چگونه من متعالی شدم
دقیقاً هفصد و هفتادو هفتمین کتاب رو تموم کردم. نیم ساعتی می شه... دویست و شصت و سه روز طول کشید. ولی بالاخره تموم شد. چون تصمیم گرفته بودم که زندگیمو متحول کنم. از همین فردا شروع می شه. همشون کتابای متحول کننده اساسی بودن.مثه: روحتو درآر بنداز تو ماشین رختشویی، چگونه با املت ذن بگیریم، 1-2-3 من پولدارم، جنتر و منتر عشق، ای خشم تو یابویی هستی که افسارت دست منه، ان دماغتو قورت بده، همسرداری 10 دقیقه ای ، خاطرات شبانه من با یک راهب ذن( البته این یکی یجورایی بود! همش تو شب می گذشت، راهبش هم کلاً مشکوک می زد!)، آیین زندگی از دیل دارما... . خلاصه حسابی توپ شدم. گورو جونم هم کلی تشویقم کرد. دیگه بهم نمی گه هویج جوون، بهم می گه چوسان چس! البته یخورده تو زبون خودمون بی ادبی بنظر می آد ولی گورو جونم می گه این تو زبون تبتی یعنی: دمت گرم اینا تو دیگه کی هستی بابا! باور کن...
صب با صدای زنگ از خواب پاشدم. ولی هنوز تاریک بود. خیلی هم تاریک بود. چشمامو مالیدم دیدم چشمبند هنوز به چشممه! برش داشتم. موبایل بود که داشت زنگ می زد...
- سللللام جوووووونی!!
- جااااااااان؟!!!
- امشب بیا پیشم ، این مرتیکه رفته ماموریت، تنهام!!!
- ب ب به بخششششین!!!!!! شما؟؟؟
- شماااا کیه؟ منم دیگه! مگه شلغم جووون نیستی؟
- نه خانوم !!! شلغم کیه؟ من هویج جوون بودم ولی الآن ....
- خفه شوووو! خاک برسر بی همه چیز!!! چرا مزاحم مردم میشی!!؟؟؟
شتلق بود، تلق بود، تق بود، کلیک بود... خلاصه یه صدای بدی داد موقع قطع شدن... پاشدم برم کارامو بکنم. سر کاسه توالت نشسته بودم و داشتم رو حرکت خون اطراف کلیه هام و خروج ...یششش از مجرای های مربوطه تا خروجی نهایی تمرکز می کردم . بیهوا دستم خورد به زمین شور، اونم خورد به آینه و اونم یه تکون اساسی خوردو شیشه آفتر شیو درست خورد تو ملاجم... شدت ضربه گیجم کرده بود.از چشام اشک می اومد... یهووو... همه چی روشن شد... من به ساتوری رسیدم! خودمو ازتو کاسه توالت جم و جور کردم... وااای چطوری نفهمیده بودم... به همین راحتی... این تلفن سر صب یعنی که زندگی به روی من لبخند زد. این یه رمز بود از طرف کائنات... ممنون گورو جون... اومدم پاشم کله م خورد به دستشویی! آخ خ خ! ولی ایندفه دیگه ساتوری نداشت....
صبونه رو با آرامش خورم. سه تا بادوم بو نداده با یه لیوان شیر... الآن درست دویست و شصت و سه روزه که این صبونه منه. تا ظهر سرگیجه دارم معمولاً . ولی گورو جون می گه : نشونه پاک شدن و خروج پلیدی هایی که تو تموم سالهای عمرم تو بدنم جم شده... دیگه عادت کردم. تصمیم گرفتم امروز پیرهن سفیدمو بپوشم... خیلی حس خوبی بهم می ده... کلی جلو آینه به خودم رسیدم.کیفمو برداشتم و زدم بیرون. تو آسانسور یکی از همسایه ها بود. سلام کردم. منو هاج و واج نگاه می کرد. لبخند زدم. حتمی اینقده چهره ام نورانی بود که مبهوت شده بود. پشت کرد بهم. می فهمم، نمی شه تشعشع نور آدمای خاص رو زیاد تحمل کرد... پارگینگ پیاده شدم. رفتم سراغ ماشین. سریدار ساختمون از دور منو دید. یهو خشکش زد. او مای گاد! یکاری باید بکنم. اینجوری که دارم رو مردم تاثیر می ذارم می ترسم نتونن تشعشع منو تحمل کنن. دوید طرفم. نه نباید بذارم دستمو ماچ کنه. ممکنه کبر و غرور برم داره. رسید بهم . دستامو بردم پشتم. سلام کرد. با لبخند جوابشو دادم.
- جانم؟ کارم داشتی؟
- آقای موهندس... ببخشینا... خیلی خیلی عذر می خوام... روم به دیوار... شما حالتون خوبه؟....
خندیدم... حالم خوبه؟ کجا دانند حال مارا کشتی شکستگان ساحل ها! ما رستیم از عدم، جستیم به ازل...
- موهندس جان... قربونت برم... این چه وضعیه؟؟ شما چرا؟
- هاا؟ چی شده؟ ( طفلک بیچاره الانه از نورانیت من پس بیفته!)
- روم به دیوار، شرمنده، ببخشیداااا.... شلوارتوون...
فکر کردم خاکی شده. دست کشیدم که پاک کنم، که دیدم رو یه سطح پشمالو دارم دست می کشم! کپ کردم... یواش نگاه کردم... دیدم جز یه تنبان یقه رکابی وطنی چیزی تنم نیست! پریدم پشت ماشینم!!!
- خاک به سر خر کننن!!!! شلوارم کووو؟؟؟
- موهندس جان... کلیدو بدین من برم از خونه تون یه شلوار بیارم!
- کلید؟؟ کلیدها تو جیب شلوارم مونده!!! چه گلی به سرم کنم!!!؟
- ..... اووووم... موهندس جان... اگه اشکال نداره ، یه چی بدم تنتون کنین تا شب که کلید ساز بیاد...
پشت چراغ قرمز، دستی به پیژامه راه راه آبی کشیدم و چین و چروکهاشو صاف کردم. آهی کشیدم... این حتمی یه نشونه دیگه از جانب کائناته. حکمتشو بعد باید بفهمم. باز خوبه راه راه سفید داره! به پیرهنم می آد. همینه! دیدن نیمه پر لیوان!!!
وارد دفتر که شدم، امیر پیش راستین بود.جفتشون مات منو نگاه کردن. امیر پقی زد زیر خنده. راستین یهو داد کشید:
- دیوووووونه !!!! این چه وضعیه!!! الآن جلسه داریم!!!
- خب از پشت میزم پا نمی شم!!
- یعنی چی ی ی ی؟؟؟ پا نمی شم چیه؟؟؟ مگه نباید ببریشون بازدید؟!
- هااا؟ مگه بازدیدم داریم؟
- خفه ات می کنم!!! پاشو یه چی پیدا کن بپوش!!!
کلی تو انبار و خوابگاه گشتم. آخر سر یه شلوار کار رنگی و درب و داغون پیدا کردم. تو محوطه بودم که مهمونا اومدن. رفتم جلو و سلام کردم. طفلکی ها یه نگاهی به سرتا پای من کردن ... حسابی روشون تاثیر گذاشته بودم. قرارداد رو امضا شده می دیدم. راستین خودشو رسوند...
- سلام... بله می بیند که اینجا ما بقدری بچه هامون احساس مسئولیت دارن که می رن سر ماشینها و کار ها رو با دستای خودشون انجام می دن!!!( یه نگاهی هم کرد که فقط خودم معنی شو می دونم! احتمالا این آخرین پستی هستش که تو زمان زنده بودنم می نویسم!)
کارها که انجام شد. نشستم به تایپ کردن گزارشها. یهو دلم هوای گورو جونم رو کرد. ای داد! اصلا یادم رفت راجع به تجربیات معنوی امروز خودم باهاش حرف بزنم... به موبایلش زنگ زدم....
- الووو؟
- جوووووووون!!!؟
- جان؟!!!! گورو جونم؟ خودتی؟
- آره جیگر!!! این مرتیکه رفت ماموریت؟!! دلم هواتو کرده...
- گورو جونم ! منم ! هویج.. چسان چس!
- ها!!!؟ الو ؟ الو ؟ صدا نمی آد... الو؟....
قطع شد.دوباره شماره شو گرفتم.
- الووو؟ گورو جون؟ صدام می آد...
- اوووووووم ( این اووووووم با اون اون یکی اوووووووم فرق می کنه این یکی آخر معنویته)
- آخ ببخشید! موقع مانترا خوندنتون مزاحم شدم....
- اوووووووم! نه اشکال نداره... تو می تونی در این لحظات با من درتماس باشی... آخه فرق می کنی با دیگرون... جووونم؟ کاری داشتی؟
و هر چی رو که از صبح سرم اومده بود براش تعریف کردم... نفس عمیقی کشید و خیلی آروم گفت:
- چسان چس... بهت حسودی می کنم.... تو چطور این مدارج تعالی رو طی کردی؟... می دونی کل کائنات داره بهت لبخند می زنه.... واااای پسر عالیه.... دیشب خود حضرت بودیدارما تو خوابم اومد و این نویدو بهم داد....
از ذوق داشتم پر در می آوردم. زبونم بند اومده بود. چشامو اشک پر کرده بود. او مای گاد! یعنی من؟ من تونستم؟.... وااای گورووو جوووووووووون...
از اونطرف صدای هق هق ملایم گورو می اومد.
- پسرم... فردا بیا جلسه...باید این درخشش متعالی معنویت رو به بقیه بگیم...
- چشم گورو جوون...
- راستی یادت نره... شهریه این دوره رو هم واریز کن، قبضشو فردا بیار...
- چشم ... گورو جونم... ممنون... نمی دونم چطور ازت تشکر کنم... ممنون....
تا شب لبخند می زدم. حتی مشت محکمی که راستین بهم زده بود رو حس نمی کردم. طفلک. دلم به حالش می سوخت. هنوز خیلی مونده که بتونه تعالی منو درک کنه...