خاطرات تابستانی
+کف سفید تمام تنش را پوشانده. آب را رویش می ریزم. کف ها می روند. دستم را روی پوست گرمش می مالم. تمام منحنی های زمین را در خودش دارد. حس مشترکی داریم . من و او، هر دو از نوازش لذت می بریم. من، در کف دستم و او در تمام تنش... خم می شوم و می بوسمش...
عطر خوش تابستان را دارد...
کارد را که فرو می کنم در شکم ش، قرچ، صدا می دهد. می شکافد. درونش را نشانم می دهد. سرخ است. سرخ. عطر تابستان شیرین است. گل اش را جدا می کنم . تنها خودم . چشم می بندم و در دهانم می گذارم...
شیرین... تابستان را می بلعم... تمام دهان و لب و چانه و لباسم نوچ می شود...
نوبر کردم اولین هندوانه تابستانی ام را...
+ ساعت 3 عصر. تابستان . میدان اصلی انزلی. شرجی یعنی، حرارت و رطوبت بالا... هر چه آب بنوشی، افاقه نمی کند. ضلع شمال غربی میدان. تقریباً ، روبروی کافه مادام. آن وقتها که زنده بود . آن وقتها که کافه را نکوبیده بودند... صدایش را می شنوی : سر حاله آبغوریه آقا ، آبغوریه...
سطل چدنی روسی لعاب دار. چند جایش هم پریده . مثل همه ظرفهای لعابی با شخصیت و سرد و گرم چشیده روزگار. ملاقه ای هم آویزان سطل است. سطل دیگری هم ملتزم رکاب. چندتایی لیوان هم در آب خوابیده اند. سلام می کنی و آبغوره می خواهی. علیک می گیری و ملاقه، سطل را هم می زند. رنگ سبز ملایم و قطعات یخ وسبزی های معطر درار با هم می رقصند. دست می کند درون سطل ملتزم رکاب. لیوانی را بر می دارد. دستی به سر و گوش لیوان می کشد. جیر جیر جیغ می کشد لیوان. لیوان را می گیری. سر می کشی...
گیله وا که به تنت می خورد، هرچه عرق که از تنت جوشیده را می لیسد و با خودش می برد. عطش؟ نمی دانی چیست. دیگر نمی شناسی. خنک شده ای و سیرآب...
+ از توی سوراخ گیشه، بلیطی که به دست بلیط فروش چسبیده به سمتت دراز می شود. بلیط را می گیری و داخل می شوی. می روی سمت چپ. مسیر سالن سینما ایران به راست است. سینما هلال احمر به چپ. سینما گلسرخ مستقیم . سینما ارتش هم که اصلا مسیر ندارد...
خنک. طعم کولر گازی را همان موقع چشیدی. و ، تاریک . تاریکی سالن سینما. فیلم شروع می شود... تبلیغات جایی نداشت. هر چه بود آنونس فیلمهایی بود که گاهی هیچ وقت پایشان به اینجا نمی رسید و تو حسرت می خوردی که نمی دیدیشان...
جانمی... درست همان موقع که گیدورای بدجنس می رود تا شهر را نابود کند، گودزیلای متحول شده از زیر خروارها سنگ خودش را بیرون می کشد و آن نعره معروفش را سر می دهد...
چنان کتکی نثار این گیدورای بی پدر می کند که وقتی برای جذاب تر شدن، فیلم اسلوموشن می شود، آدمی که لباس گیدورا را پوشیده ، می بینی. هر چند مهم نیست. داری حال می کنی...
گیدورا دارد جان آخرش را می کند . حالا نوبت آن اشعه مرگبار آخر است. یکبار. دو بار ... و خلاص...
انقدر ذوقمرگ هستی که دنبال یکی می گردی ذوقمرگی ات را با او تقسیم کنی. همه در خنکای سالن خوابیده اند...(مثل لئون ذوقمرگ شده از دیدن آواز زیر باران جِین کِلِی)
یادت رفته؟ می آیند که خنک شوند در هرم تابستان . همین سینما هم خوب است...
+ از صبح با عمو رفته ای کنار دریا. دویدن روی ماسه های داغ بدون دمپایی به سمت دریا و آببازی. قلعه شنی ای که هر نیم ساعت می سازی و یا موج دریا خرابش می کند یا عبور موتور گازی های قرقرو...
سایه شکم گنده ای روی قلعه ات می افتد. ردش را دنبال می کنی. آقایی که پشت آن شکم گنده است و کنارش هفت یا هشت دختربچه مفمفوی گیس بافته نگاهت می کنند از تو می پرسد:
- پسر جون. برا اینجایی؟
- اوهوم
- ما می خوایم بریم دریا برا شنا! کودوم وری باید بریم!!؟
لابد از تعجب خیلی کش آمدم که آن هفت هشت تا مفمفو ها زدند زیر خنده. آن ژن مردم آزاری محلی ها می زند بالا. خلاف جهت ساحل را نشان می دهی و می گویی: مستقیم برید، بعد به چپ، میدون اصلی که رسیدین بپرسین بهتون می گن!
- دستت درد نکنه پسرم! پیر شی....
و می روند به همان سمتی که نشانشان دادم!!! می خندی. ریسه می روی. دریا هم. آنقدر می خندی که جیش ات می گیرد. دریا هم انگار. موج می زند به قلعه ات . کی حال دارد برود کنار پلاژ جیش کند. می روی توی آب و ... خلاص!!
نیم وجب بچه ای. قاعده گوسفند هم که حواست نیست. عصر، جنازه گرما زده ات را می رسانند خانه مادربزرگ... به شکم روی تخت می خوابی. تمام پشتت برشته شده. خنکی ملحفه های سفید آرامت می کند. دوشیشه ماست را روی پشتت خالی می کنند که نیم ساعت بعد می شود ماست چکیده. سرت را می چرخانی و سرشانه ات را لیس می زنی...
تا چند روز از حمام معافی! به آن مقدار قرقر و اخم و یکی دوتا درکونی می ارزد....
+ برق قطع شده. توی دفتر نمی توان ماند. صلاه ظهر. می روی توی سوله. خودت را پرت می کنی روی سبد پوشال کاغذ کنار دستگاه برش. نرمترین تشک دنیا...
به سقف بلند سوله خیره می شوی. به لانه یاکریم ها... فکرت را ول می کنی که برود جاهای خنک... جاده اسپیلی ، بالای سیاهکل یادت می آید. قلب دردت هم ...
غلت می زنی. یک کار ممنوع. سیگاری می گیرانی . زیر چشمی به کپسول آتشنشانی نگاه می کنی. گر بگیرد پوشال های خشک، کباب شده ای... دود را که سر بالا می رقصد تماشا می کنی...
چرق چرق فلورسنتها می گویند برق آمد...
صدای امیر را می شنوی:
- کجایی؟ بیا این فایل رو آماده کن بفرست لیتوگرافی....
- اومدم... امیرررررررررررررررر
- ها؟
- هوس آبغوره سر میدون رو کردم...
می خندیم ...