روی تخت کنار هم دراز کشیده بودیم. به شکم نرمش نگاه می کردم. با انگشت روی زخمی که آن پایین بود خط کشیدم و پرسیدم:
برا چی عمل کردی؟
بالش را پرت کرد طرفم و خندید و گفت جدی می گی نمی دونی؟
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
مگه دکترم؟ خو چه می دونم برا چی؟
نیم خیز شد و روی آرنجش تکیه کرد. سرش را کج کرد. موهای بلند سیاهش روی شانه ی راست ریخت.
: دیوونه! جای زایمانه!
دوباره به زخم نگاه کردم. گیج شدم.
: زایمان!؟
چرخید و به من پشت کرد
: سزارین! خداااا! تو چی میدونی پس؟
...
تا صبح از خواب می پرید و گریه می کرد و دستم را که روی شانه ش بود پس می زد و تکرار می کرد: تو چی می دونی؟....