شبی از شبهایی پاییزی بود. هنوز امید را نکشته بودم. هر چند نیمه جان، نفسی می کشید. گمان می بردم با مسافرکشی و داشتن درآمدی جانبی می توانم فرآیند باز شدن این فنر پیچ در پیچ را کند تر کنم. حداقل اینکه سر خودم را شیره بمالم که دارم تلاش می کنم.

نه شکل و قیافه خودم و نه ماشینم، به این جماعت شبیه نبود. برای همین گاهی با صلوات یا لبخند عشوه گرانه ای ، کل تلاش مسافرکشانه من به گ...( برای انتخاب الف یا ها ، مختارید) می رفت...

گاهی هم ، بر عکس. بودند کسانی که انگار به عمرشان مسافر نشده بودند. باید سر برگرداندن بقیه کرایه باهاشان کلنجار می رفتم و با پس زدن دستم و لبخند مخصوص مشترک بین همه شان تلاشم را خنثی می کردند و از ماشین پیاده می شدند. ( شاید هم می فهمیدند که من اینکاره نیستم و می خواستند ترحم شان را بپاشند توی صورتم ، وقتی که قورتش نمی دادم...)

نزدیک یکی از میدانکهای شهرک بودم. زوجی را دیدم. کلید نور بالا و تکان دست. ترمز کردم. شیشه را پایین دادم.

جوان بود با موهای بلند و لخت. تی شرت و جین مارک دار. فکر کردم ، حتماً شورتش هم مارک دار است. سرش را جلو آورد و با یک حرکت، موهایش را به پشت سرش برگرداند.

-         آقا ( انتظار داشتم بگوید، داداششش) تا ونک مسیرتون می خوره؟

-         آره...

در سمت راست عقبی را باز کرد و دختر( زن؟ خانم؟ دوشیزه؟ او از جنس مونث؟ چه باید می نوشتم؟) سوار شد. سلام آرامی گفت و در را ملایم بست...

جوان ، آرام به سقف زد و گفت:

-         به سلامت...

راه افتادم . امید، ته جیب عقب شلوارم، جابجا شد. فکر کردم : راحتی؟ جواب داد: آره... چیزی نیست...

دختر خیلی آرام نشسته بود. بعضی ها انگار که صندلی مشکلی دارد مدام وول می خورند. بارها دست مالیدم.

( البته روی صندلی). چیز خاصی نبود. حتی منظورشان جلب توجه هم نبود. نمی دانم . یعنی نفهمیدم ...

بین راه ( خیلی کلیشه ی ) پرسیدم که اشکالی ندارد، پخش را روشن کنم؟ و نه ملایمی جواب گرفتم و کاست را فرو کردم. خوشبختانه موزیک دامبولی نبود. فکر کنم، آلبومی از Eloy بود. نزدیک ونک بودم که گفتم:

-         ببخشید، مسیرتون ونکه یا جای دیگه می خواهید برید؟

-         ( با کمی مکث، به جلو خم شد) مگه نمی رین ونک؟

-         چرا، فقط اگر می خواید سمت دیگه برسونمتون، نرم تو میدون..

-         زحمتتون نمی شه؟ من مسیرم  رسالته...

-         مشکلی نیست...

و مستقیم رفتم.

      - به زحمت افتادید. دیر وقته. حالا باز خوبه تو مسیرتونه....

شمرده صحبت می کرد.

-         خواهش می کنم. نه . مسیرم غربه...

-         آخ . ببخشید. اگه می گفتید، مزاحم نمی شدم. دیگه دیروقته ، خونواده تون منتظرن...

به موقع جلوی پوزخندم را گرفتم. حتی امید هم ، خس خس کنان ریسه رفت.

-         نه. مشکلی نیست. من شبا کار می کنم. یه جوراییی شیفت دو- سه حساب می شه...

-         می فهمم. منهم تدریس می کنم. انگلیسی. البته برای کودکان.

به جوان فکر کردم...

-         تو شهرک هم چندتا شاگرد دارم... گاهی تا دیروقت طول می کشه...

-         آها...

و ساکت شدیم...

میدان رسالت را ، انگار با ملاقه هم زده بودند. داشتم نقشه جدید میدان را حدس می زدم و پرسیدم که کجای میدان. مکث که کرد، راه خروج میدان را پیدا کردم و گفتم: می رسونمتون...

-         آخه دیر وقته...

-         مهم نیست. چند دقیقه دیرتر می رسم.

نشانی را گفت و مسیر داد. مسیرها خیلی عوض شده بود. حتی نا آشنا.

گفتم: این شهر هر روز ، مسیرهای جدیدی رو اختراع می کنه...

-         روز به روز بیشتر شبیه لابیرنت مینوتاروس می شه...

از آینه نگاهش کردم. حتی امید هم کمی جابجا شد. صورت ساده و آرامی داشت. مثل نقاشی های دوره مینوس کرت.

-         بیچاره تسوس زرین مو... حتی نخ آردیانه هم نمی تونه کمکش کنه تو این شهر....

وساکت شدم . حس کردم، اظهار فضل بی موردی بود.

-         اساطیر یونانی رو دوست دارید؟

-         خیلی...

آرام خندید. من هم .

-         عجیبه. ممنون .خیلی خوب بود که با شما همسفر شدم… همینجا لطف کنید.

پیاده شد. مبلغی را روی داشبورد گذاشت. تعارف کردم.

-         نه. زحمت کشیدید. خواهش می کنم ، تعارف نکنید... برای من شب خوبی بود...خدا نگهدار...

بعد مدتها ، لبخندی زدم. حتی امید هم . فکر کنم آخرین لبخندش بود. وقتی که اتفاق آوار شد روی سرم ، گفت که دیگر نمی خواهد زنده بماند و خواست که خلاصش کنم . آخرین روز، گذاشتمش زیر چرخ ماشین پیام. چند بار از رویش رد شدم. هیچ صدایی نبود. حتی ناله هم نکرد...

دور شدنش را نگاه کردم. راه افتادم . در کوچه خلوتی، کسی دست تکان داد. توقف کردم. گفت در بست تا مرکز شهر...

وقتی که نشست و در را بست. شنیدم که چیزی به نمد سقف خراشیده شد. سنگین نفس می کشید. کمکهای ماشین زیر سنگینی وزنش، خوابید. دم و بازم مرطوبش به گونه ام می خورد. جرات نکردم از آیینه نگاهش کنم. همه جراتم را جمع کردم و پرسیدم:

-         از کدوم مسیر برم؟...

ماغ ملایمی را شنیدم . بعد صدای شکستن قلنج گردن و خش خش خراشیدن چیزی به سقف... سنگینی دست پشمالودی را روی شانه ام حس کردم...

-         بهت می گم... من خونه مو خوب می شناسم... چشم بسته هم می تونم مسیرو پیدا کنم... برو....

قوز کردم و راندم...