مهمان
روی نیمکت سنگی انتهای موجشکن نشسته بودم. دَمِ غروب بود که آلن سررسید. دونخ سیگار روشن کردو یکی را به من داد.حرفی نزدیم.فقط سیگارکشیدیم.تمام که شد، ته سیگار را پرت کرد.خورشید داشت می رفت پایین. آرنج دست راستش را روی شانه من گذاشت.آفتاب که غروب کرد گفت: جوجه تیغی،دلت گرفته بود نشستی تماشای غروب؟
برگشتم نگاهش کردم. گفتم: نمی دونم.نه.دلم نگرفته بود.همینجوری اومدم. خیلی وقت بود میخواستم بیام...
زیر پایمان افعی ها هیس هیس کنان لای سنگها می لغزدیدند. سیگاری روشن کرد وگفت:پاشو.حوصله نیش افعی ندارم.
خندیدم وبا هم راه افتادیم. نرسیده به برج رادار گفتم:بریم آقا تمیزه چایی بزنیم؟
به سمت پله ها هلم داد.به ماشین که رسیدیم گفت: بریم خونه. الان نقش بِکِش رو دارم! باید ببرمت خونه،مهمون داریم...
ایستادم.غر زدم: اووووه یا حضرت گه! کیه؟ من برمیگردم پهلو افعی ها.
گفت: گه نخور. می دونی به زور می برمت.خودیه. نوشین.
صورتم را با کف دست مالاندم. این پا و آن پا کردم. آلن دست انداخت ریموت را از دستم قاپید.درِ ماشین را باز کرد و نشست روی صندلی جلو.گفت: اگه نمی خوای تو ماشین سیگاربکشم راه بیفت...
دم در که رسیدیم. صندلی را خواباند.چشمهایش را بست و گفت: برو بیارش. شام می ریم مجتبی، جیگر بزنیم...
انگشتم را روی زنگ گذاشتم.همان سوال جواب همیشگی و غشغش خنده زنگدارش از پشت آیفون بلند شد.در صدایی کرد و باز شد.نرسیدم به گفتن سسامی بازشو...
برگشتم نگاهش کردم. گفتم: نمی دونم.نه.دلم نگرفته بود.همینجوری اومدم. خیلی وقت بود میخواستم بیام...
زیر پایمان افعی ها هیس هیس کنان لای سنگها می لغزدیدند. سیگاری روشن کرد وگفت:پاشو.حوصله نیش افعی ندارم.
خندیدم وبا هم راه افتادیم. نرسیده به برج رادار گفتم:بریم آقا تمیزه چایی بزنیم؟
به سمت پله ها هلم داد.به ماشین که رسیدیم گفت: بریم خونه. الان نقش بِکِش رو دارم! باید ببرمت خونه،مهمون داریم...
ایستادم.غر زدم: اووووه یا حضرت گه! کیه؟ من برمیگردم پهلو افعی ها.
گفت: گه نخور. می دونی به زور می برمت.خودیه. نوشین.
صورتم را با کف دست مالاندم. این پا و آن پا کردم. آلن دست انداخت ریموت را از دستم قاپید.درِ ماشین را باز کرد و نشست روی صندلی جلو.گفت: اگه نمی خوای تو ماشین سیگاربکشم راه بیفت...
دم در که رسیدیم. صندلی را خواباند.چشمهایش را بست و گفت: برو بیارش. شام می ریم مجتبی، جیگر بزنیم...
انگشتم را روی زنگ گذاشتم.همان سوال جواب همیشگی و غشغش خنده زنگدارش از پشت آیفون بلند شد.در صدایی کرد و باز شد.نرسیدم به گفتن سسامی بازشو...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۴ ب.ظ توسط افشین
|