بیچاره الانه از نورانیت من پس بیفته!)

-         روم به دیوار، شرمنده، ببخشیداااا.... شلوارتوون...

فکر کردم خاکی شده. دست کشیدم که پاک کنم، که دیدم رو یه سطح پشمالو دارم دست می کشم! کپ کردم... یواش نگاه کردم... دیدم جز یه تنبان یقه رکابی وطنی چیزی تنم نیست! پریدم پشت ماشینم!!!

-         خاک به سر خر کننن!!!! شلوارم کووو؟؟؟

-         موهندس جان... کلیدو بدین من برم  از خونه تون یه شلوار بیارم!

-         کلید؟؟ کلیدها تو جیب شلوارم مونده!!! چه گلی به سرم کنم!!!؟

-         ..... اووووم... موهندس جان... اگه اشکال نداره ، یه چی بدم تنتون کنین تا شب که کلید ساز بیاد...

 

پشت چراغ قرمز، دستی به پیژامه راه راه آبی کشیدم و چین و چروکهاشو صاف کردم. آهی کشیدم... این حتمی یه نشونه دیگه از جانب کائناته. حکمتشو بعد باید بفهمم. باز خوبه راه راه سفید داره! به پیرهنم می آد. همینه! دیدن نیمه پر لیوان!!!

وارد دفتر که شدم، امیر پیش راستین بود.جفتشون مات منو نگاه کردن. امیر پقی زد زیر خنده. راستین یهو داد کشید:

-         دیوووووونه !!!! این چه وضعیه!!! الآن جلسه داریم!!!

-         خب از پشت میزم پا نمی شم!!

-         یعنی چی ی ی ی؟؟؟ پا نمی شم چیه؟؟؟ مگه نباید ببریشون بازدید؟!

-         هااا؟ مگه بازدیدم داریم؟

-         خفه ات می کنم!!! پاشو یه چی پیدا کن بپوش!!!

 

کلی تو انبار و خوابگاه گشتم. آخر سر یه شلوار کار رنگی و درب و داغون پیدا کردم. تو محوطه بودم که مهمونا اومدن. رفتم جلو و سلام کردم. طفلکی ها یه نگاهی به سرتا پای من کردن ... حسابی روشون تاثیر گذاشته بودم. قرارداد رو امضا شده می دیدم. راستین خودشو رسوند...

      - سلام... بله می بیند که اینجا ما بقدری بچه هامون احساس مسئولیت دارن که می رن سر ماشینها و کار ها رو با دستای خودشون انجام می دن!!!( یه نگاهی هم کرد که فقط خودم معنی شو می دونم! احتمالا این آخرین پستی هستش که تو زمان زنده بودنم می نویسم!)

کارها که انجام شد. نشستم به تایپ کردن گزارشها. یهو دلم هوای گورو جونم رو کرد. ای داد! اصلا یادم رفت راجع به تجربیات معنوی امروز خودم باهاش حرف بزنم... به موبایلش زنگ زدم....

-         الووو؟

-         جوووووووون!!!؟

-         جان؟!!!! گورو جونم؟ خودتی؟

-         آره جیگر!!! این مرتیکه رفت ماموریت؟!! دلم هواتو کرده...

-         گورو جونم ! منم ! هویج.. چسان چس!

-         ها!!!؟ الو ؟ الو ؟ صدا نمی آد... الو؟....

قطع شد.دوباره شماره شو گرفتم.

-         الووو؟ گورو جون؟ صدام می آد...

-         اوووووووم ( این اووووووم با اون اون یکی اوووووووم فرق می کنه این یکی آخر معنویته)

-         آخ ببخشید! موقع مانترا خوندنتون مزاحم شدم....

-         اوووووووم! نه اشکال نداره... تو می تونی در این لحظات با من درتماس باشی... آخه فرق می کنی با دیگرون... جووونم؟ کاری داشتی؟

و هر چی رو که از صبح سرم اومده بود براش تعریف کردم... نفس عمیقی کشید و خیلی آروم گفت:

      - چسان چس... بهت حسودی می کنم.... تو چطور این مدارج تعالی رو طی کردی؟... می دونی کل کائنات  داره بهت لبخند می زنه.... واااای پسر عالیه.... دیشب خود حضرت بودیدارما تو خوابم اومد و این نویدو بهم داد....

از ذوق داشتم پر در می آوردم. زبونم بند اومده بود. چشامو اشک پر کرده بود. او مای گاد! یعنی من؟ من تونستم؟.... وااای گورووو جوووووووووون...

از اونطرف صدای هق هق ملایم گورو می اومد.

-         پسرم... فردا بیا جلسه...باید این درخشش متعالی معنویت رو به بقیه بگیم...

-         چشم گورو جوون...

-         راستی یادت نره... شهریه این دوره رو هم واریز کن، قبضشو فردا بیار...

-         چشم ... گورو جونم... ممنون... نمی دونم چطور ازت تشکر کنم... ممنون....

 

تا شب لبخند می زدم. حتی مشت محکمی که راستین بهم زده بود رو حس نمی کردم. طفلک. دلم به حالش می سوخت. هنوز خیلی مونده که بتونه تعالی منو درک کنه...

 

 

 

 

 

بازی

توی تاریکی اتاق روبروی هم نشسته بودیم. نور سرخ سیگارم هر بار که پک می زدم کمی اطراف را روشن می کرد. نور دیگری نبود. فقط درخشش فسفری چشمهایش بود که در آن تاریکی دیده می شد. هر چند چیزی را روشن نمی کرد.

-         همیشه این ساعت قطع برق دارین؟

-         نه همیشه... شانس تو بود...

-         شاید هم شانس تو... توی روشنایی باورم نمی کردی...

-         شاید...

نفس سنگینی کشید و سکوت کرد...

      - بیشتر بگو.

آرام و شمرده گفت: همین. چیز زیادی نیست. اساس بازی خیلی ساده است. می بینی... فقط باید باورش کنی...

با دست پشه ای را که بیخ گوشم ناله می کرد، دور کردم...

-         باشه قبول...

-         قبول قبول.

و خندید.

      -  تا کجا می شه پیش رفت؟

      - تا آخرش... فقط بعدش پای خودته...

..........................................................................................................................................

 

چشم که باز کردم  دیدم هنوز تاریکه. به ساعت نگاه کردم . وقت بیدار شدن نبود. تلفن زیر بالش داشت یکسره زنگ می زد. کمی غر زدم . قطع شد. دوباره زنگ زد.نگاهش کردم. خیلی جدی بود. قطع شد. دوباره زنگ زد...

-         بله؟

-         مردشور برده چرا گوشی رو بر نمی داری؟؟؟

-         هااا؟... آها تویی؟ می دونی ساعت چنده؟

-     گور بابای ساعت... ببین وقت ندارم... یه زحمت بکش فردا پس فردا پست برات یه وکالت نامه می آره. ماشین رو برام بفروش . هرچی هزینه اش شد از پولش کم کن. بده صرافی مرتضی... سوییچ و مدارک هم دست یکی از بچه هاست برات میاره ماشینو...

-         هااااا؟؟

-         عوضی! می گم وقت ندارم ، فهمیدی چی گفتم ...

-         اینو که فهمیدم... باشه... فقط چی شده؟ کجایی؟

-         کردستان عراق

-         هااااااااااا؟ اونجا چیکار می کنی؟؟!

-         بعد بهت می گم. مشکل پیش اومده . فرار کردم اومدم اینجا پیش یه دوست کرد...

-         چی شده آخه؟ چیکار کردی؟

-         هیچی بابا... قتل نکردم... پدر شدم

-         ااا؟ تو که زن نداشتی؟!

-         خری به خدا!!!

-         آهااااا! حالا فهمیدم. مادر خوشبخت کیه؟ نکنه؟ آررره؟؟؟؟؟؟ گند زدی که...

-         اونش به تو مربوط نیست. من باید برم. باهات تماس می گیرم....

-         می خوای زنگ بزنم خونشون؟

-         که چی بگی الاغ؟!!! لازم نکرده... اگر هم تماس گرفتن ، هیچ خبری از من نداری، فهمیدی؟...

 

..........................................................................................................................................

 

با سر درد از خواب پاشدم. هنوز گیج بودم. هم از کم خوابی ، هم از خبر دیشب. دوش که گرفتم و بساط صبحانه را چیدم کمی بهتر شدم. قبل از رفتن یادم آمد که دستی به موهایم بکشم. ژل را که مالیدم روی موهام دیدم کف کرده. مایع دستشویی بود.دوباره سرم را شستم و بیرون زدم.

ماشین را روشن کردم . زن جوان روسری صورتی به سر با یک ماکسیمای سفید مستقیم به سمتم آمد. بوووم! محکم کوبید به ستون سمت چپ ماشین. سرش را گذاشت روی فرمان . نتوانستم در را باز کنم. از سمت راست پیاده شدم. به پنجره زدم. شیشه پایین آمد.

-         حالتون خوبه خانم؟ مشکلی دارین؟

-         نه... وای ببخشین... بدجوری زدم به ماشینتون؟

-         تقریباً سرویس کردین... چی شد حالتون بد شد؟

-         واااای نه... خواستم دور بزنم... یهو شما جلوم اومدین!

نفس عمیقی کشیدم. برگشتم به ماشین نگاه کردم. کلی خرج صافکاری و رنگ داشت.

-         مهم نیست. خودتونو ناراحت نکنین... بیمه که دارین؟

-         نه! ماشین خودم نیست که! برا یکی دیگه است! یکاریش بکنین دیگه!!!

برای این حرفش نبود. برای پشت چشم نازک کردنش بود که داد زدم. عربده می زدم. با لگد کوبیدم به درب ماشین. قر شد. یکسره عربده می کشیدم...

از پاسگاه نیروی انتظامی که بیرون آمدیم، امیر گفت: وایسا ماشینو بیارم... رنگت خیلی پریده....

ظهر بود که رسیدیم به چاپخانه...

 

.........................................................................................................................................

 

کافی شاپ شلوغ بود. خیلی نه. ولی  همه میزها اشغال بودند. روسری صورتی اش را جابجا کرد.دستی به گوشه چشمش کشید که فکر می کرد خطش بهم ریخته. بی حوصله موزگلاسه اش را هم زد. دوباره شکر ریخت و هم زد و چشید. یک قاشق دیگر شکر اضافه کرد.

      - یه چی بگو دیگه...

مرد جوان، سرش را بالا آورد. تکه ای از موز درازی را که شق توی لیوان روبرویش بود، کند و بلعید.

-         چی بگم؟

-         نمی دونم، یه چی بگو دیگه... خیلی خسته ام... نازم کن...

-         نازت کتم؟...

-         وااااا؟ چرا عصبانی هستی؟ من حالم بده... تو قیافه می گیری؟.... می دونی  اینجوری  شبیه بابات می شی....

-         به بابام چه ربطی داره؟!

-         هیچی... نازم کن...

-         باشه... نازناز، نازناز... خوبه؟

-         خیلی بیشعوری...

اشک، چشمهایش را پر کرد. سرازیر نشد. دستمال کاغذی زیر لیوان را ریز ریز کرد. همهمه کافی شاپ یکنواخت بود.

-         ببین... وضع منو بفهم... تو این وضعیت آخه من چیکار کنم...

-         همش باید وضع تو رو بفهمم... از کی بخوام منو درک کنه... می دونم...دیگه دوسم نداری...

-         چه ربطی داره آخه؟!

-         هیچی نگو...

صندلی را هل داد عقب و کیف ش را برداشت. عینک آفتابی اش را روی روسری اش گذاشت. از بین میز ها گذشت و از در بیرون رفت...

مرد جوان، چشمش را بست. هوس کرد سیگاری بکشد. به اطرافش نگاه کرد. دختر میز بغلی داشت نگاهش می کرد. لبخندی زد. مرد جوان هم. دختر لب گوشتالویش را جمع کرد و بوس فرستاد. صندلیش را جابجا کرد و خم شد...

-         نمی ری خونتون؟

-         نمیدونم... شاید... چطور؟

-         اگه خواستی بری خونه منم باهات می آم....

-         زورکی؟

-         آره... دوست دارم زور بگم به خوشتیپهای عصبانی....

-         جدی؟

-         آررره... اینجوری خیلی هات  می شن...

 

مرد جوان، دستش را بلند کرد. گارسون که نزدیکش شد، به میز بغلی هم اشاره کرد...

 

..........................................................................................................................................

دختر همه لباسهایش را پوشیده بود. کیفش را باز کرده بود و لوازم آرایش ش را بیرون می آورد. کرم پودر را خیلی آهسته روی کبودی گونه و زیر چشمش مالید. مرد جوان هنوز برهنه روی کاناپه لمیده بود. سیگارش را پک زد. سر شانه ش را خاراند و دستی به موهای آشفته ش کشید.

-         آژانس زنگ بزنم؟

-         خفه شو...

-         چجوری می ری پس؟

-         گفتم خفه شو... خودم می رم...

-         اینجاها بد ماشین گیر می آد...

-         خفه شو... جیغ می زنم آپاتمان رو می زارم روسرم ... فقط خفه شو...

در محکم بسته شد. صدایش هم در کل راه پله پیچید. تلفن زنگ زد. نگاهش نکرد. سیگارش را توی زیر سیگاری فشار داد . دوباره تلفن زنگ زد. اینبار پیامی را ضبط کرد.

- الوووووووو. خونه ای؟ گوشی  رو بردار... چیکار کردی ماشینو؟ بردی تحویل دادی؟... من شب بهت زنگ می زنم... سریع جمش کن پول لازمم... شب زنگ میزنم... نری جایی گم و گور بشی...

 

..........................................................................................................................................

 

در را که باز کردم جا خوردم. مرد جوان هم . دستهایش می لرزید. سویچی  هم که دستش بود همینطور...

-         س سلام...

-         علیک...

-         آآآ... من ، من ... ماشینو آوردم....

-         جنازشو دیگه؟

چیزی نگفت. عرق کرده بود. یقه پیراهن سفیدش باز بود. جای چنگ و دندان روی پوستش سرخ بود. فکر کردم( عوضی خانمباز).

-         آآآ... خیلی خرج گذاشت رو دستتون؟

-         تقریباً... زدین به ستون... دوتا درها هم داغون شدن... احتمالاً شاسی هم کج شده...

عرق پیشانی اش را پاک کرد. سرش را پایین انداخت.

-         من، من هزینه شو میدم... اگه زحمت نیست فردا در خدمتتون باشم هم برا ماشین شما، هم بریم بنگاه...

دلم می خواست حسابی آزارش بدهم. تو درگاهی ایستاده بودیم. تعارفش هم نکردم که بیاید داخل. سریدار آپارتمان، کنجکاو از روبرو رد شد و زیر لب سلام کرد و سریع رفت داخل آسانسور. نفس صداداری کشیدم. مرد جوان بلاتکلیف پا به پا می کرد. فقط نگاهش می کردم. از آشفتگی ش لذت می بردم. دزدیده نگاهم کرد...

-         خیله خب... صب اول وقت ساعت هشت اینجا باش...

نفسی به آرامش کشید.مردد قدمی عقب رفت. سویچ را دستم داد با مدارک ماشین. دست کرد و از جیب شلوارش سویچ دیگری را بیرون کشید. کارتی را هم از کیفش درآورد و به سمتم دراز کرد.

اگه ممکنه، ماشینه منو یه چند روزی پیش خودتون نگه دارین به کاراتون برسین... تا ماشین خودتون آماده بشه... نگاهش کردم. کارت و سویچ را هم گرفتم. دررا هل دادم.دوباره بازش کردم.

-         آژانس زنگ بزنم؟

-         آآآ... خودم می رم...

-         اینجاها بد ماشین گیر می آد... گفته باشم...

و در را بستم. صدای در ورودی را شنیدم که محکم کوبید. خندیدم. هر چه دستم بود گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه...

 

..........................................................................................................................................

 

 

نزدیک ساعت سه رسیدم چاپخانه. دو نوبت چاپ را بهم زده بودم. با مدیر سالن بحث کردم. با مدیر مالی هم سر چکی که باید واریز می شد تا چک خودمان برگشت نخورد، یکه به دو کردم تا غروب کارها را مرتب کردم. کامپیوتر را خاموش کردم . زدم بیرون.  جلوی مرکز خرید شهرک پارک کردم. خرت و پرت خریدم برای شام. رسیدم به پیاده رو، با ریموت ماشین را باز کردم. به کسی تنه زدم. نگاهش کردم. دختر جوانی بود. هیکل پری داشت. زل زدم بهش. لبخند زد...

-         همیشه اینقده عصبانی هستین؟

-         ببخشید، طوریتون که نشد؟

-         نه، مهم نیست...

همدیگر را برانداز کردیم.

-         دارین می رین خونتون؟

-         آره... چطور؟... می خوای زورکی سوار ماشینم بشی؟

-         آررره... دوست دارم زورکی سوار ماشین مردای عصبانی بشم....

پشت چراغ قرمز که ایستادم، چرخیدم و براندازش کردم.

-         صورتت چی شده؟ کی بوده این نامرد؟

-         وللش... زمین خوردم...

صدای پخش را زیاد کرد.

-         ماشین خودته؟

-         تقریباً. مال یکیه که بهم بدهکار بود. گرو داده بهم. چطور؟

-         هوووم؟ هیچی... نرسیدیم؟

-         چرا... دوتا خیابون دیگه مونده...

 

..........................................................................................................................................

 

نصفه شب بود که غلت زدم و بیدار شدم.دستم را دراز کردم. کسی کنارم بود. صدای نفس آرامش را می شنیدم... تازه شناختمش. خنده ام گرفت. دستم را زیر ملحفه بردم.

-         نشناختی...

حرکت نکردم. تاریک بود. همه پرده ها را کشیده بودم. لرزی روی ستون مهره هایم دوید...

-         تو؟؟؟

-         اوهوم...

-         اینجا... کی اومدی؟؟؟

-         جایی نرفته بودم... بازی رو دوست داشتی؟...

-         آآآ... بازی؟... مگه...

-         نه . هنوز شروع نکردیم... تست ش بود...

خفه خندید. چشمهای فسفری ش را می دیدم که می بندد و باز می کند...

-         پس یعنی؟...

-         آره. دیدم خیلی خسته ای. بهت آوانس دادم... الآن تلفن زنگ می زنه...

تلفن زنگ زد. نگاهش کردم. قطع شد. دوباره زنگ زد. کورمال دستم را به سمتش بردم...

 

-         بله؟

-         مردشور برده چرا گوشی رو بر نمی داری؟؟؟

-         هااا؟... آها تویی؟ می دونی ساعت چنده؟

...

خاطرات تابستانی

 

 

+کف سفید تمام تنش را پوشانده. آب را رویش می ریزم. کف ها می روند. دستم را روی پوست گرمش می مالم. تمام منحنی های زمین را در خودش دارد. حس مشترکی داریم . من و او، هر دو از نوازش لذت می بریم. من، در کف دستم و او در تمام تنش... خم می شوم و می بوسمش...

عطر خوش تابستان را دارد...

کارد را که فرو می کنم در شکم ش، قرچ، صدا می دهد. می شکافد. درونش را نشانم می دهد. سرخ است. سرخ. عطر تابستان شیرین است. گل اش را جدا می کنم . تنها خودم . چشم می بندم و در دهانم می گذارم...

شیرین... تابستان را می بلعم... تمام دهان و لب و چانه و لباسم نوچ می شود...

نوبر کردم اولین هندوانه تابستانی ام را...

 

+ ساعت 3 عصر. تابستان . میدان اصلی انزلی. شرجی یعنی، حرارت و رطوبت بالا... هر چه آب بنوشی، افاقه نمی کند. ضلع شمال غربی میدان. تقریباً ، روبروی کافه مادام. آن وقتها که زنده بود . آن وقتها که کافه را نکوبیده بودند... صدایش را می شنوی : سر حاله آبغوریه  آقا ، آبغوریه...

سطل چدنی روسی لعاب دار. چند جایش هم پریده . مثل همه ظرفهای لعابی با شخصیت و سرد و گرم چشیده روزگار. ملاقه ای هم آویزان سطل است. سطل دیگری هم ملتزم رکاب. چندتایی لیوان هم در آب خوابیده اند. سلام می کنی و آبغوره می خواهی. علیک می گیری و ملاقه، سطل را هم می زند. رنگ سبز ملایم و قطعات یخ وسبزی های معطر درار  با هم می رقصند. دست می کند درون سطل ملتزم رکاب. لیوانی را بر می دارد. دستی به سر و گوش لیوان می کشد. جیر جیر جیغ می کشد لیوان. لیوان را می گیری. سر می کشی...

گیله وا که به تنت می خورد، هرچه عرق که از تنت جوشیده را می لیسد و با خودش می برد. عطش؟ نمی دانی چیست. دیگر نمی شناسی. خنک شده ای  و سیرآب...

 

+ از توی سوراخ گیشه، بلیطی که به دست بلیط فروش چسبیده به سمتت دراز می شود. بلیط را می گیری و داخل می شوی. می روی سمت چپ. مسیر سالن سینما ایران به راست است. سینما هلال احمر به چپ. سینما گلسرخ مستقیم . سینما ارتش هم که اصلا مسیر ندارد...

خنک. طعم کولر گازی را همان موقع چشیدی. و ، تاریک . تاریکی سالن سینما. فیلم شروع می شود... تبلیغات جایی نداشت. هر چه بود آنونس فیلمهایی بود که گاهی هیچ وقت پایشان به اینجا نمی رسید و تو حسرت می خوردی که  نمی دیدیشان...

جانمی... درست همان موقع که گیدورای بدجنس می رود تا شهر را نابود کند، گودزیلای متحول شده از زیر خروارها سنگ خودش را بیرون می کشد و آن نعره معروفش را سر می دهد...

چنان کتکی نثار این گیدورای بی پدر می کند که وقتی برای جذاب تر شدن، فیلم اسلوموشن می شود، آدمی که لباس گیدورا را پوشیده ، می بینی. هر چند مهم نیست. داری حال می کنی...

گیدورا دارد جان آخرش را می کند . حالا نوبت آن اشعه مرگبار آخر است. یکبار. دو بار ... و خلاص...

انقدر ذوقمرگ هستی که دنبال یکی می گردی ذوقمرگی ات را با او تقسیم کنی. همه در خنکای سالن خوابیده اند...(مثل لئون ذوقمرگ شده از دیدن آواز زیر باران جِین کِلِی)

یادت رفته؟ می آیند که خنک شوند در هرم تابستان . همین سینما هم خوب است...

 

+ از صبح با عمو رفته ای کنار دریا. دویدن روی ماسه های داغ بدون دمپایی به سمت دریا و آببازی. قلعه شنی ای که هر نیم ساعت می سازی و یا موج دریا خرابش می کند یا عبور موتور گازی های قرقرو...

سایه شکم گنده ای روی قلعه ات می افتد. ردش را دنبال می کنی. آقایی که پشت آن شکم گنده است و کنارش هفت یا هشت دختربچه مفمفوی گیس بافته نگاهت می کنند از تو می پرسد:

- پسر جون. برا اینجایی؟

- اوهوم

- ما می خوایم بریم دریا برا شنا! کودوم وری باید بریم!!؟

لابد از تعجب خیلی کش آمدم که آن هفت هشت تا مفمفو ها زدند زیر خنده. آن ژن مردم آزاری محلی ها می زند بالا. خلاف جهت ساحل را نشان می دهی و می گویی: مستقیم برید، بعد به چپ، میدون اصلی که رسیدین بپرسین بهتون می گن!

- دستت درد نکنه پسرم! پیر شی....

و می روند به همان سمتی که نشانشان دادم!!! می خندی. ریسه می روی. دریا هم. آنقدر می خندی که جیش ات می گیرد. دریا هم انگار. موج می زند به قلعه ات . کی حال دارد برود کنار پلاژ جیش کند. می روی توی آب و ... خلاص!!

نیم وجب بچه ای. قاعده گوسفند هم که حواست نیست. عصر، جنازه گرما زده ات را می رسانند خانه مادربزرگ... به شکم روی تخت می خوابی. تمام پشتت برشته شده. خنکی ملحفه های سفید آرامت می کند. دوشیشه ماست را روی پشتت خالی می کنند که نیم ساعت بعد می شود ماست چکیده. سرت را می چرخانی و سرشانه ات را لیس می زنی...

تا چند روز از حمام معافی! به آن مقدار قرقر و اخم و یکی دوتا درکونی می ارزد....

 

+ برق قطع شده. توی دفتر نمی توان ماند. صلاه ظهر. می روی توی سوله. خودت را پرت می کنی روی سبد پوشال کاغذ کنار دستگاه برش. نرمترین تشک دنیا...

به سقف بلند سوله خیره می شوی. به لانه یاکریم ها... فکرت را ول می کنی که برود جاهای خنک... جاده اسپیلی ،  بالای سیاهکل یادت می آید. قلب دردت هم ...

غلت می زنی. یک کار ممنوع. سیگاری می گیرانی . زیر چشمی به کپسول آتشنشانی نگاه می کنی. گر بگیرد پوشال های خشک، کباب شده ای... دود را که سر بالا می رقصد تماشا می کنی...

چرق چرق فلورسنتها می گویند برق آمد...

صدای امیر را می شنوی:

- کجایی؟ بیا این فایل رو آماده کن بفرست لیتوگرافی....

- اومدم... امیرررررررررررررررر

- ها؟

- هوس آبغوره سر میدون رو کردم...

می خندیم ...

 

شب اساطیر

 

شبی از شبهایی پاییزی بود. هنوز امید را نکشته بودم. هر چند نیمه جان، نفسی می کشید. گمان می بردم با مسافرکشی و داشتن درآمدی جانبی می توانم فرآیند باز شدن این فنر پیچ در پیچ را کند تر کنم. حداقل اینکه سر خودم را شیره بمالم که دارم تلاش می کنم.

نه شکل و قیافه خودم و نه ماشینم، به این جماعت شبیه نبود. برای همین گاهی با صلوات یا لبخند عشوه گرانه ای ، کل تلاش مسافرکشانه من به گ...( برای انتخاب الف یا ها ، مختارید) می رفت...

گاهی هم ، بر عکس. بودند کسانی که انگار به عمرشان مسافر نشده بودند. باید سر برگرداندن بقیه کرایه باهاشان کلنجار می رفتم و با پس زدن دستم و لبخند مخصوص مشترک بین همه شان تلاشم را خنثی می کردند و از ماشین پیاده می شدند. ( شاید هم می فهمیدند که من اینکاره نیستم و می خواستند ترحم شان را بپاشند توی صورتم ، وقتی که قورتش نمی دادم...)

نزدیک یکی از میدانکهای شهرک بودم. زوجی را دیدم. کلید نور بالا و تکان دست. ترمز کردم. شیشه را پایین دادم.

جوان بود با موهای بلند و لخت. تی شرت و جین مارک دار. فکر کردم ، حتماً شورتش هم مارک دار است. سرش را جلو آورد و با یک حرکت، موهایش را به پشت سرش برگرداند.

-         آقا ( انتظار داشتم بگوید، داداششش) تا ونک مسیرتون می خوره؟

-         آره...

در سمت راست عقبی را باز کرد و دختر( زن؟ خانم؟ دوشیزه؟ او از جنس مونث؟ چه باید می نوشتم؟) سوار شد. سلام آرامی گفت و در را ملایم بست...

جوان ، آرام به سقف زد و گفت:

-         به سلامت...

راه افتادم . امید، ته جیب عقب شلوارم، جابجا شد. فکر کردم : راحتی؟ جواب داد: آره... چیزی نیست...

دختر خیلی آرام نشسته بود. بعضی ها انگار که صندلی مشکلی دارد مدام وول می خورند. بارها دست مالیدم.

( البته روی صندلی). چیز خاصی نبود. حتی منظورشان جلب توجه هم نبود. نمی دانم . یعنی نفهمیدم ...

بین راه ( خیلی کلیشه ی ) پرسیدم که اشکالی ندارد، پخش را روشن کنم؟ و نه ملایمی جواب گرفتم و کاست را فرو کردم. خوشبختانه موزیک دامبولی نبود. فکر کنم، آلبومی از Eloy بود. نزدیک ونک بودم که گفتم:

-         ببخشید، مسیرتون ونکه یا جای دیگه می خواهید برید؟

-         ( با کمی مکث، به جلو خم شد) مگه نمی رین ونک؟

-         چرا، فقط اگر می خواید سمت دیگه برسونمتون، نرم تو میدون..

-         زحمتتون نمی شه؟ من مسیرم  رسالته...

-         مشکلی نیست...

و مستقیم رفتم.

      - به زحمت افتادید. دیر وقته. حالا باز خوبه تو مسیرتونه....

شمرده صحبت می کرد.

-         خواهش می کنم. نه . مسیرم غربه...

-         آخ . ببخشید. اگه می گفتید، مزاحم نمی شدم. دیگه دیروقته ، خونواده تون منتظرن...

به موقع جلوی پوزخندم را گرفتم. حتی امید هم ، خس خس کنان ریسه رفت.

-         نه. مشکلی نیست. من شبا کار می کنم. یه جوراییی شیفت دو- سه حساب می شه...

-         می فهمم. منهم تدریس می کنم. انگلیسی. البته برای کودکان.

به جوان فکر کردم...

-         تو شهرک هم چندتا شاگرد دارم... گاهی تا دیروقت طول می کشه...

-         آها...

و ساکت شدیم...

میدان رسالت را ، انگار با ملاقه هم زده بودند. داشتم نقشه جدید میدان را حدس می زدم و پرسیدم که کجای میدان. مکث که کرد، راه خروج میدان را پیدا کردم و گفتم: می رسونمتون...

-         آخه دیر وقته...

-         مهم نیست. چند دقیقه دیرتر می رسم.

نشانی را گفت و مسیر داد. مسیرها خیلی عوض شده بود. حتی نا آشنا.

گفتم: این شهر هر روز ، مسیرهای جدیدی رو اختراع می کنه...

-         روز به روز بیشتر شبیه لابیرنت مینوتاروس می شه...

از آینه نگاهش کردم. حتی امید هم کمی جابجا شد. صورت ساده و آرامی داشت. مثل نقاشی های دوره مینوس کرت.

-         بیچاره تسوس زرین مو... حتی نخ آردیانه هم نمی تونه کمکش کنه تو این شهر....

وساکت شدم . حس کردم، اظهار فضل بی موردی بود.

-         اساطیر یونانی رو دوست دارید؟

-         خیلی...

آرام خندید. من هم .

-         عجیبه. ممنون .خیلی خوب بود که با شما همسفر شدم… همینجا لطف کنید.

پیاده شد. مبلغی را روی داشبورد گذاشت. تعارف کردم.

-         نه. زحمت کشیدید. خواهش می کنم ، تعارف نکنید... برای من شب خوبی بود...خدا نگهدار...

بعد مدتها ، لبخندی زدم. حتی امید هم . فکر کنم آخرین لبخندش بود. وقتی که اتفاق آوار شد روی سرم ، گفت که دیگر نمی خواهد زنده بماند و خواست که خلاصش کنم . آخرین روز، گذاشتمش زیر چرخ ماشین پیام. چند بار از رویش رد شدم. هیچ صدایی نبود. حتی ناله هم نکرد...

دور شدنش را نگاه کردم. راه افتادم . در کوچه خلوتی، کسی دست تکان داد. توقف کردم. گفت در بست تا مرکز شهر...

وقتی که نشست و در را بست. شنیدم که چیزی به نمد سقف خراشیده شد. سنگین نفس می کشید. کمکهای ماشین زیر سنگینی وزنش، خوابید. دم و بازم مرطوبش به گونه ام می خورد. جرات نکردم از آیینه نگاهش کنم. همه جراتم را جمع کردم و پرسیدم:

-         از کدوم مسیر برم؟...

ماغ ملایمی را شنیدم . بعد صدای شکستن قلنج گردن و خش خش خراشیدن چیزی به سقف... سنگینی دست پشمالودی را روی شانه ام حس کردم...

-         بهت می گم... من خونه مو خوب می شناسم... چشم بسته هم می تونم مسیرو پیدا کنم... برو....

قوز کردم و راندم...

 

 

ساحل شبانه

 

توی تاریکی ، کنار ساحل نشسته بودیم.روی ماسه ها. روی آرنج هایم ولو شدم. ماسه های نرم همه جا پخش بودند. گاهی حس می کردم زیر دندانم هم می دوند. بلند گفتم: گور باباش...

روی تن داغ ماسه ها دراز کشیدم. سرم را انگار که روی شکمی می مالم، مالاندم به ماسه ها.

خندیدم. بیشتر پوزخند بود. گفتم: برم خونه جیغ مامان در میآد منو با این همه شن تو هیکلم ببینه....

به پهلو چرخیدم. گونه ام را روی شکم ماسه ای ساحل ساییدم. شیشه خورده هم داشت انگار.

به دریا نگاه کردم. نور کابین های 7 کشتی، خط دریا را معلوم می کردند.

نگاهش کردم. پک که می زد به سیگارش، می شد یه چیزایی از چهره اش را دید.

عطر گس و مرطوب دریا را مزمزه می کردم.

آهنگی را زمزمه می کرد. نمی دانم چه آهنگی. یکدفعه، نفس عمیقی کشید و گفت: آی ی...

صورتم را فرو کردم توی ماسه ها.

گفتم: زیاد خودتو حرص نده....

گفت: لابد می خوای بگی قسمت بوده؟ اگه بگی، بقول لیلا می زنم تو صورتت...

گفتم: چه خشانتی...

غلت زدم...ته سیگارم را پرت کردم گوشه ای. تی شرت و شلوارم را کندم. دویدم سمت آب. گرم بود. غوطه زدم.

وقتی برگشتم ، باد خنکم می کرد. کنارش نشستم. بطری را داد دستم. یک قلپ گنده سر کشیدم. معده ام جمع شد و صورتم گر گرفت.

گفتم: امر می کنیم، سیگاری برایم بگیران...

با نور فندک دندانهای خندانش را دیدم. سگی هم از روبرویمان رد شد.

گفتم: ماه که نیست نور فشاند و سگ عوعو کند...

گفت: خفه شو لطفاً...

دوباره روی ماسه ها غلت زدم. چرخیدم. دست دراز کردم . بطری را از گردنش گرفتم. یک قلپ دیگر...

به آتش سیگار فوت  کردم. نور سرخی داشت...

یکی دو قلپ از بطری سر کشیدم.دوباره غوطه زدم توی دریا.

...

کنارش ایستادم. به دریا نگاه کردم. گفتم: هااااااا... شدن هفتصد و هفتاد و هفتا کشتی...

خم شدم و عق زدم. پس گردنم را محکم مالاند. باز هم عق زدم. و باز هم ... سرپا شدم.

گفتم:تو هم عق بزن. سبک می شی.

گفت: می رم تو ماشین... دیگه دیر شده...

 

پیاله فروشی کنار برج بابل

 

دخترک سیه مو، کوزه سفالی را پر کرد و کنار دست جوان گذاشت. دزدیده نگاهش  کرد. موهای جوان از خاک و کاه پوشیده بود. گاهی که به سرش دست می کشید، خرده های کاه می ریخت پایین و غبار ملایمی بلند می شد. دستش را دراز کرد و ساق پای چپ دختر را به آرامی گرفت. سرش را بالا گرفت و به چشمان دخترک خیره شد...

تا دیروز همه کارها داشت خوب پیش می رفت. اما امروز؟ یک خر تو خر به تمام معنا....

عذر می خوام که اینجوری گفتم. ولی بهترین توصیفیه که می تونم از این بلبشو داشته باشم. همه کارها خوابیده. هیچکس دست به چیزی نمی زنه. نه ، اعتصاب نکردیم . از ترس جونمونه...

آفتاب به وسطای آسمون نیومده بود که ،همون  پسرک موفرفری که جزو دسته ماهم نبود ، عین تاپاله زیر اون همه آجر پهن شد وهمه فهمیدیم که امروز نمیشه کار کرد. زیر بالابر آجرها وایساده بود و داشت داد می زد : ببر سمت چپ، چپ...

که یهو کارگرای اون دسته بهم نگاه کردن و با هم طناب رو ول کردن. از قیافه شونم تعجب می بارید ولی چون اون پسر شنل سرپرست ها رو روی دوشش انداخته بود به حرفش گوش کردن...

ما ها همه مطیع و گوش به فرمان هستیم. قر میزنیم . این که حقمونه. ولی به حرف سرپرستها و مهندسها هم گوش می دیم....

اونا از ترس جلو نیومدن. ما هم که کاری از دستمون برنمیومد. دسته درمانگرها باید میومدن و جمعش می کردند. البته با کاسه....

هیچکی نفهمیده که چی شده. اون دسته همشون کمربند ارغوانی به کمرشون بسته بودن. می دونی که ، یعنی جزو حرف گوش کن ترین و کاری ترین دسته هستن. خیلی عجیب بود این کارشون....

از بالا داشتم چند تا از مهندسها رو می دیدم که با هم بحث می کردند. فقط صدای جیغشون رو تشخیص می دادم . یکیشون با عصبانیت، پرهای سرخ کلاهش را مشت مشت می کند. همشون طوری همدیگرو نگاه می کردن و حرف میزدند که انگار اولین باره همدیگه رو می دیدند.  هیچ وقت اینجوری ندیده بودمشون. همیشه با لبخند و آرامش با هم صحبت می کردند. هیچ وقت ندیده بودم که داد بزنند. حتی ما هم که گند می زدیم ، با لبخند رد می شدند. البته بعدش سرپرست ها با شلاق گند کاریمونو بهمون حالی می کردند...

از سرکار هم بر می گشتم هیچکی با کسی حرف نمی زد. همه از همدیگر دوری می کنن. هیچکی لبخند نمی زنه....

نمی فهمم. دیگه از هیچی سر درنمی آرم. سرراه، دبیر دسته، یه چندتا نوشته داد که ببرم بدم به سرپرست دبیرها. وقتی دادم دستش. به موهاش چنگ زد و با تعجب به نوشته ها خیره شد. زیر لب با خودش حرف میزد. هی نوشته ها رو سر وته می کرد. مثل خودم که نمی فهمم سرو ته این نوشته ها کجاست...

پیرمرد انگار اولین بار بود که همچون چیزی میدید. البته هرروز ازاین نوشته ها براشون می بریم. فک کنم بهش می گن گزارش. کارای ما رو توش مینویسن. شایدهم جریان اون پسره رو توش نوشته بود. شاید هم پسرش بود... نمی دونم...

دخترک سیه مو کنارش چمباتمه زد. دستی به موهای ژولیده جوان کشید...

بهتره دیگه برم خونه، امشب خیلی خسته ام. مادر همش قر می زنه که هر شب اینجا پلاسم. فکر می کنه برا شرابای پدرت میآم... ولی تو از شرابای پدرت بهتری...

دخترک سیه مو سرش را کج کرد. لبخندی زد. بازویش را دور گردن جوان حلقه کرد. لبانش را به گوش او نزدیک کرد و آهسته زمزمه کرد: Do you love me?...

نزول بلا در کیلومتر سیزده جاده مخصوص

 

چند روزی بود که می دیدم او را. سه راه پارس خودرو. چراغ که قرمز بود می آمد بین ماشین ها راه می رفت و چیزی می گفت. همیشه تا به من برسد، چراغ سبز می شد و حرکت می کردم با بقیه ...

دیروزهم ، دیدمش. به ماشین جلویی که رسید خم شد و صحبتی کرد که شیشه بالا رفت و راننده کمی ماشین اش را جلو برد. شانه اش را بالا انداخت و به سمت من آمد. چارشانه بود. به سن و سالش نمی خورد. ریش پهن و سفیدی داشت. خم شد . نگاهش کردم. اسکناس مچاله ای را به سمتش دراز کردم. دستم را پس زد. زیر لب چیزی می گفت. ذکر بود شاید...

- ذکر می گی درویش؟

- درویش نیستم...

- پس چی؟

- والذین، والذین، والذین، والذین....

خندیدم.

- نخند... غضبش بیشتر میشه.... ملخ می باره از آسمون.... عذاب قوم موسی  رو می دونی؟...

- این الآن یعنی داری ذکر میگی؟... یا می خوای بگی توبه کنیم؟....

- نمی فهمی... فقط بترس....

- یه عمره که دارم می ترسم....

- بترس و آدم باش....

-از کی بترسم؟ از خدا، درویش؟

-  درویش نیستم... والذین، والذین...

چراغ سبز شد. بوق ماشینهای عقبی، هلم داد به جلو... به چاپخانه که رسیدم . فراموشش کردم. این شهر دیوانه کم ندارد. یکی اش خودم...بعد از سر کله زدن با  مشتری ها، مدیر مالی تماس گرفت و خواست که چند فرم را برایش به سوله شماره دو ببرم و آمار بگیرم. از سینه کش دیوار ها می رفتم که کمتر زیر تیغ آفتاب باشم. بد می سوزاند این آفتاب تیر ماه.

چیزی روی سرم افتاد. فکر کردم فضله کبوتر است. با چندش به سرم دست کشیدم. زبر بود. گرفتمش. ملخ بود. سیاه. به آسمان نگاه کردم. ابری نبود. ولی سیاه بود. از حجم ملخ ها. به جای باران می باریدند. سرم را بالا گرفتم. می افتادند روی صورتم...

شرح شمس تبریزی بر مصرعی از حافظ هبه به مولانا جلال الدین بلخی

 

روی مبل نشستم. کمی جابجا شدم . پای راستم را روی پای چپم گذاشتم.درست پاشنه آشیل م روی آن یکی زانو.

 آه ، ای آخیلوس شجاع ، ای درهم شکننده دیوار تروی، ای پیروز نبرد با هکتور شریف... اگر تو نبودی ، یعنی این قسمت بدنمان اسم نداشت؟

مثلاَ می گفتیم: اونجام... این که مشابه می شد با یکی دو جای خلاف ادب اجتماعی ، جاهایی که همه انگار از داشتنش شرم دارند و موقعی که با هم هستند می گویند: اونجام می سوزه... اینجام درد می کنه... به اینجام.... اونجاتو پاره میکنم... اینجامو می خوری؟.... اینجام به اونجات.... و از این گونه رعایت آداب اجتماعی در گفتار و بهنجار بودن و پسندیده بودن در نزد همگان. عزیز باش و لذیذ. حسنی نگو یه دسته گل...

کف دستم را روی ساق پایم کشیدم. نوار روی پایم را با انگشت اشاره لمس کردم. اشاره به دور. اشاره به نزدیک. موضوع مورد اشاره. همانگونه که اشاره کردم. العاقل یکفی الاشاره. از تو به یک اشاره / از ما به سر دویدن....

صورتی بود نوار قبلی. اینبار می خواهم پیشتر بروم. تا آن بالاها. درجا زدن خوب نیست...

سیگارم را مثل بوگی گوشه لبم گذاشتم .از پنجره باز خانه هوای کازابلانکا می ریخت تو. داغ و آفریقایی.  این دخترک سوئدی جذاب یکصد و نود سانتی هم که پرواز کرده با آن مرتیکه شیربرنج وارفته خوشتیپ خوش هیکل قد بلند جذاب آینده دار فرهیخته سیاستمدار عضوبرجسته نهضت مقاومت که اگر نباشند حضرت آقا، آدولف یوزف آیشمن تا قیام قیامت فاتح جهان خواهد بود و حالا که آقا پرواز کرده اند به لندن دیگر مشکلات مردم و حومه حل می شود. بوگی هم که به درک.یک کافه چی که بیشتر نیست، هان دخترک سوئدی؟ نمی ارزد عمرت را تلف کنی برایش. آزادی ات را از او بپذیر. با آن آقاهه برو.برو. پرواز کن به آزادی.

دود توی چشمم می رود. چشمم را جمع میکنم. سخت نیست. بوگی یک عمر اینطوری سیگار کشید تا بالاخره سرطان گرفت و مرد. سخت نیست که . چند دقیقه بیشتر نیست...

چرا به CUTTER می گوییم  کاتر. انگار بس که صریح و رک است نیازی به ترجمه ندارد.

از بالای انگشتهای پا، سه سانت جلوتر و از نوار قبلی هشت میلیمتر به سمت چپ. دقت در کار چاپ بر مبنای میلیمتر است. کل نوار باید( تاکید لازم است) باید یک سانتیمتر باشد.

دو خط عمود بر امتداد پا. کمی خون. کمی هم سوزش. برش عمقی لازم نیست.  کاتر را از زیر پوست رد می کنم . نوک کاتر از آن طرف بیرون آمده .

یک پک عمیق به سیگار. دود را بیرون بده. چشم کمی بسته از سوزش دود. درست مثل بوگی...

حالا...

کاتر را به سمت بالای پا حرکت بده. سریع بران . نترس نمی میری. در عصر ایلخانان تنبیه رایجی بود پوست کندن. کمتر می مرد کسی از اینکار...

بالاتر...

اووووف....

چشمها از اشک و دود می سوزد. دندانها بر هم ساییده می شوند. قرچ قرچ. کلمه گه را با ته سیگار تف می کنی. و در آغاز تنها کلمه بود. و کلمه بر کف زمین بود با ته سیگار. و متبرک است  کلمه .

از زانو رد می شوی. بالای ران. رکورد زدی. زاویه چهل و پنج درجه به مچ دست بده. یک حرکت سریع.

پوست یله می شود. مثل عضو شریفت پس از انجام اعمال شریف جفتگیری شرافتمندانه که یله می شود . مثل جفتت که یله می شود . مثل خودت که یله می شوی. سر می خورید پایین. همه با هم . عرق می جوشد. پوست گر گرفته و گرم. عرق سرد.خون ، رگه رگه روی سفیدی پوست روان شده ...

تکیه بده به مبل. نفس بکش. یک سیگار بگیران . جایزه . مثل سگ پاولوف. پاول پاولویچ پاولوفسکی پاولوف. سگ . دل سگ . سگ بشاشد بهت. دل...

چشمت را ببند. نفس بکش. نفس بکش. آرام. مست  می شوی...

 

خوی کرده و خندان لب و مست...

 

 

در بست تا مقصد

 

خیلی خسته بودم. اولین تاکسی که جلوی پایم توقف کرد، گفتم : دربست. نشانی را دادم و روی صندلی جلو ولو شدم. کلی زلم زینبو روبرویم خودنمایی می کرد. سگ کله جنبانی هم که سرش با فنر به تنه اش وصل بود ، انگار که آشنا باشد دائم سر تکان می داد.

چندتایی کارت تلفن ژاپنی رنگ و رورفته خاطرات قدیم صاحبش را نشان می داد. سبیل جوگندمی پرپشت و کشیده اش  را هم هر از گاهی تاب می داد. سمت من برگشت و گفت: چاکرر آقاااا. خئلی مخلصیم...

گفتم: ما بیشتر...

پشت چراغ  تقاطع بعدی که طولانی بود، از سر بی حوصلگی ریش زبر جوگندمی چند روزه اش را با سر وصدا خاراند.

رادیوی ماشین، روی ایستگاهی تنظیم شده بود که نمی شد تشخیص داد چه صدایی دارد از بلندگو های پاره و نیم سوز شده خارج می شود. پلیرام را راه انداختم وچشمم را بستم و گوش کردم...

با پشت دست به زانویم زد.فکر کردم رسیدیم. اما، نه هنوز خیلی مانده بود. گوشی ها را در آوردم.

- مشتی، دلمون پوسید... یه چی بگو دیگه...

- چی بگم؟

- چم دوونم...می گن حرف بزنی، رات نفص می شه...

- سهمیه بنزین رو اعلام کردن؟!

- بی خیال موهندس ، گفتم یه چی بگو دلمون وا شه... نه که بدتر یاد شب اول قبر بیوفتیم....

- کی ژاپن بودی؟

- کی ؟ من ؟ ... بی خیال بااااآ... تا مهرآباد هم نرفتم...

- پس اینا چیه؟...

- مال صاحب ماشینه.... فک کردی صاب ماشینم، موهندس؟

- مهندس نیستم... آره ، چرا که نه... به تریپ ات که می آد....

قه قه خندید. بیست و شش دندانش را می شد دید که انگار عزا دار باشند، نصفه نیمه سیاه یودند....

- ای ول موهندس... باحال گفتی... نه ... درویش ک...ن لختیم... از دار دنیا فقط این دل صاب مرده رو داریم...

و محکم کوبید تخت سینه اش...

- باز خوبه که اینو داری....

- ای ول موهندس.... اهل دلی ها.... تریپ ات که به عقش و عاشخی می خوره... تو هم دلت گیره، نه؟...

هنوز خیلی مانده بود به مقصد. سر به سر گذاشتن بهترین کار ممکن بود.

- آره.... یکی رو داشتم....

با علاقه نگاهم کرد و منتظر نگاهم کرد....

- خونواده اش شوهرش دادن به یکی و فرستادنش خارج.... اینجوری ها است دیگه....

آه بلندی کشید. نمی دانستم من او سر کار گذاشته بودم یا او ، من را.... جدی شده بود....

- موهندس.... بد دردیه لامصب...می فهمم چی می گی....

و دوباره آه کشید. بلند و جدی. باز با پشت دست به زانویم زد. روی فرمان خم شد.

- رو دیفال دلم نوشتم، ورود عقش ممنوع.... یکی در زد. دیدم عقشه. گوفتم مگه کوری؟ اینجا چی نوشتم...

گفت، برو بینیم بآاا. سآوت مآوات نآریم... اومد و مهمونم شد.... آره موهندس.... بقول گفتنی اینجوریاست....

...

- پس خیلی وقته که مهمون داری؟

- هاا؟ آرره... بیخ گلوم نیشسته...نه میره ، نه می تونم فراموشش کوونم....

- بهت ندادنش؟...

- نوچ. یکی رو برامون شیرینی خوروندن و لقمه گرفتن....

عکسی روی آینه چسبیده بود.

- بچه ها تن؟...

- آررره...

- خدانیگرشون داره برات...

- هااا؟ قربونت موهندس....

تا نزدیکی مقصد، دیگر چیزی نگفت. فقط رانندگی کرد. سر کوچه توقف کرد . کرایه را روی داشبورد گذاشتم و گفتم خداحافظ... صدایم کرد.

- موهندس؟...

- بله...

- چند رو پیش ، مسافر زدم، وسطای راه دیدم که اونم مسافرمه... هیچی نتونستم بگم.... فک کنم ، اونم منو شناخت...

صدایش بغض داشت.

- کرایه شو که داش می داد... نتونستم دسمو دراز کنم... ترسیدم دسم  به دسش بخوره... گذاشت رو داشبورت... رفت...

دنده با صدای قرچ ،جا خورد و ماشین حرکت کرد...

- زت زیاد موهندس... غمت نباد... همینه دیگه روزگار....

دو سه سیخ جیگر. همین.

دوباره نوشتمش. فکر می کردم که تمام شده و رفته است . ولی آلن دوباره برگشت. انگار که کاری را نیمه تمام گذاشته باشد. پس بازنویسی اش کردم و نیمه تمام بودنش را پوشاندم... دوست داشتید بخوانیدش...

رفتم جیگرکی دو سه سیخ جیگرررر بگیرم......

گفت پس زنت چی؟ سگت چی ؟ بچه ات چی؟......

 

چند روزی بود که خانه آلن اطراق کرده بودم.حوصله خانه خودم را نداشتم....

با آلن خیلی راحتم. وقتی که با هم هستیم گاهی حتی یک کلمه هم حرف نمی زنیم. این خیلی خوب است که  سر هیچ چیز با هم توافق نداریم. هیچ چیز... نه فیلم ، نه غذا، نه آدمهایی که می شناختیم... به طور مطلق هیچ چیز....

هر موقع آرامش لازم دارم می روم پیش او. حتی کلید خانه اش را هم دارم...

در یک دانشگاه درس خواندیم و در غذاخوری با هم دوست شدیم . وقتی همکلاسی ها بهمدیگر پریدند و خودشان را جر دادند سر یک بحث سیاسی، من و او آرام نشستیم و تماشا کردیم. انگار تکرار یک فیلم سینمایی تکراری را. چند نفری به ما اعتراض کردند و گفتند: بی غیرت ها!!!

من پوزخند زدم و نوشابه ام را هورت کشیدم. او هم انگشت کرد داخل بینی اش و یه تکه بیرون کشید و پرت کرد....

یکی از همشهری هاش صدایش کرد: اوهوی الیاس... هیچی نمیگی؟... تن لش ش ش ش( همینقدر حرف شین را کشید)...

آرام گفت: صد بار گفتم بهت. آلن، نه الیاس... . نگاههایمان بهم گره خورد. دوانگشتم راکنارشقیقه بهم چسباندم و سلام  آزاد نظامی دادم. اوهم سرش را انداخت بالا....

....

کف اتاق خواب دراز کشیده بودم که آمد. صدای پر شدن وان حمام را می شنیدم و شلپ شلپ آب. همانطور دراز کش به شاخه های درخت های کوچه نگاه می کردم و سیگار می کشیدم...

صدایش را شنیدم که می گفت: سیگار...سیگار....

سیگاری برایش روشن کردم و رفتم حمام. دستم را لای در حمام بردم تو.

- دستم خیسه. بده پک بزنم.

- لختت زیاد قشنگ نیست.

- لخت نیستم.

نگاهش کردم. با تمام لباسهایش در وان دراز کشیده بود. یه حوله کوچک خیس هم روی سرش بود.لبه وان نشستم. سیگار را روی لبش گذاشتم . پک زد.

- ممنون خانم گلاس...

- به فرانی بیشتر شبیه شدی تا زویی...

دوباره  سیگار را روی لبش گذاشتم. با دندان نگهش داشت و پک زد. خاکه سیگار ریخت توی آب....

- مرگت شده باز؟...

رفت زیر آب. وقتی آمد بالا سیگار را تف کرد و دودش را داد بیرون....

حالش خراب بود. بد. این را می فهمیدم.

- باز با این پسمونده ج.ن.د.ه رسمی های آخر شبی تو خیابون خوابیدی؟...

رفت زیر آب...

- مگه امروز آفیش نبودی؟

با کف دست صورتش را مالید: ها؟ نه. یعنی آره . ولی برق منطقه رفت. بدون برق هم که نور نیست. بدون نور هم تو فضای داخلی نمیشه فیلم برداری کرد. بدون فیلم برداری هم کار تعطیله. کار هم تعطیل باشه. من می آم خونه...

- همین؟

- با کارگردان هم حرفم شد...  داشت داد می زد: احمقا... مگه برنامه قطعی برقو از اداره برق نگرفتین.

منم گفتم : خوش به حالت شده که...  برو ویلای لواسون با هنرپیشه اولت بخواب... زنشم اونجا وایساده بود....

با هم قهقهه زدیم...

دوباره رفت زیر آب...

- کی هست حالا؟

اسمی را گفت که خیلی گنده بود. توی کن و لوکارنو و برلین کارهایش طرفدار داشت....

- چیزی نگفت؟

- چرا... بهم گفت زنتو گا....م.... منم گفتم: دیگه زن ندارم که دیگه... یه سیگار دیگه بده...

.....

زنگ در یک سره وق می زد. در حمام را بستم و رفتم دم در....

نوشین بود...

- اینو باش! سللام جیگررر... اینجایی که باز؟...

- اوهوم... چه تپل شدی؟ مدیر صحنه که می شی می سازه بهت!

مثل همیشه از خنده ریسه رفت. خنده هایش را دوست داشتم. موهایم را با دست بهم ریخت و گفت: این خل دیوونه خونه است؟....

- آره. چیزی نمی خوری؟...

با سر اشاره کرد ، نه. و جیغ زد : آلن. زود باش. پایین منتظریم. رو به من کرد و گفت : رج زدیم می ریم یه سکانس دیگه.... من می رم پایین. با شما دوتا صلاح نیست تنها باشم. باز هم خندید. گوشه روزنامه روی میز چیزی یادداشت کرد... شماره  جدیدمو داشته باش بدجنس... اینو کسی نداره....بهم زنگ بزن....

دم در برگشت و بغلم کرد.آهسته در گوشم گفت: به فریبا هم گفتم بهتره دیگه سر صحنه نیاد. به استاد هم گوشی رو دادم. این روزا مراقب این دیوونه باش. قاطی نکنه...

- فریبا اونجا چیکار می کنه؟

- مگه نمی دونستی؟... با استاد ازدواج کرده.... الآن یکی دو ماهی می شه....

.....

 

آلن لباس پوشیده بود و به آینه زل زده بود....

دم در گفت: یه سیگار دیگه بهم بده....راستی، امشب می مونی؟ بریم فرحزاد، دو سه سیخ جیگر بزنیم؟....

منتظر جوابم نماند. رفت. گوشی را برداشتم و شماره نوشین را گرفتم...

.....

 

...مثل بار اولی که دیدمش، سیگارش را از وسط شکست و روشن کرد. بد هم پک می زد به سیگار. گفتم. تمام صورتش را جمع کرد که مثلا لبخند می زند.

- به تو چه!

رفت آشپزخانه. توی کابینت ها را نگاه کرد. درها را ول می کرد که درق بهم بخورند. یک بسته چیپس بزرگ برداشت. بازش کرد. با مشت پر شروع کرد به خوردن. نگاهم کرد.

- برای مهمونی بود؟

- آره! ولی تو بخور تا سیر شی! مگه نهار نخوردی؟

- ایش ش ش ش! با اون نهارت. اینقده بو زیتون می داد که هنوز حالم بده....

-  عزیزم ، برا همین بهش می گن سالاد اولویه! اونی که شماها درست می کنین بهش می گن سالات کاهو!

و دندونامو نشونش دادم. یعنی مثلا، لبخند.

- عزیزم م م . گمشو...

- فکر کنم تو باید اینکارو بکنی چون اینجا قاعدتاً خونه منه!

- آه! می شه بس کنی؟ دوباره دعوامون می شه....

یک مشت دیگر چیپس برداشت...

-از برلین بگو... خوش گذشت؟ کی ها رو دیدی؟....

-  بد نبود... یه سری دربو داغونای هنری بودن، یه سری هم علاف! زیاد تو جشنواره نبودم. می زدم بیرون... این کافه اون کافه... کوچه های قدیمی. مغازه ها... یه بارم یه بقالی ایرونی پیدا کردم! فروشنده ش ولی ترک بود!! اینو برات خریدم...

برگشت پشت کاناپه و دست کرد توی کیف اش. با چیزی کلنجار می رفت. کاملا روی پشتی کاناپه دولا شد.

- ای بابا! پس کوش؟

- نیوفتی از اون ور...

- نترس!... اینقده هم چشمچرونی نکن... آها اینجاست... بیا...

دوباره روی کاناپه نشست. نفس نفس می زد. دستی به موهای لختش کشید که توی صورتش ریخته بود و بسته ای را برایم پرت کرد. لفاف دورش را باز کردم. یک بسته شکلات تلخ دست ساز آلمانی و... باورم نمیشد. بیسکویت مادر!

- اینقده خندیدم اینو بین قفسه های مغازه دیدم... دیدم بهترین سوغاتیه. البته اون موقع نمی دونستم نصیب تو می شه. شانس داری دیگه ننه... پیشونی ات بلنده....

- تو هم کم اقبالت بلند نیست، وگرنه معلوم نیست اینا نصیب کدوم  تهیه کننده ای می شد و اینا چاخانها رو بهش می گفتی....

غشغش خندید. لبخند زدم. لعنتی واقعا قشنگ می خندید. چشمکی زد و یک بوس کوچولو برایم فرستاد....

- من می رم دوش بگیرم و اصلاح کنم و لباس بپوشم.

- او کی.. منم تواین فاصله آماده می شم...

- از این آماده تر؟!

که نازبالشی را به طرفم پرت کرد.

- بیشعورررر!

 

.....

 

داشت آرایش می کرد که با دو کراوات روبرویش ایستادم.

- کدوم یکی؟

- آبیه... معلومه دیگه... کی می خوای این چیزا رو یاد بگیری؟

- برام گره بزن...

با دقت داشت گره می زد. لب هایش را خیلی بامزه غنچه کرده بود.

- فیلم یه بوس کوچولو رو دیدی؟!

- آره... ولی به تو ربطی نداره!

سعی کردم صورتم را جلو ببرم. سرش را عقب برد.

- آرووووم باش... تموم لباست روژ لبی میشه....

کارش که تمام شد قدمی به عقب رفت و نگاهم کرد.

- وآوو! عالی شدی...

- معلومه! با این کت شلواری که برام انتخاب کردی. لااقل سر صندوق حساب می کردی...

- دیوونه، آخه زشت نیست من دست تو کیفم کنم!

خندید و هلم داد.

- برو تو ماشین. مثل بچه های خوب، منتظرم باش. منم زود میام... کت هم تنت نکن... می شینی تو ماشین چروک می شه....

 

....

 

خیابان خلوت بود. سر یک چهار راه ، پشت چراغ توقف کردم. راننده ماشین روبرویی، زن مسنی بود. می خواست چراغ قرمز را رد کند که دید پشت خط عابر ایستادم، به من نگاه کرد و توقف کرد. نوشین هنوز در آینه ماشین خودش را برانداز می کرد. از سمت چپ پیاده رو، زن جوانی رد شد. یک مادینه کامل. تا رد شدنش از عرض خیابان با نگاه بدرقه اش کردم...

- داره سبز می شه...

به طرف نوشین برگشتم ، که با پشت دست به دهنم زد. نگین انگشترش لبم را برید. لبم را لیسیدم  . شوری خون بود . چراغ سبز شد. حرکت کردم. راننده روبرویی، مات نگاهم می کرد. برایش چراغ زدم....

چهارراه بعدی با دستمال مرطوب لبم را پاک کرد. دستمال بین لبهایم و دستش بود. بوسیدم...

.....

 

وارد که شدیم، بوی عطر و سیگار پیچیده بود. دستش راکه گرفته بودم، کشید...

- زشته! دارن فیلم می گیرن...

- چه عیبی داره! مثلا ما مزدوجیم!

لبخندی زد، که تسلیم شدم.

- می رم اون سمت، پیش بچه ها... تو هم برو اونطرف سالن...

ارد از دور برایم دست تکان داد. به هم که رسیدیم صورتش را برای روبوسی جلو آورد.

- ای ناقلا! بد گازت گرفته ها!! خوش ش ش به حالت!!!

- آره! تا چشت در آد...

- داداش ما که بخیل نیستیم... نوش جوووون...

چشم گرداندم تا داماد را ببینم. نبود. از ارد پرسیدم . با دست اشاره کرد. به همان سمت رفتم . از بین سیم های برق و پرژکتور ها  و ازدحام مهمان ها رد شدم...

زنی صدایم کرد: بفرمایید ، شربت...

دست دراز کردم ،که دیدم فریبا است. خیلی آرام نگاهم می کرد. اینجا چه می کرد؟...

- خوش اومدید، بفرمایید. دارن عکس می گیرن... شما هم بفرمایید...

رفتم جلوتر. آلن روی مبل، زیر حجمی از تور سفید و ساتن نشسته بود. به عروس نگاه می کرد. چهره اش خیلی  دخترانه و ساده بود. ده سالی اختلاف سنی داشتند. تبریک گفتم و آلن را در آغوش کشیدم...

- مبارکه... بالاخره دوباره فرستادیمت خونه بخت...

خندید. من هم .

- دیدی پسر جان؟ اصلا کاری نداشت! نه چک زدیم نه چونه دوماد اومد به خونه...

- آره... می بینی چه شا دومادی شدم... بعد از بیست سال دوباره کراوات هم بستم...

با هم خندیدیم...

فیلم بردار گفت : ببخشید اگر ممکنه تشریف بیارید عقب، می خوان خطبه بخونن....

چشمکی به آلن زدم و برگشتم...

 

....

 

فریبا ، گوشه ای ایستاده بود و نگاه می کرد. بی هیچ احساسی . از روبرویش که رد شدم ، انگار مرا هم نمی دید. نوشین از ته سالن برایم دست تکان داد. به سمتش می رفتم که، بله را شنیدم ، جماعت کل کشیدند و دست زدند. نگاه کردم. گلبرگهای صورتی و سفید را از سبد آویخته از سقف روی سر آلن و عروسش می ریختند...

 

- کات.... تصویر؟

- خوبه....

- اوکی.... صدا؟

- صدا خوبه...

- اوکی... برداشت نهایی... خانمها و آقایون خسته نباشید... یک ساعت استراحت ، بعد می ریم برداشت بعدی... نوشین ، بیا اینجا ... آقای صدری؟.... بله ، بله... نه الآن صحبت نمی کنم....

دم در بودم که ، آلن را دیدم . هنوز مثل تازه داماد ها لبخند می زد. گفتم . خندید. کراواتش را شل کرد...

- سیگار بده....

ته سیگار را زیر پایش خاموش کرد.

- ماشینو آوردی؟

- آره... برا چی؟ مگه تو این برداشت نیستی؟

- نه ، دیگه کار ندارم... بریم...

- کجا؟

- فرحزاد.... بریم دو سه سیخ جیگر بزنیم....

- با نوشین قرار دارم....

- ولش کن... بیا بریم...

به سمت ماشین حرکت کرد. سرک کشیدم و برای نوشین که با تعجب نگاهم می کرد ، دست تکان دادم. به سمتم دوید .

- کجا داری می ری؟...

- فرحزاد...

- اونجا چیکار داری؟...

- هیچی... دو سه سیخ جیگر بزنیم....

- مگه با هم قرار نداشتیم.... همش دو سه ساعت کار دارم... پس... من چی؟

- تو چی؟!... پس سگم چی؟... بچه م چی؟....

خندیدم .زبانم را روی زخم لبم کشیدم. دستم را روی گونه اش گذاشتم ، که خودش را پس کشید. برگشت و رفت...

در اتوبان که بودیم، نه اشک ریختیم ، نه آه کشیدیم . حتی درد دل هم نکردیم. فقط، وارد فرحزاد که شدیم ، با دست چپ اش موهایم را بهم ریخت و گفت: آهای.... کلاً به تخ... ات!

و خندیدیم...

 

 

 

 

 

 

 

دو سه سیخ جیگر...

رفتم سر کوچه دو سه سیخ جیگرررر بگیرم......

گفت پس زنت چی؟ سگت چی ؟ بچه ات چی؟......

 

چند روزی بود که خونه آلن اطراق کرده بودم.

حوصله خونه رو نداشتم....

با آلن خیلی راحتم. وقتی که با هم هستیم گاهی حتی یک کلمه هم حرف نمی زنیم. خوبیش اینه که  سر هیچ چیز با هم توافق نداریم. هیچ چیز... نه فیلم ، نه غذا، نه آدمهایی که می شناختیم... به طور مطلق هیچ چیز....

هر موقع آرامش لازم دارم کله می کنم می رم پیشش...

از دوره دانشگاه می شناسمش .  سر یه درگیری لفظی تو غذاخوری. وقتی هم کلاسی ها بهم پریدن و خودشونو جر دادن سر یه بحث سیاسی، من و اون آروم نشستیم و تماشا می کردیم. چندتایی به ما اعتراض کردن و بهمون گفتن: بی غیرت ها!!!

من پوزخند زدم و نوشابه مو هورت کشیدم. اونم انگشت کرد تو دماغش و یه تیکه از توش در آورد و پرت کرد طرفشون....

یکی از همشهری هاش صداش کرد: اوهوی الیاس... هیچی نمیگی؟... تن لش ش ش ش( همینقدر حرف شین رو کشید)...

آروم گفت: صد بار گفتم بهت. آلن، نه الیاس... . نگاهامون بهم گره خورد. دوتا انگشتامو بهم چسبوندم و گذاشتم کنار شقیقه و بهش سلام  آزاد نظامی دادم. اونم سرشو انداخت بالا....

....

کف اتاق دراز کشیده بودم که اومد. صدای پر شدن وان حموم رو می شنیدم و شلپ شلپ کردنشو. همونطور دراز کش به شاخه های درخت های کوچه نگاه می کردم.

صداشو شنیدم که می گفت: سیگار...سیگار....

یه سیگار براش روشن کردم و رفتم حموم. سرمو برگردوندم و دستمو درازکردم.

- دستم خیسه. بده پک بزنم.

- لختت زیاد قشنگ نیست.

- لخت نیستم.

نگاش کردم. با تموم لباساش تو آب دراز کشیده بود. یه حوله کوچیک خیس هم روی سرش بود.لب وان نشستم. سیگارو رو لبش گذاشتم . پک زد.

- ممنون خانم گلاس...

- به فرانی بیشتر شبیه شدی تا زویی...

دوباره  سیگار رو لبش گذاشتم. با دندون نگهش داشت و پک زد. خاک سیگار ریخت توی وان....

- مرگت شده باز؟...

رفت زیر آب. وقتی اومد بالا سیگارو تف کرد و دودشو داد بیرون....

حالش خراب بود. بد...

- باز با این پسمونده ج.ن.د.ه رسمی های آخر شبی تو خیابون خوابیدی؟...

رفت زیر آب...

- مگه امروز آفیش نبودی؟

با کف دست صورتشو مالوند: ها؟ نه. یعنی آره . ولی برق منطقه رفت. بدون برق هم که نور نیست. بدون نور هم تو فضای داخلی نمیشه فیلم برداری کرد. بدون فیلم برداری هم کار تعطیله. کار هم تعطیل باشه. من می آم خونه...

- همین؟

- با کارگردان هم حرفم شد... بهم میگه مگه برنامه قطعی برقو از اداره برق نگرفتین. منو گفتم : خوش به حالت  برو ویلای لواسون با هنرپیشه اولت بخواب... زنشم اونجا وایساده بود....

با هم قهقهه زدیم...

دوباره رفت زیر آب...

- کی هست حالا؟

اسمی رو گفت که خیلی گنده بود. توی کن و لوکارنو و برلین کاراش طرفدار داشت....

- چیزی نگفت؟

- چرا... بهم گفت زنتو گا....م.... منم گفتم زن ندارم... یه سیگار دیگه بده...

.....

زنگ در داشت خودشو جر می داد. در حمومو بستم و رفتم دم در....

نوشین بود...

- اینو باش! سللام جیگررر... اینجایی که باز؟...

- اوهوم... چه تپل شدی؟!! مدیر صحنه که می شی می سازه بهت!

مثل همیشه از خنده ریسه رفت. خنده هاشو دوست داشتم. موهامو با دست بهم ریخت و گفت: این خل دیوونه خونه است؟....

- آره. چیزی نمی خوری؟...

با سر اشاره کرد ، نه. و جیغ زد : آلن. زود باش. پایین منتظریم. به من نگاه کرد و گفت : رج زدیم می ریم یه سکانس دیگه.... من می رم پایین. با شما دوتا صلاح نیست تنها باشم. باز هم خندید. گوشه روزنامه روی میز چیزی یادداشت کرد... شماره  جدیدمو داشته باش بدجنس... اینو کسی نداره....بهم زنگ بزن....

دم در برگشت و بغلم کرد.آهسته در گوشم گفت: به فریبا گفتم دیگه سر صحنه نیاد. به استاد هم گوشی رو دادم. این روزا مراقبش باش. قاطی نکنه...

....

آلن لباس پوشیده بود و به آینه زل زده بود....

دم در گفت: یه سیگار دیگه بهم بده....راستی امشب هستی؟ بریم فرحزاد دو سه سیخ جیگر بزنیم؟....

منتظر جوابم نموند. رفت. گوشی رو برداشتم و شماره نوشین رو گرفتم...

شورش بی دلیل؟ بی دلیل شورش کن؟ شورش دلیل نمی خواهد؟...

 

آفتاب که روی صورتش افتاد ، بیدار بود. به پشت چرخید. پایش را از تخت پایین انداخت. با کمر بلند شد.گردنش را به اطراف چرخاند. ترق ترق ، صدایش را  در آورد. با دست چپ صورتش را مالاند...

کف حمام نشست. خودش را جمع کرد. آب از روی سرش به پایین می ریخت. با چشمهای بسته جریان آب را روی بدنش دنبال می کرد. از مورمور روی کمرش خوشش می آمد. با دست چپ، خودش را دستمالی کرد. شیر را به سمت آب سرد چرخاند. از سرما، جست زد...

تقریبا خشک شده بود که حوله را کنار زد. پروتز پای راست را روی زانو محکم کرد. بندهایش را بست. پروتردست راست را، همینطور...

جلوی آینه مقعر اصلاح به خودش نگاه می کرد. تیغ را بالا و پایین می برد. کارش زیاد طول نکشید. فقط بالای گونه سمت چپ را اصلاح کرد...

چای و نان را با نی لاستیکی هم زد.از لای شکاف دهانش فرو برد.سعی کرد بدون به سرفه افتادن، مک بزند...

به سرفه نیفتاد...

مثل همیشه ، قبل از رفتن، داخل خانه قدم زد. نگاهی به اطاق خواب انداخت. چفیه سفیدش را دور صورتش پیچاند. نگاهی به پوستر بزرگ جیمز دین انداخت.

با چشمانش لبخند زد. یاد گرفته بود. دستی به موی های تنکش کشید. پولیور شل بافتش را ازروی شانه کج کرد.بوق ماشین دوستانش را شنید. گاز می دادند و صدای زنبورک اگزوز را در می اوردند. دم پنجره رفت.دست تکان داد. با پای چپ روی لبه پنجره جست زد و با سر به سمت پایین شیرجه رفت. می خواست داد بزند: سریع بران ، جوان بمیر...اما یادش افتاد که امروزآخرین مهلت پرداخت قبض گاز بود. فقط گفت: گه، یادم رفت...

 

سرقت ادبی

 

قبل از هر چیز خودم اعتراف می کنم که دزدم. لازم نیست که زحمت بکشین اینو کشف کنید. قلنبه از یادداشتهای یک دیوانه گوگول کش رفتم... البته ادعا هم دارم که کارم از نیکولای بهتره.... اون فقط پادشاه اسپانیا بود... اما من شاه شاهان  پادشاه  ایران و انیران و کوچه سیزدهم و خیابان امید هم هستم.... تازه پلاک ماشینم  هم آخرش سیصد و سیزده است...تاریخ تولدم هم اولش سیزده داره....

شب ساعت ده ، جنازه ام رسید خونه... یه لیوان آب گوجه فرنگی خورم ( حال جویدن نداشتم) آخرین سیگار رو هم کشیدم. جیش و مسواک ( بدون بوس) و لالا....

ساعت شش، کور مال دنبال موبایل گشتم که بزنمش به دیوار. مثل همیشه دور از دسترس بود. ولی بطری آب دم دستم بود. آب خوردم. دوش صبح تنمو بیدار کرد و قهوه صبح مغزمو... این نمایشگاه یه عادت خوب برام گذاشته. عادت کردم به اصلاح هر روزه. از تمیزی پوست صورتم حال می کنم...

صدای همسایه ها هم می آد. شرشر سیفون ها و برنامه صبح تلوزیون و غرغر بچه های مدرسه رو....

از پارکینگ هم صدای غیژغیژ لاستیک ماشینها و سرفه های صبحگاهی موتورشون می آد...

از طبقه بالا صدای در اومد. این یکی شیفت شب کار می کنه. نمی دونم کجا. سعی کردم بفهمم ولی نشد. فضول که نیستم. اونم مثل من تنها ست. صدای زنانه خشداری رو شنیدم که به استقبالش رفت...

سلام عزیزم... قربونت برم.... بیا بغلم کن.... زود، زود ، زود..... مردم از تنهایی....

جا خوردم. مرتیکه که تنها بود؟ این کیه الآن؟ اینقدم عشوه و عور و اطوار؟....

عزیزم.... جووووووون.... بذار بلیسمت.....( اه!!! سر صبح؟ بذار یه دوش بگیره بعد. اینجوری که بو عرق می ده).... آها.... بشین رو مبل می خوام بو کنمت....( کم آوردم!!)

مرتیکه خر شانس!... چقدم تحویلش می گیره....

می زنم بیرون. وارد جاده مخصوص  می شم  ( آخرشم نفهمیدم کجاش مخصوصه؟ برام هیچ فرقی با اتوبان و جاده قدیم نداره ... اوووووه ، شت. مادر...ه.... احمق از لاین سه بدون راهنما می ری لاین یک برا مسافر؟... ولی عجب تیکه ای!!! حق داشت اونجوری پیچید!! از فردا منم می رم تو لاین یک! آب و هواش بهتره!....)....

سه راه پارس خودرو ، مثل بچه آدم سرعتمو کم می کنم و می رم پشت ماشینای دیگه.... این چند دقیقه معمولا ور می رم با کیف و پرونده ها و آینه و ضبط و.... به به! چه  Gen Two آلبالویی جیگری!... ترمز رو ول می کنم. می رم کنارش... سلام علکم!... امروز مسیر خوش آب و هوا شده!!! چه ماشین نازی، چه راننده نازتری! چه هاپوی گوگوللی!... به به ! چه دماغی!!! این یکی دکتره انصافا کارش خوب بوده....

مامانی.... این مرتیکه حیز رو نیگاه کن... با اون ماشین لگن اش.... محلش نذار... هی داره لبخند می زنه بهت.... چه ژلی ام به موهاش زده.... سبز شد ... برو....

تا بیام بفهمم دیگه کی تو ماشین بوده، از Gen Two آلبالوویی فقط یه نوار رنگی موند. سنی نداشت آخه... لابد زود ازدواج کرده بود...

پیچیدم تو کوچه ، پارک کردم و رفتم دفتر. سریع برنامه ها رو مرور کردم. راستین هم یه سری کار بهم گفت و شروع کردم به پیگیری...

بعد نیم ساعت بحث راجع به نحوه اجرای یه کار ، گفتم : پس خودم ، این فایلو می برم برا خروجی. همونجا با بچه های لیتوگرافی می بندیمش... و زدم بیرون...

وارد کوچه شون شدم .

: سلام... سلام آقاهه... آقاهه، نازم نمی کنی؟... آقاهه؟...

جز من و سگ دو رگه یا سه رگه سوله روبروی لیتوگرافی ، هیچ کس نبود...

رد شدم...

: اوهوی ، مرتیکه!!! چیه؟ نجس می شی نازش کنی؟ نازش کن دیگه...

کله ترس آور دورگه بولداگ – دوبرمن نگهبان سوله نیمه کاره بغلی از لای میله ها بیرون بود... وقتی رو پاهاش بلند میشه از من هم گنده تره....

می چپم توی لیتوگرافی.... کنار داوود می شینم.... فایل خروجی رو با هم چک می کنیم. ابعاد کار رو درست می کنیم. چای . با هم  سیگار می کشیم و بر می گردم...

....

هنوز کمی گیجم... توی آینه دستشویی ، به خودم نگاه می کنم. بجز خل مشنگی همیشگی ، چیز خاصی تو چهره ام نیست....

خودمو در گیر کارا می کنم. اینطرف و اونطرف تماس می گیرم. بین دفتر مالی و سفارشات و سالن بالا و پایین می رم....

عصر یادم می آد که باید با عادل تماس بگبرم. موبایلش تو دسترس نیست. زنگ می زنم خونه که پیغام بذارم... : آلووو؟ بفرمایید؟

(این کیه؟) ببخشید ، آقا عادل؟

: بله... ولی هیچکس نیست. تو راه هستن. یه ساعت دیگه می رسن. تتق... بوق ممتد....

این کی بود؟ حتی نتونستم جنسیتشو تشخیص بدم....

یه قهوه غلیظ می خورم... شاید خستگی و کم خوابی منگم کرده.... امیر صدام می کنه: یه فکس داری...

: از کجاست؟

کمی عجیب نگاهم می کنه... : معلومه. سفارت اسپانیا. برای تعیین زمان تاجگذاری....

می خندم... خوبی امیر اینه که تو بدترین شرایط کاری همیشه شوخی می کنه.

موبایل  قار قار می کنه. پیام پشت خطه...

: سلام جیگر! این سایتتون آماده است... چیکارش کنم؟ آپ لود کنم دیگه؟...

: اااا... کدوم یکی سایتو می گی ؟ سه تا کار دستت داریم...

: مشنگ!!!! سایت پادشاهی اسپانیا رو می گم....

قطع می کنم. قرار می ذارم این دفعه که دیدمش ، حالشو بگیرم. مسخره...

دیگه غروب شده.... می رم تو کوچه ، قدم بزنم... تصمیم می گیرم برم خونه...

 سر سوپر ترمز می کنم. خرت و پرت می خرم. دیگه تاریک شده.وسایل رو که دارم می چپونم تو ماشین، یکی صدام می کنم...: جیگررر... منو با خودت می بری خونه؟... گشنمه....

همیشه از ج...ده ها بدم می اومد، مخصوصا از این پسمونده آخر شبی های داغون گشنه....

یه چیزی به پاهام مالیده می شه... خودمو کنار می کشم... دیگه همینم مونده بود. تو محل اینطور تابلو دستمالی  بشم...

بر می گردم یه چیزی بگم... کسی نیست... جز یه ماچه سگ گر، که زیر پاهامه ....

چنان تو سری خورده نگاهم می کنه ، که دلم نمی آد با لگد پرتش کنم... از ساک خرید ، یکی  دو پر کالباس در می آرم، می ندازم جلوش... بو نکرده ، با ولع می خوره... جلوش چمباتمه می زنم... بقیه کالباس ها رو بهش میدم....صورتمو می برم جلو... منو می لیسه... سرشو ناز می کنم... بلند می شم که برم...

: خدا خیرت بده... ثواب داشت...

پیرمردی که از مسجد محل بیرون اومده بود اینو بهم گفت...یعنی فکر می کنم اون بود....

سری تکون می دم و میرم...

قاعدتاً ، اینجای نوشته، باید وایسم کنار جوب  و عق بزنم... اما اینکارو نمی کنم. رو به آسمون هم نمی کنم و داد هم نمی زنم... می رم خونه. خیلی عادی...

باز هم حال جویدن ندارم... آب گوجه فرنگی رو تیار می کنم...

تلفن زنگ می زنه، به شماره اش که نگاه می کنم کد 0034 رو می بینم... از اسپانیا؟؟ مهیار که نروژه، سرور که سوئد زندگی می کنه ، هومن هم هلند و ....

سیم تلفن رو می کشم... صدای زنانه خشدار توی پاسیو می پیچه... : یکم دیگه بمون... زود داری می ری.... بیا یکم دیگه با هام بازی کن... تو حموم کم با هام بازی کردی.... فقط منو شستی.... ماساژم ندادی که....

اینام دیگه گندشو در آوردن!!! زنیکه ... ی.

می شینم یه گوشه... از تو کتابخونه، نیکولای نگاهم می کنه...: چیه ؟؟ کم آوردی؟ ت...م شو نداری تا ته بری؟ تاجگذاری وجود می خواد... تشریفات دربار رو نمی تونی تحمل کنی؟...ها ها ها!!!!

توپ شیطونکی رو که کنار دستمه ، پرت می کنم طرفش... پرت می شه پایین... یه وری از پایین داره بهم نیشخند می زنه... مرتیکه اروس...بیمار روانی....

...........

چند تا تیکه ظرف می شورم ... از توی آبچکون ظرفشویی یه قابلمه بر می دارم می ذارم رو سرم... تو شیشه پنجره خودمو می بینم... خیلی ، خیلی احمقانه است... خیلی....

باید تمومش  کنم. اول از همسایه ها شروع می کنم....

لباس می پوشم . می رم طبقه چهار. در می زنم . مدیر ساختمان در رو نیم باز می کنه

: به ! مهندس سلام! بفرمایید....

: سلام ، ممنون مزاحم نمی شم... می خواستم راجع به....

: دم در بده که، بفرمایید ، بچه هام نیستن، مسافرتن.... ( صدای خماری می پرسه کیه؟... یه پودل کوچولوی سفید هم روی کاناپه لم داده)

: خواهش می کنم، مزاحم نمی شم... اووووم ، راجع به ، این ، این چراغ ورودی می خواستم بگم....

............

فردا شب ، زودتر بر می گردم خونه...

سر راه ، می رم قصابی .

سلام ، دو تا قلم کوچک می خواستم...پای مرغ هم دارین؟

روی نیمکت پارک می شینم. با لذت شروع به جویدن استخونا می کنم... ریز ریز گاز می گیرم و با حوصله می جوم... بی خیال جماعت مبهوت پارک.... می جوم.... به چراغهای چشمک زن قرمز هم که دارند نزدیک می شوند، محل سگ نمی ذارم.....

 

 

 

 

آلودگی صوتی یا پلیرها روان آدمی را می پالایند یا هر چی که دلم می خواد گوش می دم

 

با کلی احتیاط از پله های لیز آپارتمان بالا می رم. دم در نفسی می کشم و از سالم رسیدن سه تایی مون حال می کنم.می رم تو. رو یخچالی محترم، باشنیدن صدای در، پشتشو به من می کنه. البته پشت کلمه گویایی نیست. یه جاییش رو که فکر کنم شامل فیل.تر بشه نمی گم.

ولو می شیم رو زمین. سه تایی. چرخی میزنم . مطمئنم . داره زیر چشمی نگاه می کنه ببینه چیه...

سیستم صوتی کوچولو رو از جعبه ش در می آرم. مشکی جذابیه.راش میندازم. حتی رو یخچالی هم نیشش وا شده. ایندفعه یه جا دیگرشو رو به من کرده. هدفون بیسیم رو هم راه می اندازم. حالی داره هاااا! عین این خزملنگا که تازه موبایل می گیرن و خرکیفن ، همون تیپی حال می کنم. تموم سی دی ها رو می ریزم دورم. چندتا رو امتحان می کنم بعد یکیشو انتخاب می کنم .( لابد می گین: محسن نامجو. نچ! سوسن کوری هم نیست!سوییت خروس طلایی دیمتری شوستاکوویچ!! کف کردین؟ خودمم حالم بد شد!نه بابا، یه چیز لایت گذاشتم) تا اون داره پخش می شه و منم با امکانات ریموت بیشتر آشنا می شم. هوس سیگار دارم شدید. می رم سراغ   پیاله ها( گفته بودم ، نه؟ خیلی حال می کنم ایناا؟) یه تیکه ریشه شیرین بیان رو سق می زنم( بمیرین، مزه شو نمی گم! برین عطاری بخرین یا همونجا بچشین تا بفهمین دارم چی میکشم) یه سری هم  به کامنتدونی میزنم و جواب می دم: قربونت، قربونت، عزیزمی، دوست خوبم، جیگررتو درسته! تویکی کجا بودی تا حالااااا!!(یادم باشه براش ای میل بزنم!)، قربونت، دوست فرهیخته ام، قربونت و.... یکی نوشته بود: اين پلير ها زده تما م زندگي مارو داغون كرده .... كم كم داره صداي آدما يادم ميره .....به جاي حرف زدن مي نويسيم و به جاي گوش دادن هم .....

آهااااا!! حتمی  یکی باید بیآد بزنه تو پرمون دیگه؟ نه آخه اینهمه خز جووات  پز زلم زینبوشونو می دن کسی چیزی می گه بهشون؟ اینها مثلا آشنان، دوست محیط مجازین، اه، اه... ( هاااا؟ زدم به کولی بازی؟!)...

صدای آدما یادمون می ره؟ حرف نمی زنیم؟ دیالوگ نداریم؟....

قربونت، شب تو خونه ای که هیچ نفسی گرمش نمی کنه....چه صدایی ...

بگذریم.

یه مرور می کنم از صبح تا شب ببینم بدون پلیرها چی می شه:

کله سحر که پا می شم، دست و صورتمو صفا می دم .زیر کتری رو روشن می کنم. می شینم یه ربع ذن بگیرم. خب اونم که موسیقی لازم نداره، تایزن تاشی مارو هم گفته، در هر شرایطی که می تونید ، مراقبه کنید...( هر شرایطو داشته باشین) وسط کار و جریان هجوم افکارو شمارش تنفس و مراقب نحوه نشستن بودن... صدای سیفون و شرشرلوله های فاضلاب همسایه بالایی می آد. چند بار تکرار می شه. دیگه هجوم افکار تبدیل می شه به تصویر سازی، این آقاهه، این خانمش ، این بچه اش... . خب حالشو بردیم! خداییش اگه بودیدارما بتونه اینجا نه ماه مکاشفه کنه...

موقع، خوردن صبحانه صدای یکی دیگه می آد: محمودآقاااا، نوشابه هم بریزم؟ ( ای خدا... ساعت شش و نیم نوشابه!!؟؟) حالا این وسط، ریز صدای لوله های آب و سیفون و آسانسور رو داشته باشید....سفارش های خرید و برنامه های روز رو ، منهم مرور می کنم. می زنم بیرون .یکی ازهمسایه کج کج از پارکینگ می آد بالا و ریز یه سلامی و می تپه تو واحدش. (زاآآرپ!!) بنده خدا چجوری رسید تا اینجا؟!...

تو کوچه، دست می برم گوشی ها رو بتپونم تو گوشم ...( یادت رفت؟) راهمو می رم. صدای استارت و زوزه مرگ ماشینا و صدا های صاحباشون: ااا؟ ضد یخ چیه ، حالا؟ منم باید بریزم تو ماشین؟!!مگه کمپانی نمی ریزه!؟...

آخ جووون! این دختر خوشگله! همیشه این ساعت با موبایلش از اینور رد می شه! امروز صداشو می شنوم...

ای ی ی ی !! بارالهاااا، توبه، توبه...

تو اتوبوس به قرقر موتورش گوش می دم. از هرطرف صدای صحبت می آد. یکی، موبایلشو روشن کرده داره یک تا ترانه افغانی  بعنوان موزیک متن سفربا اتوبوس می ذاره! برمی گردم به صاحبش یه چیزی بگم. می بینم گوشی رو گوششه. با سوکت ش داره رو بخار شیشه ، یه چیزی می نویسه! احتمالا متن پست امروز وبلاگشو...

پشت سرم دو تا خانم راجع به شوهراشون و شرایط استخدامی خودشون  و...صحبت می کنن، احتمالا موقع پیاده شدن حسابی باهاشون فامیل می شم. تکرر ادرار بچه اون یکی خانمه هم رو دیگه از بر شدم...

بقل دستیم با دلهره به شیشه ذل زده. بهم می گه : آقاااا!!؟ می گم : بله؟ می گه : برررف!!! نگاهش که می کنم دوباره می گه : اگه برف بازم بیاد چی ی ی ی؟ چه جوری برگردیم!!!؟ می گم : چی بگم ! خوب ،پیاده!!

می گه : آقااااا!! تورو خدا نگووو! من سه سر نونحخور دارم!!می گم: خب من چه کنم، مگه برف دست منه!؟

می گه : نه ، ولی شما هم نفوس بد نزن!!....( دیالوگ به این می گن دیگه؟!)

اینوریکی داره ریاضی مرور می کنه. گوش می کنم. این به دردم می خوره! شاید یه روز کلاس خصوصی گذاشتم...

می رسم ، چاپخانه: سلام . لبخند، سلام، سلام ، چای اول صبح و انفجار کار. اسپید مسترها، خمیازه می کشند و شروع می کنند به ترانه سرایی. سرکشی و پیگیری ها و تماس ها. شیرین بیان ( نمیگم مزه شو!) گاز می زنی و چرند بعضی مشتری ها رو تا آماده شدن فایل و کارشون با لبخند ، تحمل می کنی....

غروب ، تو راه برگشت. سرمو تکیه می دم به پشتی. دو تا مسافر عقبی راجع به باجناقاشون، شرایط کاری، حقوق و اضافه کاری و ... اینا داستان می گن. راننده به پام می زنه می گه: صفه کلاچ خریدم، سی وپن تومن. یه ماه نشده ...

زیر پل عابرپیاده می شوم. هوای سرد رو عمیق توریه هام میدم. از پله ها می رم بالا. خلوته. یه صدایی بهم می فهمونه ، اون بوهه مال زیر پل عابرپیاده نیست! مال پشت همین آقاهه است که هر روز جلوتر ازمن از پل بالا می ره...

می رسم خونه. تا یه نوشیدنی گرم آماده شه. چرخ می زنم. کف دستم می خاره که ریموته بردارم. (اما نه دیگه!!نمیشه) بچه های زیر پنج سال همسایه ها، با جیغ اره ای داستانای خاله شادوونه جوون رو تعریف می کنن.

صدای چند تا مکالمه تلفن رو هم با ذکر کلیه منابع ، مالی ، اعتباری، شخصیتی گوش میدم. برخلاف همسایه ها، من همشونو خوب می شناسم. گاهی که سراغ یه فامیل دورشونو که تا حالا اینجا نیومده رو می گیرم! کمی به شک می افتن که من دقیقا شغل ام چی میتونه باشه!...

هوس می کنم به یکی زنگ بزنم. ( فکر بد نکنین! پسر نیست!!)وسط مکالمه نیمه عشقولانه، صدای دوتا از خانم های همسایه که منتظر رسیدن آسانسورند می آد.سکوت می کنم تا اونا چندان مکالمه منو نشنون( به برکت تکنولوژی پیشرفته عایق بندی ساختمان ها ، تمام دیالوگها ، کنفرانس می شه!) پشت خطی نازنین هم فکر کرده من ذوق مرگش شدم که نفس نمی کشم!هی می گه: بگو دیگه، خب چی داشتی می گفتی....که تا می آم یه چیزی بگم. صدای یکی از خانما می آد که می گه: این آبی بالدارها خیلی بهترن!!! من دیگه واقعا ذوق مرگ می شم!!...

سر شام، این طنزهای چندش تلویزون و خنده همسایه ها روی نرو من همینجور تاتی تاتی می کنه....

منم که مریض، آخر اعصاب، ایراد دارم دیگه لابد... همینجور ریشه شیرین بیان گاز میزنم از حرص...

تا آخرین! صداهای همسایه ها تموم بشه، دیگه ناخونای پامو می جوییدم( یادمم رفته بود که بشورمشون، به شوری میزدن) ...

ساعت نزدیک سه صبح، بیخوابی زده به کله ام. ( توضیح بدم چرا؟)...

پاشدم. قاطی سی دی ها یکی رو برداشتم. پخش رو روشن کردم. ولوم رو بردم رو صد. جیمز هیتفیلد خوند ( البته خوندن که نه، انفجار) Nothing Else Matters.... منم حالشو بردم.... تا آهنگ تموم بشه، کل چراغای مجتمع روشن شده بود.....

صبح، پاشدم. ریموت رو برداشتم . پخش رو رو روشن کردم. آی پادمو از شارژ درآوردم و.... زدم بیرون. برف هم می بارید. همون آدمای همیشگی هم بودن. به همشون لبخند زدم...

 

 

 

 

 

ترانه شامگاهی

 

دررا با کليد باز مي کنم. نه، کليد را با در باز مي کنم. نه، باز در را ميکنم ، با کليد....
مي رم تو . آخ ! گاز نگير. مي ريم، تو ...
توتوتوتوتوتوتوتوتوتوتو.....
لباس ها را به چهار گوشه پرت مي کنم. جزپوستم چيزي تنم نيست. زيپ پوستم را بالا مي کشم.هنوز سرده . شوفاژها بخار مي کنند. به اون که روي يخچال نشسته ، دهن کجي مي کنم. درب يخچال را باز مي کنم .زيپ پوستم را پايين مي کشم. گرمم شد. يخچال بخارش شعله مي زنه . طبقه وسط . گوشتها را کنار ميزنم. چند کرم گوشتالوکه مثل (جي لو) خودشون رو تکون مي دن مي پرند کف دستم . درب يخچال را با پا مي بندم. اوني که روي يخچال نشسته تف مي کند. تف ف ف ف ف ف فف...
تلفن زنگ مي زند.آلووووووووووووو. اوووق دارم . کرمهاي ديشبي مي پرند بيرون. آخ! گاز نگير.باشد.اول تلفن. کيه؟ نه! من که اينجام.آهااا. با تو کار دارن. از روي يخچال مي پرد روي تلفن. دهن کجي مي کنم.
يک ، دو ، سه.... امشب چقدر آدمهاي توي پنجره زيادن. دم در بده، فرمااااا تو.... مي خندم. آدمهاي توي پنجره هم مي خندند.اداي منو در مي آرين؟؟منم اداتونو درمي يارم...مي خندم. مي خندن. مي خندم. مي خندن. به.... بخندين.
خ خ خ خ خانم جلسومينا، خ خانم جلسومينا، مم مم مم ممکنه اواواون شيپورو بزنين، مي خوايم نمايش روش ششروع کنيم...
چنگالو فرومي کنم تو تن خانم جلسومينا. شيره تن اش ميزنه بيرون.با کيف ولذت چنگالو تو تنش مي پيچونم...بو کباب مي آد...بساط ريديفه...فررررماا داااش بهروز... اوچيکتيم به مولاااااا...آروق ات منو کشته داااااشش...
يخ مي ريزم توليوان نوشابه دااش بهروز...يخ سرده. آبکي گرمه. اما ننه ام مي گفت. آبکي سرديه.مثل ماهي. مي خوام نهنگ بخورم.هموني که يونس رو خورد.اونم سرديه؟
 بررررررر.سردم شد.بغلم کن.سردمه. بغلم کن. استخونام از سرما مي لرزه.ازپشت بغلم کن. بسوزنم تنمو.دلم گرماي تن تو مي خاااااد....
نه!!!!!!
تو نه!!!
برو رو يخچال....
بو مي دي ي ي ي ي.تو منو توليوان نوشابه داااش بهروز ول کردي ي ي.اون تو سرده. سرده. تو سردم کردي. تو منو سرد کردي. تو منو کردي.... سرد.سرد کردي. سردکردي. سرده . سردمه.يلدا تموم نشده؟ وسط مرداده!هنوز يلداست؟يلدا.يلدا.يلدا؟ کي بود؟ بچگي هام؟ يلدا؟ياسي؟...
هااااااا؟چيه ؟ چي مي خواين؟؟؟؟ روتنم ووول مي خورين چرا؟ دوووسسسست دارم خودمو بخارونم...بچه بودم. يه بار خودمو خاروندم . تو صف.از دست خانم معلم کتک خوردم.ولي باز خودمو مي خارونم....
دم يخچالم چرا؟ کره رو کي تو دستم گذاشت؟ آررررره؟ کره لازمم؟ بي خيااااال باآ. يه راه  بيارم بالا ، بالا،  بالا ، بالاترررر. سوپرمن... اولين بار سوپرديدم ، با سوپرمن بچگي هام خيلي فرق داشت!....
به گلا آب دادي؟...
باشه.به گاز دست نميزنم. فقط بازي نشستني . صدامم در نميآد.همسايه ها شاکي نشن.پس کي ميآيي؟
....تو برو سر يخچال بشين. نزديک من نياااا.
احمد ، اس ام اس داد.در ساعت بيست و چهل و شش دقيقه .نمي تونم جواب بدم، احمد. سرم گيجه. گيج. گيج...صدا مي آد......صداي اس.ام .اس مي آد.اس،اس،آ ث ميلااااان ن.هووووووو....... شير سماورررر.....شير سماورررر....به...
اووو. توپنجره اداي منو درنيارين....تنم چرا مي خاره. دلم مي خواد.دلم مي خواد.دلم مي خواد.....
چي دلم مي خواد؟ فيلم فردين مي خوام.مشت ميزنه. خوبه. تام کروز بده. تتتتتتتت تق تتتتتتتتتتت تق.... با مسلسل آدم مي کشه. فردين خوبه. مي زنه آدما رو.نمي ميرن که!بخدااااا. بيا ببينشون تو خيابون ارباب جمشيد. تو منوچهري.حسن دکتر. غلام ژاپني. محمود بصيري...
يادته با هم رفتيم تو اون قهوه خونه. بين اون همه عمله اکره آويزون، با هم صبحونه خورديم...
صبحونه؟ نخوردم . با امير نون و پنير و چاي ...نخوردم. زنگ مي زنم . زنگ نمي زني.نه صداي در، نه تلفن... ناصر مي خونه. دلم ناصرو مي خواد. با اون صورت پف کرده و اون همه لوله تو دهنش... ناصررررر.
کرما دارن مي خورنت.من دارم برات اشک مي ريزم. دوستت دارم رو ديگه نمي تونم گوش بدم... نمي تونم...
من گريه مي کنم . شماها بخندين . شماها بخندين... بخندين لج منو دربيارين...
مي خوام يه طرف صورتمو کج کنم و بگم:?You talk`n me . دلم مي خواد مثل بابي، تاکسي مو پارک کنم، مگنوم بردارم برم تو خيابون. ...ها و ....ها و تموم اونايي که کش دارنو سولاخ سولاخ بکنم ... چيييه؟ نه ! حالااااا اين چييه؟ نه ! مي دونم ... مي گم اين چييه؟...آها. نه اينو که مي دونم عرضه شو ندارم. دستت درد نکنه، بار زدي؟ توووپ... بيااااا. ناصرهم  رفت. اوووووووق دارمم... گرمممه . سردم شد.سرده. صدا مي آد. صدا. کفتراي همسايه ن . ميآن دون بخورن.تو بشين رو يخچال.... اووووووق داررررم....
بالا آوردم. رو گليم . رو مبل . تو ماشين لباسشويي . رو بشقابا.... گيج مي خورم. لامپ اتاق چرا کنار صورتمه؟ من بالام يا پايين بالاست.بالا پايين خودم کجاست؟ هااا حرف بديه؟؟ بد کيه؟ منم . من بدم . شما ها مي گين. شما ها... همتون با هم ... تنهام کردين... منو تنها کردين... منو... تنهام...
از رو يخچال اومدي کنارم . برا من اومدي؟ بو مي دي که. باشه. تنهام . بمون.کجا مي ري. کثافت...تو بمون...
.......
.......
.......
صداي در مي آد. باز شد . يکي کنارم نشسته. موهامو ناز مي کنه.صورتمو پاک مي کنه...
با مني؟ به من مي گي: شششششش... آرروم؟  سرمو بذارم رو قلبت؟... اوهومم....خوبه...دوست دارم....

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سلام!!!به قول بچه ها: سر صبحي؟!
بابا،من که حالم خوبه که! اين که مثلا من نبودم که! يه رفيق ناباب دوست داشتني دارم. سر توهم زاها با هم کل انداختيم. اون مي گفت: آدمو مي بره به عرش. منم مي گفتم : ما خودمون ، رو عرش فرشيم، از همون فرشاي حجره حاجي بابا!هي براش از جريان سياله ذهن و توفان فکري و تمرکز روي موضوع و ذات آفرينش گفتم .مي گفت امکان نداره مغز تو شرايط عادي بتونه خودشو خلاص کنه.گفتم مغزاي خلاص مي تونن!!ماهم خلاصيم.گفتم چندتا سوژه رو باهم مي گيرم مي رم جلو.غير اينه؟ گفت نه!سازوکارش مشخصه ولي توشرايط عادي امکان نداره.براش مثال زدم .گفت همه اينا متوهم کردن خودشونو!گفتم اونا همه آدم حسابي بودن. گفت جنسشونو از من مي خريدن!...
دردسرتون ندم .قضيه بالا گرفت . شرط و شروط .
گفت اگه بتوني يه جوري بنويسي که من فکر کنم: با حال خراب اومدي، زدي. متوهم  شدي.نوشتي. شرطو بردي...
گفتم الآن خوبم ديگه،پاکم؟ گفت آره . گفتم ميرسم خونه. مي نويسم .بهت زنگ مي زنم . برات مي خونم. گفت باشه.
خوندم.
آشغال!! الآن داره مي آد ببينه من تو خونه چي داشتم!!!!ديوونه مي گه ساقي ت کيه!؟...
مي گه شرط  رو هم نمي دم...

شما که...؟ شک ندارين به سلامت من؟؟
اي اي . خيلي ، خيلي نامردين!!!اينجاشو ديگه فکر نمي کردم.نامردا.


                                                                

 

ترانه صبحگاهی

سوز سردي بود. لباس ها گرم بودند . ولي هر جا که با هواي بيرون در تماس بود تا استخوان مي سوخت. اولين بقالي باز را که ديدی، بچپ داخل.هووووووو. سرده. سلام.داخل بقالي هم گرم نبود.
يه بهمن کوچيک
داخل ويترين يخچال، سرشیر
يه سرشير.
.
.
سرماي بيرون تغيري نکرده بود.
اتوبوس اول رفت.
درک
روکش سرشير را باز کن.
ليس بزن.تک و توک عابر ها نگاه مي کنند.
بوي ترش زباله يخزده با عطر سرشير قاطي مي شود.
بچه گربه کنار سطل زباله مي چرخد.
سرشير را جلوش بگذار..
.
.
تند تند مي ليسد...
نفس نفس مي زند...
سير شدي؟گربه نگاه پرسشگري مي کند.سير که شد، تازه يادش افتاد، احتياط کند.
.
.
.
لگدت را درست زير شکم بچه گربه بزن.
چه شوتي!
بايد مي رفتي ليگ برتر!

.
.
.
کاميون ترمز هم نگرفت.
تا چه مسافتي، آسفالت را استامپ مي زد!
اتوبوس رسيد.
سوار شو...